زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - پیش درآمد (پست ثابت)

 ستاره یه دوست خانوادگیه. دوستی که سال هاست می شناسمش و با خیلی از مسائل زندگیش آشنام. چند وقت پیش که بعد از چند سال دیدمش، ازش خواستم همه چیز رو از اولش برام تعریف کنه. این که پدر و مادرش کی بودن و چی شدن و چی شد که به اینجا رسید. گفتم می خوام در موردش توی وبم بنویسم.

لطف کرد و پذیرفت صداشو ضبط کنم. اولش فکر می کردم یه پست طولانی بشه ولی ظاهراً تعریف کردنش خیلی بیشتر از این ها زمان می بره.

سعی می کنم با وفاداری به متن و البته با گویش و روش خودم داستانش رو براتون پیاده کنم. شاید این قضیه باعث بشه دوباره دور هم جمع بشیم و در عین حال از یه زندگی دیگه، یه درس تازه بگیریم.


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و دوم

توی همون چند دقیقه انگار بهم الهام شده بود قراره از زبون منصور چه چیزی رو بشنوم. بدون این که عکس العملی نشون بدم فقط بهش نگاه کردم. وقتی دید قرار نیست حرفی بزنم گفت: ستاره فکر نکن نمی دونم زنی بهتر از تو نمی تونستم داشته باشم. می دونم مرد بی لیاقتی هستم. گاهی فکر می کنم تو اگه با هر کسی غیر از من ازدواج می کردی خیلی خوشبخت می شدی...

دستم رو گرفت. فکر کردم توی این سال ها بیشتر از صد بار این حرفا رو ازت شنیدم. آروم دستمو پس کشیدم و همون طور بهش زل زدم. نشست و به بالشش تکیه داد: من فریبا رو دوست دارم. از اون وقتی که یادمه توی این محله بودن و من هر روز می دیدمش. نمی خوام خودمو توجیه کنم. همیشه فکر می کردم اون زنم می شه و با هم خوشبخت می شیم. اما همه چیز خراب شد. یکی دو ماه قبل از دیدن تو یکی از دوستام با کنایه بهم فهموند که فریبا با مردای دیگه ای هم معاشرت می کنه. اولش باور نکردم ولی تصمیم گرفتم تعقیبش کنم و ببینم حرفایی که شنیدم راسته یا نه؟ تا جایی که من فهمیدم راست بود. بهش حرفی نزدم. کم کم ازش بدم اومد. با خودم فکر کردم حالا که بقیه ازش سوء استفاده می کنن من چرا نکنم؟ فکر کردم این جوری هم خیانتش رو تلافی می کنم و هم وقتی بفهمه جریان چی بوده حسابی تحقیر می شه، همون طور که من جلوی رفقام تحقیر شدم.

اولین باری که دیدمت فکر کردم تو زنی می شی که به پام می شینی و چراغ خونه م رو روشن می کنی. می تونم باهات یه زندگی آروم داشته باشم. خدا رو چه دیدی شاید روزی رسید که به اندازه فریبا عاشقت شدم. هر بار که از بابات جواب منفی شنیدم بیشتر خواستم که زنم بشی.

نذاشتم فریبا چیزی بفهمه. نقش یه عاشق همه چیز تمام رو هم چنان براش بازی کردم و اونم هیچ وقت شک نکرد که چرا چند ماه یه بار چند روزی غیبم می زنه؟ وقتی باهات ازدواج کردم، موقعیتی که منتظرش بودم پیش اومد. باهاش قرار گذاشتم، توی چشماش نگاه کردم و بهش گفتم زن گرفتم. بهش گفتم از خیانتش خبر دارم و باید حسرت دیدن دوباره منو به گور ببره.

همون طور که آرزو داشتم شکستن غرورش رو دیدم. گریه کرد، التماس کرد، تهدید کرد ولی من فقط بهش خندیدم. بعدم همون طور توی خیابون رهاش کردم و برگشتم خونه. چند ماه بعد با اسماعیل ازدواج کرد و خبری ازش نداشتم تا این که یه روز توی خیابون دیدمش. گفت دیگه کینه ای از من نداره. منم دیگه دلخور نبودم ازش. پیشنهاد کرد با شوهرش آشنا بشم. بقیه شو دیگه خودت خبر داری...

سرمو تکون دادم. دیگه نمی خواستم چیزی بشنوم. لابد اگه اجازه می دادم می خواست شرح دوباره عاشق شدنش رو با جزییات برام تعریف کنه.

گفت: ستاره باور کن نمی دونم چی شد؟ یه روزی به خودم اومدم و دیدم دوباره دارم به فریبا فکر می کنم. دست خودم نبود. خیلی سعی کردم از زندگیم و از فکرم پاکش کنم ولی نشد. هر طرف رو که نگاه می کردم اونو می دیدم.... دیگه نمی تونم با خودم بجنگم... ستاره من خیلی به فریبا نیاز دارم. نمی تونم بقیه عمرم رو بدون اون سر کنم. خواهش می کنم منو درک کن...

احساس کردم این حرفا مثل حرارتی که باعث تبخیر آب می شه، محبت و عشقی رو که به منصور داشتم دود کرد و به هوا فرستاد. گفتم: چطور می تونی چهارده- پونزده سالی رو که با هم زندگی کردیم ندیده بگیری؟ چطوری می خوای آینده بچه هامونو به خاطر دل خودت نابود کنی؟ هنوز نفهمیدی که دیگه بحث من و تو و فریبا نیست؟ ما بچه داریم منصور اونا چه گناهی کرده ن؟ چه جور الگویی می خوای بشی براشون؟

صدای هق هق گریه ش رو توی تاریکی شنیدم. سرش رو گذاشت رو دامنم و همون طور اشک ریخت. از جا تکون نخوردم. حتی نتونستم دستی به سرش بکشم و آرومش کنم. فکر کردم اینم یه روش دیگه برای خر کردن منه!

سرش رو که از دامنم برداشت از تخت پایین اومدم و رفتم پیش بچه ها خوابیدم. حتی یه لحظه هم نمی تونستم وجودش رو تحمل کنم. می دونستم منصور وقتی چیزی رو می خواد کسی جلودارش نیست. فکر و ذکرش می شه همون و تا بهش نرسه چشم ازش برنمی داره. فکر کردم روزای خوشی مون تمام شد. از فردا دوباره جنگ و دعوا و بی احترامی و کتک کاری داریم. شخصیت مهربون و دوست داشتنی منصور دوباره می خزه توی عمق وجودش. من و بچه هام دوباره باید ترس و ناراحتی رو تجربه کنیم.

صدای پاهای منصور رو شنیدم که از پله ها پایین می اومد. دعا کردم نیاد توی اتاق و اجازه بده بچه ها شب آخر رو هم در آرامش بخوابن. نیومد داخل. وقتی صدای درب حیاط رو شنیدم حدس زدم رفته قدم بزنه. کاری که قرار بود انجام بده زندگی خیلیا رو تغییر می داد و مسئولیتش فقط و فقط به عهده خودش بود. آرزو کردم سنگینی باری که برداشته اون قدر براش زیاد باشه که خواب رو برای تمام عمر بهش حروم کنه.


+ نوشته شده در  شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و یکم

منصور با عصبانیت داد زد: بگو گورشو از این جا گم کنه وگرنه می رم پایین حقشو می ذارم کف دستش.

گفتم: این بچه که گناهی نداره... میثم جان فقط بگو بابام الان کار داره.

میثم حرفم رو توی گوشی تکرار کرد، کمی گوش داد و گفت: می گه مامانم افتاده روی تخت و از دهنش کف ریخته بیرون. هر چی صداش می زنیم بیدار نمی شه.

به منصور نگاه کردم که زل زده بود به بشقابش. گفتم: من می برمش بیمارستان.

بهم چشم غره رفت: که چی بشه؟

از جا بلند شدم و بدون این که بهش نگاه کنم: نمی خوای که بمیره؟

بلند شد و اومد سمتم: ما که نمی کشیمش خودش تصمیم گرفته به درک واصل بشه... ستاره بذار از شرش خلاص بشیم. بذار از این به بعد مثل آدم زندگی کنیم.

فکر کردم الان چه وقت شوخی کردنه؟ ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم توی چهره ش هیچ اثری از خنده و شوخی نیست. گفتم: دیوونه شدی؟ با مردنش می خوای از شرش راحت بشی؟ اگه همین کاریو که یه ساله داری انجام می دی، ادامه بدی اونم ازت ناامید می شه و می ره دنبال زندگی خودش.

رفت توی اتاق و درو محکم بست. لباسامو عوض کردم و رفتم خونه فریبا. با آمبولانس بردمش بیمارستان. معده ش رو شستشو دادن و توی بخش بستریش کردن. چشماشو که باز کرد و منو دید گفت: خودش جرات نکرد بیاد؟

نشستم روی صندلی کنار تختش و گفتم: دکتر گفته امشب باید این جا بمونی. مادرت قراره بیاد پیشت بمونه. اگه چیزی لازم داری بگو، چون من باید برگردم خونه.

چشماش رو بست و وانمود کرد می خواد بخوابه. کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. توی حیاط بیمارستان منتظر موندم تا مادرش اومد و بعدش برگشتم خونه.

منصور هیچ حرفی نزد. حتی نپرسید فریبا زنده مونده یا نه؟ از یه طرف خوشحال بودم که هوای فریبا از سرش پریده از طرف دیگه فکر می کردم منصور وقتی از یه نفر روبرمی گردونه چه قدر نسبت بهش سنگدل می شه. حتماً اون زمانی که دلش پیش فریبا بود، در مورد منم همین طوری فکر می کرده. می خواسته سر به تنم نباشه!

یکی دو هفته ای گذشت و منصور ماشین جدیدش رو آورد خونه. توی این فاصله بیشتر روزها می رفتیم آپارتمانایی رو که مشاورای املاک بهمون معرفی می کردن می دیدیم. در نهایت قرار شد یه خونه رو پیش خرید کنیم. آپارتمانی رو انتخاب کردیم که طرف دیگه شهر بود و از این محله فاصله زیادی داشت. هر دومون می دونستیم که این کارو کردیم تا هر چه بیشتر از فریبا دور بشیم ولی هیچ کدوم حرفی راجع بهش نزدیم.

اون روزا تنها روزای زندگیم بودن که احساس آرامش واقعی داشتم. انگار روی ابرا راه می رفتم. غافل از این که دارم روی یخ نازکی قدم برمی دارم که خیلی زود ترک برمی داره، می شکنه و تمام زندگیمون رو می بلعه. اون قدر توی خوشی غرق شده بودم که حواسم نبود منصور مدتیه کم حرف شده، شبا دیر میاد خونه و کمتر وقتشو با بچه ها می گذرونه.

یه شب وقتی کنارش رو تخت دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی بازوش، بدون مقدمه گفت: ستاره می خوام باهات حرف بزنم.

نمی دونم چرا یه دفعه تپش قلب گرفتم... شاید به خاطر لحنش بود؛ سرد و خیلی رسمی. مثل وقتایی که می خوایم با یه غریبه حرف بزنیم.

نشستم تا بتونم به چشماش نگاه کنم. پرسیدم: چیزی شده؟

آه کشید. چند دقیقه ای گذشت ولی حرفی نزد. اون قدر که فکر کردم شاید پشیمون شده از گفتن. دستشو گرفتم و گفتم: منصور هر اتفاقی افتاده بگو.

با خودم فکر می کنم کاش اصرار نکرده بودم. کاش بهش فرصت می دادم بیشتر فکر کنه، شاید منصرف می شد از حرفایی که می خواست بزنه و کاری که تصمیم گرفته بود انجام بده.

توی چشمام زل زد و گفت: می خوام طلاقت بدم. تصمیم گرفتم با فریبا ازدواج کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

 

دوستان خوبم سلام. امیدوارم که تعطیلات نوروز رو با شادی سپری کرده باشین و امسال براتون سالی سرشار از برکت و آرامش باشه.

این پست رو می نویسم تا ازتون عذرخواهی کنم بابت این که بدقول بودم و دلیلش رو توضیح بدم و امیدوار باشم که منو ببخشید.

همون طور که می دونید تصمیم داشتم دیگه داستان ستاره رو ادامه ندم. ولی وقتی کامنتای پر از مهرتون رو خوندم فکر کردم منطقی نیست به خاطر چند تا آدم بیمار، این جا رو تعطیل کنم. تصمیم گرفتم پست جدید بذارم و داستان رو طبق روال قبلی ادامه بدم. متاسفانه شبی که خواستم پست رو بذارم اینترنتم قطع بود. تا ساعت دو صبح هم صبر کردم که وصل نشد. فرداش هم عازم سفر بودم.

توی سفر دلفی مریض شد و تازه یکی دو روزه که حالش خوب شده و تونستم اینترنتم رو وصل کنم.

 

خیلی از دوستان گفته بودن انتقاد یه آدم نباید طوری منو ناراحت کنه که دیگه نخوام بنویسم. با نظرشون موافقم ولی انتقاد با توهین خیلی فرق داره. دو نمونه مودبانه ش رو اینجا ، اینجا و اینجا ببینید تا متوجه بشید چرا دلخور شده بودم. البته توی شرایط روحی بدی که اون موقع داشتم ناراحت شدنم طبیعی بود. ولی از امروز هیچ کامنت توهین آمیزی رو نه می خونم و نه جواب می دم. دوستان اونقدر ادامه بدن تا خسته بشن!

 کامنت های مربوط به پست قبل رو هم فقط تایید می کنم چون پاسخ اون ها رو سعی کردم همین جا بدم. بازم ازتون به خاطر لطفی که به من دارین تشکر می کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

 

از آخرین باری که ساکت نشستم و به اراجیف و توهین های یه آدم بی منطق گوش دادم بیشتر از هفده سال می گذره! از وقتی شروع کردم داستان ستاره رو بنویسم خیلی از توهین ها و حرفای بی ربط رو ندیده گرفتم و هر بار با این توجیه که طرف شاید از جای دیگه ناراحت بوده، شاید نتونسته منظورش رو درست بیان کنه، شاید من برداشت نادرست کردم از نوشته هاش یا شاید شعورش بیشتر از این نمی رسیده، از کنارشون گذشتم. ولی این بار دیگه دوستان شورش رو درآوردن. برای من جالبه که یه آدم با چه منطق و عقل سلیمی می تونه بیاد سرگذشتی رو که من بدون هیچ چشمداشتی می نویسم بخونه، داستان رو مصرانه دنبال کنه و خیلی راحت انگار که مثلاً من تعهدی بهش داشتم یا پولی بابت کاری که می کنم دریافت کرده باشم، هر چیزی رو که لیاقت خودشه برای من بنویسه که چی؟ چرا دیر به دیر آپ می کنم؟ چرا این جوری می نویسم یا اون جوری نمی نویسم؟ و ده ها چرای دیگه...

چون احساس می کنم شعورم خیلی بیشتر از این دوستان می رسه واسه شون تعیین تکلیف نمی کنم که به جای خوندن مطالب من برن یه کاری که می دونن براشون مفیدتره انجام بدن؛ بنابراین تصمیم گرفتم توی پست بعدی خلاصه کل اتفاقاتی رو که برای ستاره افتاده بنویسم و در این وبلاگ رو ببندم تا هم اعصاب خودم راحت باشه و هم این آدما برن عقده های دلشون رو جای دیگه خالی کنن.

از دوستانی که این مدت صبوری کردن و همراهم بودن واقعاً ممنونم. بودنتون خیلی حس خوبی بهم می داد و اصلاً احساس این رو نداشتم که تا حالا شما رو ندیدم و به احتمال زیاد هیچ وقت هم سعادت ملاقاتتون نصیبم نمی شه. ازتون عذرخواهی هم می کنم بابت لحن تندی که داشتم توی این پست. اگه روزی تصمیم گرفتم داستان جدیدی رو که دارم روش کار می کنم بنویسم، آدرس وبلاگ جدید رو براتون ایمیل می کنم. پس لطفاً دوباره آدرس های ایمیلتون رو برام بذارین. ممنون.

پست آخر رو روز دوشنبه 26/12/92 می ذارم.


+ نوشته شده در  جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی ام

از درد پام از خواب بیدار می شم. سرم سنگینه و درد می کنه. سعی می کنم دستم رو تکون بدم ولی اونم درد می کنه. درد توی تمام بدنم پخش شده. نمی تونم فکر کنم. فقط دلم می خواد بمیرم، روحم پر بکشه و این تن دردناک رو پشت سر بذاره. جرات ندارم چشمامو باز کنم. گلوم خشک و تلخه. هیچی یادم نمیاد. تنها چیزی که می دونم اینه که دلم می خواد گریه کنم.

یکی دستمو می گیره. مجبور می شم چشمامو باز کنم. مامانمه! با تعجب بهش نگاه می کنم. سعی می کنم ازش بپرسم این جا چکار می کنه ولی صدایی از گلوم درنمیاد. تا می بینه بهش نگاه می کنم اشکش سرازیر می شه: خدا رو شکر به هوش اومدی. چیزی نیست عزیزم. تازه از اتاق عمل اومدی بیرون.

خدایا یعنی دارم دیوونه میشم؟ اینجا چه خبره؟ اتاق عمل برای چی آخه؟

مامان دست می کشه روی سرم و می گه: سعی کن آروم باشی. می رم به پرستار بگم به هوش اومدی.

صورتمو می بوسه و می ره. چشمام  رو می بندم و سعی می کنم یادم بیاد چرا از این جا سردر آوردم. پرستار میاد. باهام حرف می زنه. درجه حرارت و فشار می گیره. سرم وصل می کنه. روی یه برگه یه چیزایی می نویسه و می ره.

مامان دوباره میاد روی صندلی کنار تخت می شینه و زل می زنه به من. لبامو به زور از هم باز می کنم و بدون این که صدایی از گلوم دربیاد می گم: آب.

لیوان رو به لبام نزدیک می کنه. آب رو به سختی فرو می دم. صدایی که بالاخره از گلوم بیرون میاد رو نمی شناسم. انگار مال یه آدم دیگه ست. می پرسم: واسه چی اینجام؟

چشماش دوباره نمناک می شه: از پله ها افتادی. پای راستت از سه جا شکسته.

یهو به خاطر میارم. شروع می کنم به هق هق کردن ولی اشکی از چشام نمیاد. دست مامانمو فشار می دم: منصور هلم داد.

سرشو تکون می ده: می دونم. بچه ها تعریف کردن.

دلم می خواد مثل یه بچه کوچیک سرمو بذارم توی دامنشو همه چیزو براش تعریف کنم. بگم منصور بهم فحش داد. بگم چقدر کتکم زد. بگم چطوری دستمو کشید و از پله ها پرتم کرد پایین. ولی حرفی نمی زنم. چه فایده ای داره؟ مگه زمان به عقب برمی گرده؟

مامان از جا بلند می شه و بغلم می کنه. آروم زیر گوشم می گه: همه چیز درست می شه ستاره جان. دیگه نمی ذارم هیچ اتفاقی برات بیفته. حالا سعی کن بخوابی. خیلی ضعیف شدی.

می گم: بچه هام کجان؟

آه می کشه: خونه ن. عمه شون پیششونه.

چشمام رو می بندم ولی خوابم نمی بره. یه کمی که می گذره مامان فکر می کنه خوابیدم. پیشونیم رو می بوسه و از اتاق می ره بیرون. حدس می زنم رفته نماز بخونه چون چند دقیقه پیش صدای اذان رو شنیدم.

همه چیز مثل یه فیلمی که روی دور کند نمایش داده بشه جلوی چشمم رژه می ره. یادم میاد سر سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم. منصور یه نگاهی به تلفن انداخت و گفت: یارو دیگه زنگ نزد؟

گفتم: زنگ زد. دیدم دست بردار نیست تلفنا رو از پریز درآوردم.

سرشو تکون داد: کار خوبی کردی.

به بچه ها نگاه کردم که دست و رو شسته کنار هم نشسته بودن و ناهار می خوردن. میثم هر چند دقیقه یه بار یه چیزی زمزمه می کرد و چهارتایی با هم می زدن زیر خنده.

فکر کردم: خدایا بذار این آرامش توی زندگیمون بمونه. من دیگه هیچی ازت نمی خوام.

صدای زنگ در که اومد دلم هری ریخت پایین. میثم از جا پرید و رفت سمت آیفون. بعدم برگشت سمت منصور و گفت: بابا حمید پسر فریبا خانومه با شما کار داره.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و نهم

توی کار این زن مونده م. انگار نه انگار من زن منصورم! چی فکر کرده پیش خودش؟ فکر کرده می گم باشه فریبا جون راضیش می کنم باهات حرف بزنه؟

یادم می افته به وضعیتی که تا یه سال پیش داشتیم. هر وقت به بچه هام نگاه می کردم توی چشماشون پر از ترس و نگرانی بود. حالا که همه چیز خوب شده، نمی ذارم فریبا همه چیزو دوباره خراب کنه. می گم: شما یه جوری حرف می زنی انگار منصور زن و بچه نداره. یه مرد تنها و بی کس و کاره که هر وقت شما اراده کردی می تونه بیاد بهت سرویس بده. چرا نمی ذاری راحت زندگی کنیم؟

دوباره جیغ می کشه: اگه خوب نگاه کنیم به قضیه می بینیم اونی که هرزه ست تویی نه من! منصور مال من بود. ما قرار بود ازدواج کنیم با هم. تو زیر پاش نشستی و همه چی رو خراب کردی. توی کثافت زندگی منو خراب کردی. من فقط هر چی که حق خودمه می خوام....

می گم: من داشتم زندگیمو می کردم. نمی دونستم منصوری که چندین ماه هی رفت و اومد و جواب رد شنید، زنی توی زندگیش هست. من نمی دونستم دارم زندگی شما رو خراب می کنم. ولی الان نمی تونم اجازه بدم آرامشی که حق بچه هامه ازشون گرفته بشه. سال هاست داری زندگی ما رو خراب می کنی. محض رضای خدا بس کن دیگه!

یه دفعه صداش برمی گرده به حالت عادی. انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش داشت گریه می کرد و جیغ می کشید: ببین چی می گم ستاره. من از همون روزی که برای اولین بار دیدمت تصمیم گرفتم بلایی رو که منصور سرم آورد تلافی کنم. فکر نکن شوهر کثافتت آش دهن سوزیه. من می خوام زندگیشو نابود کنم. می خوام بدبختی و سردرگمی منصور رو با چشم خودم ببینم. خیالت راحت. وقتی به پام افتاد مثل اون روزی که من به پاش افتادم و التماسش کردم؛ دیگه هیچ وقت نه صدای منو می شنوی نه چشمت به من می افته. تا اون روز...

بدنم رو انگار از یخ تراشیدن؛ نه می تونم تکون بخورم، نه حرف بزنم. گوشی رو می ذارم.

می شینم روی زمین و سرم رو بین دستام می گیرم. صدای فریبا انگار از توی یه کابوس اومده بود بیرون. فکر کردم یه آدم باید چقدر نفرت روی توی دلش تلنبار کرده باشه که این طوری فکر کنه و حرف بزنه. اگه راست بگه به خاطر انتقام گرفتن از منصور بچه ها و شوهرش رو فدا کرد، حتی از خودشم گذشته. اصلاً انگار عقلش دیگه کار نمی کنه. حتی اگه منصور رو هم بکشه، بازم خودشه که ضرر می کنه.

به ساعت نگاه می کنم. نزدیک یکه. می رم و تلفن ها رو از پریز می کشم. بعدشم بچه ها رو صدا می زنم تا بیان غذا بخورن. فکر می کنم باید با منصور حرف بزنم و بگم فریبا چه نقشه ای داره براش. باید یه فکری برای این مشکل بکنیم. این زن دیوانه ست. می دونم هرکاری ازش برمیاد.

شبنم میاد توی آشپزخونه و جلوم می ایسته: مامانی معذرت می خوام.

یه لحظه با تعجب بهش نگاه می کنم و بعد یادم می افته که برای رفتار بد یکی دو ساعت پیشش معذرت می خواد. فکر می کنم خدایا انگار یه سال پیش بود!... می دونم مریم وادارش کرده بیاد عذرخواهی کنه. بدون این که لبخند بزنم می گم: به شرطی که قول بدی دیگه به کسی توهین نکنی و حرفای زشت نزنی.

سرشو کج می کنه و می خنده: قول می دم.... گرسنه مه.

بغلش می کنم و صورتشو می بوسم: غذا آماده ست. برو بابا رو صدا بزن بیاد تا غذا بخوریم.

از پله ها که می ره پایین اشکم سرازیر می شه: اگه منصور حرفامو جدی نگیره چی؟ خدایا من چطوری می تونم تنهایی جلوی این زن دیوونه رو بگیرم تا همه چیزو خراب نکنه؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

مطالب قدیمی‌تر