زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - پیش درآمد (پست ثابت)

 ستاره یه دوست خانوادگیه. دوستی که سال هاست می شناسمش و با خیلی از مسائل زندگیش آشنام. چند وقت پیش که بعد از چند سال دیدمش، ازش خواستم همه چیز رو از اولش برام تعریف کنه. این که پدر و مادرش کی بودن و چی شدن و چی شد که به اینجا رسید. گفتم می خوام در موردش توی وبم بنویسم.

لطف کرد و پذیرفت صداشو ضبط کنم. اولش فکر می کردم یه پست طولانی بشه ولی ظاهراً تعریف کردنش خیلی بیشتر از این ها زمان می بره.

سعی می کنم با وفاداری به متن و البته با گویش و روش خودم داستانش رو براتون پیاده کنم. شاید این قضیه باعث بشه دوباره دور هم جمع بشیم و در عین حال از یه زندگی دیگه، یه درس تازه بگیریم.


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و ششم

 از لبه تخت بلند می شه و میاد بین من و پنجره می ایسته. نوری که از پشت سرش میاد مانع می شه بتونم چهره ش رو ببینم؛ فکر می کنم چی از این بهتر؟!

می گه: چطور تونستی ازم شکایت کنی؟ اصلاً انتظار چنین کاری رو نداشتم ازت.

جوابش رو نمی دم. می دونم اومده هرجوری هست ازم رضایت بگیره. تکیه می ده به لبه پنجره و همون طوری نگاهم می کنه: چرا جواب نمی دی ستاره؟ فقط می خوام بدونی این طوری شرایط رو برای خودت سخت تر می کنی. اگه شکایتت رو پس نگیری دیگه نمی ذارم چشمت به بچه ها بیفته. اینو بهت قول می دم. ولی اگه آدم وار بری و رضایت بدی می تونی هفته ای یه بار ببینیشون.

گلوم حسابی خشک شده. آب دهنمو به سختی فرو می دم و می گم: نمی تونی اجازه ندی. دوباره شکایت می کنم ازت!

می خنده. از اون خنده هایی که باعث می شه از شدت ترس مو به تنم راست بشه: تا آخر عمرت هر روز برو ازم شکایت کن. منم هر بار راهی پیدا می کنم که نتونی بچه ها رو ببینی. منو دست کم نگیر.

می دونم این کار ازش برمیاد ولی نمی تونم کوتاه بیام. می گم: هر کاری دوست داری بکن. شکایتمو پس نمی گیرم.

آه می کشه: باشه هر چی تو بگی!

میاد سمتم. پیشونیمو می بوسه و می گه: نمی خواستم بیشتر از این اذیتت کنم ولی خودت دنبال دردسر می گردی. امیدوارم حالت زودتر خوب بشه!

نمی دونم چه نقشه ای توی سرشه ولی من که دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. اگه قرار باشه کنار بچه هام نباشم، دیگه چیزی واسم مهم نیست.

چند دقیقه بعد از رفتن منصور مامان میاد توی اتاق. از قبل سرسنگین تره. یه لیوان آب می ده دستمو می گه: با دکترت حرف زدم. فردا مرخص می شی. می رم بلیط بگیرم برای اصفهان.

لیوان آب رو که تا نزدیک لبم بردم پایین میارم و می گم: اصفهان؟ بچه هام چی می شن؟

مامان بهم چشم غره می ره: با این پا چه کار می تونی بکنی؟ بذار خوب بشی بعدش کفش آهنی بپوش و بیفت دنبال حق و حقوقت! فکر کردی به همین سادگیه؟

دوباره بغض گلومو گرفت. قورتش می دم: مامان چه انتظاری داری از من؟ اگه بیام اصفهان دیوونه می شم. بذار همین جا بمونم. شما برگرد.

یکی از ابروهاشو می ده بالا: چشمم روشن. تنها این جا بمونی که چی بشه؟ حتی جایی رو نداری که بخوای شبا اون جا بمونی.

حق با اونه. قراره کجا بمونم؟ حتی اون قدری پول ندارم که بخوام توی یه مسافرخونه اتاق بگیرم. منصور حتماً الان از خوشحالی توی پوستش نمی گنجه. اونم می دونه مجبورم از این جا برم. باید یه راهی پیدا کنم.

مامان روی صندلی کنار تختم می شینه: ستاره می خوای چه کار کنی؟

مهربون شدنش بعد از چند روز بدخلقی یه کمی برام عجیبه: نمی دونم مامان. باید یه راهی پیدا کنم تا بچه ها رو از منصور بگیرم.

آه می کشه: فرض کنیم منصور خودش با کمال میل بچه ها رو بهت داد؛ چطوری می خوای از پس خرج و مخارجشون بربیای؟ صبح تا شبم که سوزن به پارچه بزنی نمی تونی ازشون نگهداری کنی. بعدشم چطوری می خوای هم کار کنی هم به تربیت بچه ها برسی؟ کی می تونه از پس پسرای شیطونت بربیاد؟

بهش نگاه می کنم: من فقط می خوام با اونا باشم، برای بقیه ش بعداً یه فکری می کنم.

تا میاد حرف بزنه در باز می شه و مریم میاد داخل. توی یه لحظه غم و شادی همزمان به قلبم هجوم میارن. تا حالا این قدر غمگین ندیده بودمش. سلام که می کنه بغض رو توی صداش تشخیص می دم. بغلش می کنم و می بوسمش. اشکش سرازیر می شه: مامان دلم برات تنگ شده بود.

دوباره می بوسمش: منم همین طور. خوبی عزیزم؟ بچه ها چطورن؟

سرشو می ذاره رو سینه م: خوبن. بیرون ایستادن. اجازه ندادن بیان داخل.

مامان می گه: من می رم ببینم خوبن یا نه. زود برمی گردم.

مریم روی صندلی کنار تخت می شینه. از نگاه کردن بهش سیر نمی شم. می گه: مامان اومدم بهت بگم از بابا طلاق بگیری و بری اصفهان.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و پنجم

تختم کنار پنجره ست. سرمو که بچرخونم می تونم قسمت کوچیکی از آسمون و دیوار ساختمان روبه روی بیمارستان رو ببینم. چیز زیادی برای تماشا نیست ولی توی این شرایط کمکم می کنه. یه هفته ای هست که اینجام. مامان تمام مدت این جا بوده ولی احساس می کنم دیگه کلافه شده. زیاد توی اتاق بند نمی شه و کمتر باهام حرف می زنه. دلیلش شاید این باشه که بهش گفتم از بچه هام دست نمی کشم حتی اگه منصور منو بکشه.

نمی دونم چه انتظاری داره ازم؟ اگه منصور پدر خوبی بود این قدر نگران نبودم. مطمئنم آینده بچه هامو تباه می کنه. اگه می خواد نگهشون داره برای راضی نگه داشتن فریباست. وگرنه از خداش بود که تنها باشه و بتونه بره دنبال عیاشی و خوشگذرونی. فریبا هم عاشق چشم و ابروی بچه ها نیست. فقط می خواد به تلافی سال هایی که از دست داده، منو عذاب بده. نمی تونم اجازه بدم بچه هام قربانی کینه ورزی یه زن دیوانه بشن.

در اتاق یهو باز می شه و منصور رو می بینم که میاد سمت تختم. بی اختیار خودم رو جمع می کنم و با ترس بهش خیره می شم. انگار فهمیده چون پوزخند زشتی رو گوشه لبش می بینم. مامان پشت سرش میاد. از صورتش معلومه که حسابی عصبانیه. سریع میاد و بین من و منصور می ایسته. صورت منصور رو نمی بینم ولی صداش رو می شنوم که می گه: وجیهه خانم برید کنار می خوام با ستاره حرف بزنم.

مامانم دستاشو می زنه به کمر: از همین جا هم می تونی حرفت رو بزنی.

عصبانیت رو توی صدای آهسته منصور تشخیص می دم: می خوام تنها باهاش حرف بزنم. لطفاً چند دقیقه تشریف ببرید بیرون!

مامان از جاش تکون نمی خوره: چیه می خوای اون پاشم بشکنی؟

منصور مامان رو کنار می زنه و کنارم می ایسته: اگه لازم باشه این کارم می کنم ولی نمی فهمم کجاش به شما مربوطه؟

هم من و هم منصور از جا می پریم. منصور از سیلیی که مامانم بهش می زنه، من از صحنه ای که فکر نمی کردم هیچ وقت ببینم! منصور لب تخت می شینه و رو به مامان می گه: ما رو تنها بذارید. من تا حالا دست روی دخترتون بلند نکردم از این به بعدم این کارو نمی کنم!! کله شقی خودش باعث افتادنش شد...

مامان حرفش رو قطع می کنه: اون دهن گشادت رو ببند منصور. حیوون تر از تو سراغ ندارم. فکر می کنی چون این احمق از بلاهایی که توی این سال ها سرش آوردی حرفی به من نزده، از جای دیگه هم خبر دار نشدم؟

بعد رو می کنه به من: ستاره مگه نگفتی منصور از پله ها پرتت کرد پایین؟

سرمو تکون می دم. تقریباً فریاد می کشه: سرتو تکون نده. حرف بزن. منصورت پرتت کرد یا نه؟

آب دهنمو قورت می دم و می گم: پرتم کرد.

منصور چشماش رو گرد می کنه و اول به مامانم و بعد به من نگاه می کنه: ستاره تو به من حمله نکردی؟ من فقط خواستم جلوت رو بگیرم که تعادلت رو از دست دادی و پرت شدی پایین!

نمی دونتم چطور می تونه با این بی شرمی جلوی روی خودم دروغ به این بزرگی رو سر هم کنه.

ضعیف شدم، پام درد می کنه و بدتر از همه دلم برای بچه هام تنگ شده. هیچ وقت بیشتر از یه روز ازشون دور نبودم. اشکم بی اختیار سرازیر می شه. مامان با عصبانیت می گه: به جای زر زر کردن حرف بزن!

با تعجب به مامانم نگاه می کنم. نمی تونم بفهمم این چه طرز حمایت کردنه؟ اونم که حرفای منصور رو تکرار می کنه. فکر کردم یه عمر هر جوری بود تونستم منصورو تحمل کنم ولی الان نمی تونم با هر دوشون کنار بیام. حتی برای یه لحظه. صورتمو می چرخونم سمت پنجره و می گم: خواهش می کنم تنهام بذارید. هر دو تون.

صدای مامان رو می شنوم که می گه: هر بلایی سرت آورده حقته. من احمق رو بگو که یه هفته ست خودمو آواره این خراب شده کردم که کنار تو باشم و خیر سرم ازت حمایت کنم....

از اتاق می ره بیرون و درو می زنه به هم. اما منصور از جاش تکون نمی خوره. چند دقیقه ای ساکته. می دونم بهم زل زده تا برگردم و نگاش کنم ولی من همون طوری به ابر کوچیکی که کنج آسمون جا خوش کرده بود زل می زنم. فکر کردم چقدر دورن سال هایی که با سعیده روی پشت بام دراز می کشیدیم و به شکلایی که ابرا می ساختن نگاه می کردیم.

با صدای منصور به خودم میام: ستاره به خاطر بلایی که سرت آوردم از خودم بدم میاد. درسته که قرار نیست دیگه با هم زندگی کنیم ولی نمی تونم ببینم این طوری درد می کشی. بعد از اون اتفاق حتی یه شبم نتونستم راحت بخوابم. کاش به حرفم گوش داده بودی و اون الم شنگه راه نمی افتاد.

مثل گربه که محض رضای خدا موش نمی گیره؛ منصورم اگه نقشه ای نداشته باشه سعی نمی کنه دل منو به دست بیاره. وانمود می کنم حرفاش رو نشنیدم. همون طوری زل می زنم به ابری که الان فقط یه قسمت کوچیکش رو می تونم ببینم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و چهارم

می دونستم اگه برم طبقه پایین بچه ها بیدار می شن برای همین توجهی به حرفش نکردم. پتو رو انداختم روی خودم، پشتم رو کردم بهش و سعی کردم با تمرکز به یه نقطه توی تاریکی جلوی گریه کردنم رو بگیرم. فکر کردم دل بیچاره من واقعاً پریشان و سردرگم شده. تا میاد منصورو دوست داشته باشه، اون شرایطی رو به وجود میاره که ازش بدم بیاد. تا ازش متنفر می شم یه کاری می کنه که کلاً یادم می ره برای چی ازش بدم می اومده! ولی این بار دیگه فرق داره. اگه روزی بیاد که حتی به خاطرم خودشو بکشه، دیگه باورش نمی کنم. دیگه حتی نمی تونم براش دلسوزی کنم چه برسه به این که دوستش داشته باشم.

می دونستم فریبا دیر یا زود منصورو ول می کنه و می ره دنبال یه احمق دیگه، مطمئن بودم منصور دوباره به پام می افته. ولی حتی اینم باعث نمی شد احساس دلشوره و عذاب نکنم. کاش می ذاشت بچه هامو نگه دارم، اون وقت همه چیزو رها می کردم و برمی گشتم اصفهان پیش مامانم. می تونستم توی یه تولیدی لباس کار کنم و خرجمون رو دربیارم. توی دلم به خدا التماس کردم: الان وقت یه معجزه ست. خواهش می کنم یه کاری کن بفهمم تنها نیستم. بفهمم کنارمی. بفهمم نمی ذاری بچه هام بی مادر بشن....

صبح که بیدار شدم اثری از منصور نبود. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. هوا گرگ و میش بود. فکر کردم حتماً طاقت نیاورده و رفته پیش فریبا. هر چی نباشه الان اون عشقشه و من آینه دقش!

عصر بود که بالاخره اومد خونه. بچه ها داشتند تلویزیون تماشا می کردن و من کنارشون نشسته بودم و دکمه های پیراهنی رو که تازه برای مریم دوخته بودم، وصل می کردم.

صدای پاهاش رو که شنیدم قلبم فرو ریخت. یه حسی بهم گفت منصور اومده کارو تموم کنه. نیومد توی اتاق. از همون بیرون داد کشید: ستاره بیا این جا ببینم.

بچه ها چهارتایی برگشتن و با نگرانی بهم نگاه کردن. سرمو آروم تکون دادم که یعنی چیز مهمی نیست. سریع از جا بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. قبل از این که درو پشت سرم ببندم بهشون سفارش کردم به هیچ عنوان از اتاق نیان بیرون تا خودم صداشون کنم.

منصور نشسته بود روی راه پله و داشت سیگار می کشید: امروز باید بری.

تکیه دادم به دیوار: کجا باید برم؟!

با غیظ برگشت نگاهم کرد: ببینم عقب افتاده ای چیزی هستی؟ دیشب مگه حرف نزدیم؟

-          تو حرف زدی منم جوابتو دادم. نمی ذارم بچه هام زیر دست فریبا باشن.

ته سیگارشو پرت کرد پایین پله ها: فریبا از فردا میاد این جا زندگی کنه. امروز صیغه ش کردم. دارم می رم بیرون. اگه شب که برمی گردم هنوز این جا بودی خونت پای خودته.

یه نفس عمیق کشیدم تا قدرت حرف زدن پیدا کنم: خیلی پستی. حالم ازت به هم می خوره. فکر می کردم فقط هوس بازی ولی الان به این نتیجه رسیدم که یه کثافت تمام عیاری... من بدون بچه هام هیچ جا نمی رم.

یه لحظه با تعجب بهم نگاه کرد و بعد خندید: مگه دست خودته؟

اون قدری می شناختمش که بدونم خنده ش پیش درآمد توفان خشمه. می دونستم یه بلایی سرم میاره ولی دیگه هیچی برام مهم نبود. دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. قطره اشکی که رو که بی خبر روی گونه م جاری شده بود با پشت دست پاک کردم و گفتم: باید از روی جنازه من رد بشی که بتونی فریبا رو بیاری توی این خونه.

اون قدر سریع اومد طرفم که نتونستم حتی یه قدم برم عقب. موهامو گرفت توی چنگش، لباش رو آورد کنار گوشم و گفت: باشه هرچی تو بگی.

بعدم از پله ها پرتم کرد پایین. سقوطم انگار ساعت ها طول کشید. احساس کردم با برخورد به هر پله یکی از استخونام شکست. بالاخره سرم خورد به لبه آخرین پله و از هوش رفتم. آخرین چیزی که قبل از بی هوش شدن دیدم ته سیگارش بود که کنار صورتم داشت دود می کرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و سوم

از این ماجرا یه هفته ای گذشته بود. منصور طوری رفتار می کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ولی بعد از این همه سال می دونستم به زودی دوباره بحث رو پیش می کشه و البته این بار از اشک و آه و خواهش خبری نیست. هر شب قبل از اومدنش با بچه ها حرف می زدم و ازشون قول می گرفتم که وقتی باباشون میاد خونه با هم دعوا و جر و بحث نکنن. خودمم تمام سعی ام رو می کردم که بهونه ای دستش ندم. هر چند آدمی که بخواد جارو جنجال به پا کنه بدون دلیل هم می تونه!

یه شب وقتی داشتم برای شبنم قصه می گفتم تا بخوابه منصور در اتاقو باز کرد و اومد بالای سرم ایستاد: تا کی قراره توی اتاق بچه ها قایم بشی؟ نمی خوای برگردی توی تخت خودت؟

می دونستم زیر اون ظاهر آروم، داره از عصبانیت منفجر می شه. گفتم: میام.

همون طور که داشت می رفت بیرون با غیض گفت: همین الان!

شبنم رو بوسیدم و بهش قول دادم فردا شب بقیه قصه رو براش تعریف کنم. بعدم رفتم طبقه بالا. منصور تکیه داده بود و داشت سیگار می کشید. کاری که سال ها بود توی خونه انجام نمی داد. خاکستر سیگارش رو توی لیوان آب می ریخت. کفرم در اومد. رفتم براش زیرسیگاری آوردم. بدون توجه به من دوباره خاکستر سیگارش رو ریخت توی لیوان. سعی کردم توجهی نکنم. لباسم رو عوض کردم و کنارش دراز کشیدم. گفت: به حرفام فکر کردی؟

گفتم: چه فکری؟ تو باید به حرفات فکر کنی نه من.

خندید: ببین چه زبونی درآورده. خودم بهت رو دادم که الان تو روم ایستادی.

جوابش رو ندادم. گفت: ستاره من وقتی اومدم با تو حرف زدم فکرام رو کرده بودم. دیگه نمی تونم با تو زندگی کنم. مگه قراره چقدر عمر کنم؟ چند سالی رو که از زندگیم مونده می خوام برم دنبال چیزی که دوست دارم. می خوام اون طوری که همیشه آرزوش رو داشتم زندگی کنم!

بغض گلوم رو گرفت ولی قورتش دادم. این بار نمی خواستم جلوی منصور از خودم ضعف نشون بدم. با سردترین لحنی که ازم برمی اومد گفتم: یه جوری حرف می زنی که انگار کسی به این زندگی مجبورت کرده بود. حالام اون قدر مرد باش که پای تصمیمی که گرفتی بایستی.

با مشت کوبید روی بالشم: ستاره کفر منو درنیار. نخواه دست روت بلند کنم. مثل آدم دارم باهات حرف می زنم انتظار دارم مثل آدمم جوابم رو بدی.

قلبم داشت از ترس منفجر می شد. کتک خوردن یادم رفته بود. فکر نمی کردم دیگه تحمل مشت و لگدهای منصور رو داشته باشم. با این حال از جام تکون نخوردم و زل زدم به سقف.

چند دقیقه ای گذشت. با لحن مسخره ای گفت: منتظری فرشته ای که گوشه سقف نشسته بهت بگه چه کار کنی؟ چرا جوابمو نمی دی؟ بگو چه تصمیمی گرفتی؟

آب دهنمو قورت دادم. سعی کردم بدون این که بفهمه یه کمی بیشتر ازش فاصله بگیرم تا اگه خواست کتکم بزنه بتونم زودتر فرار کنم: تو دیگه برای من اهمیتی نداری منصور. هزار بار اومدی گفتی ستاره منو ببخش دیگه دنبال فریبا نمی رم، دیگه کتکت نمی زنم، دیگه هزار تا کار دیگه نمی کنم ولی هیچ وقت سر حرفات نموندی. دیگه نه باورت می کنم نه دوستت دارم. ولی اجازه نمی دم خونه و زندگیی رو که با خون دل خودم و بچه هام سر و سامون گرفته دو دستی تقدیم فریبا کنی. ما این جا می مونیم. تو هر جا دوست داری با عشقت برو!

خندید. اون قدر بلند که یه لحظه فکر کردم زده به سرش. توی چشمای متعجبم زل زد و گفت: کی گفت قراره بچه ها رو بدم به تو؟ اونا بچه های منن، پیش منم می مونن. تو می تونی برگردی پیش مادرت. ماهیانه یه پولی برای خرجیت می فرستم. نگران نباش اونقدرام که تو فکر می کنی نامرد نیستم.

نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم: می خوای بچه هامم ازم بگیری؟ تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ فکر می کنی می ذارم با اون زن بدکاره یه جا زندگی کنن؟

بالشش رو مرتب کرد و دراز کشید: اصلاً می دونی چیه؟ همون بهتر که بری پیش بچه ها بخوابی. وقتی گریه می کنی حالم بیشتر ازت به هم می خوره. درضمن یه بار دیگه در مورد فریبا این طوری حرف بزنی طوری می زنمت که تا یه ماه نتونی از جات بلند شی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و دوم

توی همون چند دقیقه انگار بهم الهام شده بود قراره از زبون منصور چه چیزی رو بشنوم. بدون این که عکس العملی نشون بدم فقط بهش نگاه کردم. وقتی دید قرار نیست حرفی بزنم گفت: ستاره فکر نکن نمی دونم زنی بهتر از تو نمی تونستم داشته باشم. می دونم مرد بی لیاقتی هستم. گاهی فکر می کنم تو اگه با هر کسی غیر از من ازدواج می کردی خیلی خوشبخت می شدی...

دستم رو گرفت. فکر کردم توی این سال ها بیشتر از صد بار این حرفا رو ازت شنیدم. آروم دستمو پس کشیدم و همون طور بهش زل زدم. نشست و به بالشش تکیه داد: من فریبا رو دوست دارم. از اون وقتی که یادمه توی این محله بودن و من هر روز می دیدمش. نمی خوام خودمو توجیه کنم. همیشه فکر می کردم اون زنم می شه و با هم خوشبخت می شیم. اما همه چیز خراب شد. یکی دو ماه قبل از دیدن تو یکی از دوستام با کنایه بهم فهموند که فریبا با مردای دیگه ای هم معاشرت می کنه. اولش باور نکردم ولی تصمیم گرفتم تعقیبش کنم و ببینم حرفایی که شنیدم راسته یا نه؟ تا جایی که من فهمیدم راست بود. بهش حرفی نزدم. کم کم ازش بدم اومد. با خودم فکر کردم حالا که بقیه ازش سوء استفاده می کنن من چرا نکنم؟ فکر کردم این جوری هم خیانتش رو تلافی می کنم و هم وقتی بفهمه جریان چی بوده حسابی تحقیر می شه، همون طور که من جلوی رفقام تحقیر شدم.

اولین باری که دیدمت فکر کردم تو زنی می شی که به پام می شینی و چراغ خونه م رو روشن می کنی. می تونم باهات یه زندگی آروم داشته باشم. خدا رو چه دیدی شاید روزی رسید که به اندازه فریبا عاشقت شدم. هر بار که از بابات جواب منفی شنیدم بیشتر خواستم که زنم بشی.

نذاشتم فریبا چیزی بفهمه. نقش یه عاشق همه چیز تمام رو هم چنان براش بازی کردم و اونم هیچ وقت شک نکرد که چرا چند ماه یه بار چند روزی غیبم می زنه؟ وقتی باهات ازدواج کردم، موقعیتی که منتظرش بودم پیش اومد. باهاش قرار گذاشتم، توی چشماش نگاه کردم و بهش گفتم زن گرفتم. بهش گفتم از خیانتش خبر دارم و باید حسرت دیدن دوباره منو به گور ببره.

همون طور که آرزو داشتم شکستن غرورش رو دیدم. گریه کرد، التماس کرد، تهدید کرد ولی من فقط بهش خندیدم. بعدم همون طور توی خیابون رهاش کردم و برگشتم خونه. چند ماه بعد با اسماعیل ازدواج کرد و خبری ازش نداشتم تا این که یه روز توی خیابون دیدمش. گفت دیگه کینه ای از من نداره. منم دیگه دلخور نبودم ازش. پیشنهاد کرد با شوهرش آشنا بشم. بقیه شو دیگه خودت خبر داری...

سرمو تکون دادم. دیگه نمی خواستم چیزی بشنوم. لابد اگه اجازه می دادم می خواست شرح دوباره عاشق شدنش رو با جزییات برام تعریف کنه.

گفت: ستاره باور کن نمی دونم چی شد؟ یه روزی به خودم اومدم و دیدم دوباره دارم به فریبا فکر می کنم. دست خودم نبود. خیلی سعی کردم از زندگیم و از فکرم پاکش کنم ولی نشد. هر طرف رو که نگاه می کردم اونو می دیدم.... دیگه نمی تونم با خودم بجنگم... ستاره من خیلی به فریبا نیاز دارم. نمی تونم بقیه عمرم رو بدون اون سر کنم. خواهش می کنم منو درک کن...

احساس کردم این حرفا مثل حرارتی که باعث تبخیر آب می شه، محبت و عشقی رو که به منصور داشتم دود کرد و به هوا فرستاد. گفتم: چطور می تونی چهارده- پونزده سالی رو که با هم زندگی کردیم ندیده بگیری؟ چطوری می خوای آینده بچه هامونو به خاطر دل خودت نابود کنی؟ هنوز نفهمیدی که دیگه بحث من و تو و فریبا نیست؟ ما بچه داریم منصور اونا چه گناهی کرده ن؟ چه جور الگویی می خوای بشی براشون؟

صدای هق هق گریه ش رو توی تاریکی شنیدم. سرش رو گذاشت رو دامنم و همون طور اشک ریخت. از جا تکون نخوردم. حتی نتونستم دستی به سرش بکشم و آرومش کنم. فکر کردم اینم یه روش دیگه برای خر کردن منه!

سرش رو که از دامنم برداشت از تخت پایین اومدم و رفتم پیش بچه ها خوابیدم. حتی یه لحظه هم نمی تونستم وجودش رو تحمل کنم. می دونستم منصور وقتی چیزی رو می خواد کسی جلودارش نیست. فکر و ذکرش می شه همون و تا بهش نرسه چشم ازش برنمی داره. فکر کردم روزای خوشی مون تمام شد. از فردا دوباره جنگ و دعوا و بی احترامی و کتک کاری داریم. شخصیت مهربون و دوست داشتنی منصور دوباره می خزه توی عمق وجودش. من و بچه هام دوباره باید ترس و ناراحتی رو تجربه کنیم.

صدای پاهای منصور رو شنیدم که از پله ها پایین می اومد. دعا کردم نیاد توی اتاق و اجازه بده بچه ها شب آخر رو هم در آرامش بخوابن. نیومد داخل. وقتی صدای درب حیاط رو شنیدم حدس زدم رفته قدم بزنه. کاری که قرار بود انجام بده زندگی خیلیا رو تغییر می داد و مسئولیتش فقط و فقط به عهده خودش بود. آرزو کردم سنگینی باری که برداشته اون قدر براش زیاد باشه که خواب رو برای تمام عمر بهش حروم کنه.


+ نوشته شده در  شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و یکم

منصور با عصبانیت داد زد: بگو گورشو از این جا گم کنه وگرنه می رم پایین حقشو می ذارم کف دستش.

گفتم: این بچه که گناهی نداره... میثم جان فقط بگو بابام الان کار داره.

میثم حرفم رو توی گوشی تکرار کرد، کمی گوش داد و گفت: می گه مامانم افتاده روی تخت و از دهنش کف ریخته بیرون. هر چی صداش می زنیم بیدار نمی شه.

به منصور نگاه کردم که زل زده بود به بشقابش. گفتم: من می برمش بیمارستان.

بهم چشم غره رفت: که چی بشه؟

از جا بلند شدم و بدون این که بهش نگاه کنم: نمی خوای که بمیره؟

بلند شد و اومد سمتم: ما که نمی کشیمش خودش تصمیم گرفته به درک واصل بشه... ستاره بذار از شرش خلاص بشیم. بذار از این به بعد مثل آدم زندگی کنیم.

فکر کردم الان چه وقت شوخی کردنه؟ ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم توی چهره ش هیچ اثری از خنده و شوخی نیست. گفتم: دیوونه شدی؟ با مردنش می خوای از شرش راحت بشی؟ اگه همین کاریو که یه ساله داری انجام می دی، ادامه بدی اونم ازت ناامید می شه و می ره دنبال زندگی خودش.

رفت توی اتاق و درو محکم بست. لباسامو عوض کردم و رفتم خونه فریبا. با آمبولانس بردمش بیمارستان. معده ش رو شستشو دادن و توی بخش بستریش کردن. چشماشو که باز کرد و منو دید گفت: خودش جرات نکرد بیاد؟

نشستم روی صندلی کنار تختش و گفتم: دکتر گفته امشب باید این جا بمونی. مادرت قراره بیاد پیشت بمونه. اگه چیزی لازم داری بگو، چون من باید برگردم خونه.

چشماش رو بست و وانمود کرد می خواد بخوابه. کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. توی حیاط بیمارستان منتظر موندم تا مادرش اومد و بعدش برگشتم خونه.

منصور هیچ حرفی نزد. حتی نپرسید فریبا زنده مونده یا نه؟ از یه طرف خوشحال بودم که هوای فریبا از سرش پریده از طرف دیگه فکر می کردم منصور وقتی از یه نفر روبرمی گردونه چه قدر نسبت بهش سنگدل می شه. حتماً اون زمانی که دلش پیش فریبا بود، در مورد منم همین طوری فکر می کرده. می خواسته سر به تنم نباشه!

یکی دو هفته ای گذشت و منصور ماشین جدیدش رو آورد خونه. توی این فاصله بیشتر روزها می رفتیم آپارتمانایی رو که مشاورای املاک بهمون معرفی می کردن می دیدیم. در نهایت قرار شد یه خونه رو پیش خرید کنیم. آپارتمانی رو انتخاب کردیم که طرف دیگه شهر بود و از این محله فاصله زیادی داشت. هر دومون می دونستیم که این کارو کردیم تا هر چه بیشتر از فریبا دور بشیم ولی هیچ کدوم حرفی راجع بهش نزدیم.

اون روزا تنها روزای زندگیم بودن که احساس آرامش واقعی داشتم. انگار روی ابرا راه می رفتم. غافل از این که دارم روی یخ نازکی قدم برمی دارم که خیلی زود ترک برمی داره، می شکنه و تمام زندگیمون رو می بلعه. اون قدر توی خوشی غرق شده بودم که حواسم نبود منصور مدتیه کم حرف شده، شبا دیر میاد خونه و کمتر وقتشو با بچه ها می گذرونه.

یه شب وقتی کنارش رو تخت دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی بازوش، بدون مقدمه گفت: ستاره می خوام باهات حرف بزنم.

نمی دونم چرا یه دفعه تپش قلب گرفتم... شاید به خاطر لحنش بود؛ سرد و خیلی رسمی. مثل وقتایی که می خوایم با یه غریبه حرف بزنیم.

نشستم تا بتونم به چشماش نگاه کنم. پرسیدم: چیزی شده؟

آه کشید. چند دقیقه ای گذشت ولی حرفی نزد. اون قدر که فکر کردم شاید پشیمون شده از گفتن. دستشو گرفتم و گفتم: منصور هر اتفاقی افتاده بگو.

با خودم فکر می کنم کاش اصرار نکرده بودم. کاش بهش فرصت می دادم بیشتر فکر کنه، شاید منصرف می شد از حرفایی که می خواست بزنه و کاری که تصمیم گرفته بود انجام بده.

توی چشمام زل زد و گفت: می خوام طلاقت بدم. تصمیم گرفتم با فریبا ازدواج کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

مطالب قدیمی‌تر