زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - بیست و یکم

شبنم دستم رو می کشه و می گه: مامان بیا بریم سوار چرخ و فلک بشیم.

با تردید به چرخ عظیمی که دورتر از ما داره دور خودش می چرخه نگاه می کنم و می گم: نه عزیزم ممکنه بیفتیم از اون بالا.

پا می کوبه به زمین: می خوام سوار شم. دایی نادر اون روز سوارمون کرد، خیلی خوب بود... تو رو خدا.

منصور که متوجه این بگو مگو شده میاد و جلوی شبنم زانو می زنه: چی می خوای دخترم؟

شبنم که به همین زودی متوجه تغییر رفتار پدرش شده مثل قدیما دست میندازه گردنش و می گه: بابایی می بریمون سوار چرخ و فلک بشیم؟

منصور بغلش می کنه: هر وسیله ای رو که خواستید سوار می شیم.

شبنم با خوشحالی صورت باباش رو می بوسه و با اخم به من نگاه می کنه.

رفتار این چند روز منصور خیلی برام غریبه. اون قدر مهربون شده که منو به شک انداخته. دائم با بچه ها بازی می کنه، می بردشون شهر بازی و پارک. براشون اسباب بازیای کوچیک و بزرگ می خره و شبا واسشون قصه می گه تا بخوابن! این ده روزی که اومدیم اصفهان برام یه سرویس طلای سنگین و کلی کفش و لباس خریده. "عزیزم" و "قربونت برم" از دهنش نمی افته. اون قدر به مامانم احترام می ذاره که دیروز مامان بیخ گوشم گفت: این منصور سرش به جایی نخورده؟ به نظرم رفتارش غیرعادیه.

خنده م گرفت: نکنه به خاطر این که این قدر بهت احترام می ذاره تعجب کردی.

گفت: خب آره... چندین ساله جز پشت چشم نازک کردن و اخم و بداخلاقی چیزی ازش ندیدم، حالا یه دفعه چی شده که شدم مادرزن عزیز و دم به دقیقه قربون صدقه م می ره؟ من که می گم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست.

با حرفاش موافق بودم ولی گفتم: چه حرفیه مامان جون؟ منصور دیگه عوض شده... سنی گذشته ازش. دیگه دستش اومده که طور دیگه ای هم می شه زندگی کرد!

با ناباوری بهم نگاه کرد: ستاره من این مردا رو بهتر از تو می شناسم، آدم یه دفعه خواب نما نمیشه و تغییر رویه نمی ده؛ حسابی حواستو جمع کن. می ترسم واست یه نقشه ای کشیده باشه.

حرف دل خودمو می زد ولی نمی خواستم دل به دلش بدم. فکر کردم اگه قرار باشه اتفاقی بیفته، می افته چرا باید مامان رو داخل ماجرایی کنم که نمی تونه جلوش رو بگیره؟

بدون این که جوابی بهش بدم به بهانه سر زدن به بچه ها از اتاق رفتم بیرون. یه ساعت بعد وقتی نشسته بودیم توی حیاط و داشتیم چای می خوردیم مامان دوباره سر حرف رو باز کرد: من نمی خوام بترسونمت، می خوام مواظب باشی. دوست دارم اگه اتفاقی ام افتاد، چشم بسته واردش نشی، بتونی به موقع عکس العمل نشون بدی. فکر کرده و برنامه ریزی شده جلو بری و کم ترین آسیب رو ببینی...

لیوانش رو که خالی شده بود با چای پر کردم و گفتم: به همه این چیزایی که می گی فکر کردم مامان. ولی نمی دونم باید چه کار کنم؟...

منصور دست می ذاره روی شونه م و می گه: چشم عسلی، بریم چرخ و فلک سواری؟

آب دهنم رو قورت می دم و می گم: می ترسم.

با صدای بلند می خنده: می ترسی؟

سرمو می ندازم پایین: می ترسم یه اتفاقی بیفته و پرت شیم پایین.

دستمو می کشه: خب اگه ما بریم و تو نیای، بعدش به قول تو اگه اتفاقی بیفته و پرت شیم و بمیریم، عذاب وجدان نمی گیری که چرا باهامون نیومدی؟

درست می گه. بدون بچه هام یه لحظه هم نمی تونم زندگی کنم. یه نفس عمیق می کشم و دنبالشون راه می افتم. مریم با خوشحالی دستش رو دورم حلقه می کنه و می گه: مامان خیلی خوشحالم.

دست می کشم روی سرش: منم همین طور عزیزم.

چشم می گردونم تا ببینم دوقلوها کجان. می بینمشون که هر کدوم یه دست نادر رو گرفتن و دارن جلوتر از ما می رن سمت چرخ و فلک. نفس راحتی می کشم، دست مریم رو می گیرم و راه می افتیم دنبال بقیه که با عجله دارن می رن سوار چرخ و فلک بشن.

 

پی نوشت: این بار بین دو تا پست خیلی فاصله افتاد و بدقولی کردم. بابت این قضیه امیدوارم که منو ببخشید. قطع اینترنت و سفر و درگیریای کاری که داشتم دلیل قانع کننده ای نیست. واسه جبران این هفته سه تا پست جدید می ذارم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیستم

شبنم اخماش رو حسابی کشیده توی هم و باهام حرف نمی زنه. خیلی سعی می کنم جلوی خنده م رو بگیرم ولی نمی تونم. مریم داره براش توضیح می ده که کسی نمی تونه واسه مدرسه روپوش قرمز بپوشه ولی حرف توی گوشش نمی ره. شونه بالا می ندازه و می گه: خوبم می تونه!! من دوست دارم روپوشم قرمز باشه به کسی چه مربوط؟

مریم آهی می کشه و می گه: قانونه. توی خونه نیست که هر کاری دوست داری بکنی. اگه می خوای بری مدرسه باید هر چی مدیر و ناظم می گن گوش کنی وگرنه راهت نمی دن.

یه کمی فکر می کنه و جواب می ده: راه ندن. منم نمی رم مدرسه تا حالشون جا بیاد!

من و مریم هر دو با صدای بلند می خندیم. با تعجب بهمون نگاه می کنه: چیه؟

بغلش می کنم و می گم: خانوم خانوما شما اگه نری مدرسه فقط خودت ضرر می کنی. واسه اونا که فرقی نداره. درس خوندن اون قدر مهمه که تو باید به قانون اونا عمل کنی تا بهت اجازه بدن مدرسه بری، با سواد بشی و کسی بشی واسه خودت. وقتی حسابی آدم بزرگی شدی می تونی تصمیم بگیری که چه حرفایی رو قبول کنی و چه حرفایی رو نه.

با درماندگی بهم نگاه می کنه: می شه لااقل آستیناشو قرمز بدوزی؟

منصور میاد توی اتاق: مگه می خوای بندباز سیرک بشی؟

شبنم توجهی بهش نمی کنه و منتظر جواب زل می زنه به من. می گم: نه قربونت برم. اگه دوست داشته باشی زمستون برات یه کاپشن قرمز می خریم که روی روپوشت بپوشی. حالا برو بازی کن تا منم به کارام برسم.

خیلی وقته سعی می کنم بچه ها رو از سر راه منصور دور نگه دارم. چون بعد از جریان قهر فریبا، با کوچک ترین بهانه ای کتکشون می زنه. مریم و دوقلوها خودشون رو کمتر آفتابی می کنن و هر چی بگه انجام می دن ولی شبنم سر نترسی داره. بیشتر از بقیه هم کتک می خوره.

منصور می ره توی اتاق خواب و وقتی برمی گرده می بینم لباساش رو عوض کرده. چیزی نمی گم. کیف پولشو می ذاره توی جیبش و می گه: شام منتظر من نباشین. خونه یکی از بچه ها مهمونم.

می دونم منظورش از " یکی از بچه ها " فریباست! نزدیک دو ساله که فریبا دیگه نیومده این جا. بعد از جریان دعواش با اسماعیل یکی دو باری اومد ولی چون من با وجود اصرارای منصور و کتک هایی که خوردم نرفتم خونه شون، اونم دیگه نیومد. از اون موقع منصور تقریباً هفته ای سه چهار شب می ره خونه شون و دیروقت برمی گرده. خیلی وقته دیگه به این چیزا اهمیت نمی دم. فقط می خوام بچه هام آرامش داشته باشن. هر چی کمتر توی خونه باشه هم ما راحت تریم هم خودش!

تلفن زنگ می زنه. شبنم یهو می پره توی اتاق و گوشی رو برمی داره. از حرفاش می فهمم داره با مامان حرف می زنه. از یه سال پیش که بابا فوت کرده، اوضاع خونه شون یه کمی بهتر شده ولی الان تمام نگرانی مامان شده نادر. نه درس خوند نه دل به کار می ده. همه ش یا با دوست و رفیقاش می گرده یا توی خونه راه می افته و خواهر کوچیکه رو کتک می زنه. یه مدت تصمیم گرفته بودم نرگس رو بیارم تهران پیش خودم تا هم حواسم بهش باشه و هم کمتر کتک بخوره ولی بعد که خوب فکر کردم دیدم اینجا هم دست کمی از اونجا نداره. ممکنه بعد از یه مدت حضورش عادی بشه توی این خونه و منصور کتکش بزنه.

تا به خودم بیام شبنم سیر تا پیاز روپوش مدرسه و این که وقتی بزرگ شد به حرف هیچکی گوش نمی ده رو واسه مامان تعریف کرده. بالاخره بعد از ده دقیقه موفق میشم با مامانم حرف بزنم. می خواد یکی دو هفته ای بریم اصفهان پیشش بمونیم. دلش واسه من و بچه ها تنگ شده. می گه یه خواستگار واسه نرگس اومده و می خواد نظر منو در موردش بدونه.

برای بار صدم بهش می گم: نرگس فقط چهارده سالشه، مثل من و سعیده زود شوهرش نده. بذار درسش رو بخونه. نخواه که مثل ما دو تا تو سری خور بار بیاد و راه به جایی نداشته باشه.

ناراحت می شه: شوهر سعیده رو با شوهر بی همه چیز خودت مقایسه نکن. کِی بالاتر از گل به خواهرت گفته؟

می گم: مادر من اون موقعی که جبهه بود مادرش کم سعیده رو کتک نزد. یادت رفته سیاه زمستون می فرستادش بره توی حیاط یه خروار لباس بشوره؟ کدوم آدم درست و حسابی همچین بلایی سر یه دختر دوازده ساله میاره؟ خوبه که حالا هنوز بیست سالش نشده هزار تا درد و مرض گرفته بابت همون روزا؟

آه می کشه و می گه: تقصیر من گردن شکسته ست که زود شوهرش دادم.

از فرصت استفاده می کنم تا حرفم رو به کرسی بنشونم: منم همینو می گم. بذار نرگس درسشو بخونه. بذار از آب و گل دربیاد، عقل رس بشه بعد شوهرش بده.

شکر خدا از خر شیطون میاد پایین. بهش قول می دم وقتی منصور اومد خونه باهاش حرف بزنم تا ببردمون اصفهان. هر چند چشمم آب نمی خوره. بعد از به دنیا اومدن شبنم فقط یه بار پامون رو از تهران گذاشتیم بیرون اونم برای فوت بابا بوده. بهونه شم اینه که این طوری کمتر پول خرج می کنیم و زودتر صاحبخونه می شیم! از طرف دیگه شاید به خاطر این که ما توی دست و پاش نباشیم و بتونه راحت با فریبا بره و بیاد، اجازه بده.

حدسم درسته. هنوز پیشنهاد رفتن به اصفهان از دهنم درنیومده که می گه: چمدوناتونو ببندید، پس فردا راهی می شیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - نوزدهم

برای بار هزارم به ساعت دیواری نگاه می کنم. نزدیک دوازده ست. منصور از ظهر که اون حرفا رو بهش زدم هنوز برنگشته. اولش خوشحال شدم که تهدیدم اثر کرده ولی بعد که عصر شد و نیومد خیلی ترسیدم. نکنه ترکمون کرده؟ اگه نباشه خواهراش دو روزه ما رو می ندازن بیرون که بتونن ارثشون را صاحب بشن. می رم طبقه پایین که یه سری به بچه ها بزنم. خوابیده ن. بخاری اتاقشون رو تنظیم می کنم، پتوها رو که پس زدن می کشم روشون و برمی گردم طبقه بالا. دارم مسواک می زنم که صدای سرفه منصور رو می شنوم. وقتی میام توی اتاق، لباساش رو عوض کرده و دراز کشیده روی تخت.

سلام می کنم. جواب نمی ده. برام مهم نیست. لباس خوابم رو می پوشم و در دورترین نقطه از منصور دراز می کشم. پشتش رو می کنه به من و می گه: گمشو برو پایین پیش توله هات بخواب. حتی بوی تنت حالمو بهم می زنه.

برخلاف گذشته که وقتی طردم می کرد، غصه دار می شدم، این بار عین خیالم نیست. منم دوست ندارم نزدیکش باشم. بالشم رو برمی دارم و بدون حرف می رم سمت در که می گه: فریبا و بچه هاش رو بردم هتل. خرج هتلشون رو هم خودم می دم. به خاطر خودخواهی جنابعالی پس اندازمون دو روزه می پره.

توجهی به حرفش نمی کنم و می رم طبقه پایین. بالشم رو می ذارم کنار شبنم، بغلش می کنم، بینیم رو فرو می برم توی گودی گردنش. بوی خوشش حالمو خوب می کنه. چشمام رو می بندم و خیلی زود خوابم می بره.

با صدای شبنم از خواب می پرم. داره گریه می کنه. بغلش می کنم: چی شده عزیزم. من پیشتم.

دستش رو حلقه می کنه دور گردنم. وسط هق هق گریه ش دائم تکرار می کنه: بابای بد... مامانمو کتک نزن.

تکونش می دم و براش لالایی می خونم تا آروم بشه. کم کم گریه ش قطع میشه و خیلی بعدتر خوابش می بره. خواب از سرم پریده. دراز می کشم. دستم رو می ذارم روی پیشونیم و دوباره هزار جور فکر و خیال روی سرم هوار میشه. از وقاحت فریبا تعجب می کنم. یه زن چقدر می تونه سنگدل باشه که این طوری به هم نوع خودش ظلم کنه؟ کور که نیست، می بینه زندگیمون داره به خاطرش از هم می پاشه ولی دست برنمی داره. مثل این که تصمیم داره تا آخرش بره. تصمیم گرفته منصور رو داشته باشه دیگه واسه ش مهم نیست که این وسط یه زن و چهار تا بچه فدا بشن!

شبنم داره توی خواب ناله می کنه. بغلش می کنم و آهسته توی گوشش حرف می زنم. آروم می شه. چه قدر بچه هام اذیت شدن توی این چند وقت. باید یه فکری به حالشون بکنم.

خوابم نمی بره. آروم بلند می شم و می رم طبقه بالا که سر خودمو به یه کاری گرم کنم. بوی سیگار میاد. معلومه منصور هم خوابش نبرده. می رم توی آشپزخونه و درو می بندم. رمانی رو که دختر محمود بهم داده از جایی که علامت گذاشتم باز می کنم و شروع می کنم به خوندن. چند دقیقه بعد منصور درو باز می کنه و میاد داخل. چند لحظه ای رو به روم می ایسته و نگاهم می کنه. توجهی بهش نمی کنم. می ره سر یخچال و شروع می کنه از بطری آب خوردن- کاری که هر وقت با هم قهریم انجام می ده- وانمود می کنم که غرق کتاب خوندنم. در یخچالو محکم می کوبه به هم و دوباره میاد رو به روم می ایسته: به چه چیزت می نازی؟ بابات آدم حسابیه؟ بچه مایه داری؟ تحصیلات داری؟ خونه داریت بیسته؟ شوهر داریت حرف نداره؟ ها؟ -کتابو از دستم می گیره و پرت می کنه سمت یخچال- جواب منو بده.

محلش نمی ذارم. بلند می شم که از آشپزخونه برم بیرون. جلومو می گیره و هلم می ده. می افتم روی صندلی و همون جا می شینم. می گه: یاغی شدی! جریان چیه؟ می خوام بدونم پشتت به کجا گرم شده که دماغتو واسه من بالا می گیری؟

نگاش می کنم: آروم تر. بچه ها خوابن... به اندازه کافی توی بیداری می ترسن، حداقل بذار شبا راحت بخوابن.

نفسشش رو با صدا می ده بیرون: گور پدر بچه ها. من هر وقت دلم بخواد داد می زنم.

پوزخند می زنم: می دونم... فقط بلدی هوار بکشی و بزنی و بشکنی و داغون کنی. کار خوب بلد نیستی... بلدیا!... نه برای زن و بچه ت. واسه غریبه ها...

قندون رو پرت می کنه طرفم. جا خالی می دم ولی می خوره به کتفم و ضعف می کنم از شدت درد. داد می کشه: اندازه دهنت حرف بزن... پررو بازی درنیار واسه من.

صدای گریه شبنم رو می شنوم. فکر می کنم کاش دهنم رو بسته بودم. کاش نیومده بودم بالا. حداقل فردا که می خواست این بساط رو راه بندازه بچه ها مدرسه بودن... بلند می شم که برم طبقه پایین. دوباره هلم می ده. این بار می افتم زمین و سرم می خوره به لبه میز. دستمو می کشم روی سرمو بعد بهش نگاه می کنم؛ خونیه.

از آشپزخونه می ره بیرون. می شنوم که می گه: خدا لعنتت کنه ستاره... حالم از زندگی کردن با تو به هم می خوره.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - هجدهم

صدای بهم خوردن درب حیاط رو می شنوم. می دوم سمت پله ها. منصور میاد بالا. دو تا از دکمه های بالای بلوزش نیست. معلومه با اسماعیل دست به یقه شده. بدون این که به من نگاه کنه می ره طبقه بالا. دنبالش می رم: چی شد؟ دعوا کردین؟

لباسش رو در میاره و پرت می کنه روی تخت: بله دعوا کردیم. حسابی هم زدمش. فرمایش؟

لباس رو برمی دارم که بندازم توی سبد رخت چرکا: نگران بودم بلایی سرش بیاری و کارت به زندون بکشه...

انگار حرفم رو نشنیده. لباس تمیزی از توی کمد برمی داره و می پوشه: فریبا و بچه هاش چند روزی میان این جا می مونن تا تکلیف این مردک روشن بشه!

انگار ناغافل با یه چیز سنگین کوبیده باشن توی سرم، تلوتلو می خورم. واسه این که نیفتم تکیه می دم به دیوار و مثل آدمای سرگشته منصورو نگاه می کنم.

خیره میشه به من: چیه؟ عزرائیل دیدی؟

خودمو جمع و جور می کنم. دیگه داره شورش رو در میاره: فریبا چرا نمی ره خونه باباش؟ یا خونه برادرش؟

پوزخند می زنه: زیرا...!

می گم: حرفم جدیه منصور. اون نمی تونه بیاد این جا. نمی تونی توی خونه ای که بچه هات زندگی می کنن هر کاری دوست داری انجام بدی. نمی تونی دست هر کس و ناکس رو بگیری بیاری اینجا.

دستش رو می بره بالا که منو بزنه ولی وسط راه پشیمون می شه: زبون در آوردی واسه من؟ این خونه مال منه و هر کاری دوست داشته باشم توش می کنم. تو هم اگه خیلی ناراحتی هری... بفرما هر گوری دوست داری برو.

یه لحظه بچه هام میان جلوی چشمم. الان نزدیک امتحاناتشونه. کجا ببرم آواره شون کنم؟ توی این سرما به کی پناه ببریم؟

می گم: باشه. دست بچه هامو می گیرم و می برم خونه بابای فریبا خانوم. بهش می گم "شوهرم مارو بیرون کرده شما بهمون پناه بده." اون که دست خیر داره واسه همه، به من و بچه هامم کمک می کنه. شاید واسه دختر خودش جایی نداشته باشه ولی نمی ذاره ما آواره بشیم. خصوصاً اگه بفهمه دخترش باعث آوارگی ما شده!

هنوز حرفم تموم نشده که احساس می کنم ضربه م کاری بوده. منصور همین طور هاج و واج ایستاده و به من نگاه می کنه. حق داره، باور این که جلوش دراومده م واسه خودمم سخته چه برسه به اون.

بدون این که حرفی بزنه از اتاق می ره بیرون و درو محکم می زنه به هم. با رفتنش یهو انرژیم تموم میشه. می شینم روی زمین و سرمو با دستام می گیرم. هر چی فکر می کنم یادم نمیاد در طول زندگیم تونسته باشم کسی رو از میدون به در کنم. همیشه خدا تسلیم شدم. ولی این بار به خاطر بچه هام حاضرم با خود شیطون هم بجنگم. دیگه نمی ذارم کسی مزاحم آرامششون بشه یا احساس امنیتشون رو بگیره ازشون. منصور مگه چقدر می خواد کتکم بزنه؟ بذار اون قدر بزنه که خسته بشه. دیگه نمی ترسم ازش. نمی ذارم این سقفو از بچه هام دریغ کنه و بده به فریبا.

مریم میاد توی اتاق: بابا باز کتکت زده؟

دستمو دراز می کنم طرفش که بیاد توی بغلم: نه عزیزم. فقط با هم حرف زدیم. مگه قرار نبود دیگه به این چیزا فکر نکنی؟

صورتمو می بوسه: آخه دست خودم نیست. هر وقت بابا فریاد می زنه، همه ش می ترسم بزندت.

سعی می کنم بحث رو عوض کنم می گم: ساعت دوازده و نیمه. ناهار چی بخوریم؟

می خنده: دلم املت می خواد. میشه درست کنی؟

دست می کشم روی سرش: چرا که نه؟ تا غذا رو آماده می کنم برو یکمی با شبنم بازی کن. امروز خیلی ترسید.

می رم توی آشپزخونه و شروع می کنم به رنده کردن گوجه فرنگی ها. فکر می کنم: یعنی منصور کجا رفت؟ فریبا حتماً شال و کلاه کرده منتظر بوده منصور بره و بیاردش اینجا. نکنه منصور حرفم رو جدی نگیره و بیاردشون؟... نه فکر نکنم. فهمید به حرفی که زدم عمل می کنم. بابای فریبا ریش سفید محله ست. همه به حرفش گوش می دن. چندین ساله حاضر نشده فریبا رو ببینه. گفته این دیگه دختر من نیست. اسمش رو دیگه نمیاره. اگه بفهمه منصور آوردتش این جا بدجوری عصبانی می شه... ولی از اون طرف منصور خیلی بی کله ست. واسش مهم نیست بقیه چی می گن. هیچ وقتم حرمت ریش سفید کسیو نگه نمی داره... خدایا یه راهی پیش پام بذار، یه کاری کن منصور سرش به سنگ بخوره و برگرده سر خونه و زندگیش.


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()