زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - بیست و هفتم

پشت میز آشپزخونه نشسته م، دارم سیب زمینی پوست می کنم و به مریم که چهارپایه زیر پاش گذاشته و داره پیاز سرخ می کنه نگاه می کنم. تازگی دارم بهش آشپزی یاد می دم. از اون جایی که هیچ وقت اشتیاقی برای انجام کارای خونه نداشت فکر نمی کردم از این کار هم خوشش بیاد ولی به محض این که آخرین امتحانش رو داد و اومد خونه اولین چیزی که گفت این بود که مامان دیگه درس ندارم می شه بهم آشپزی یاد بدین؟

هنوز می ترسم تنهاش بذارم واسه همین مادامی که داره پیاز سرخ می کنه یا خورش رو بهم می زنه کنارش می مونم و حواسم بهش هست.

با صدای شبنم هم من و هم مریم از جا می پریم: پس کی نوبت من میشه؟ همه ش به این مریم خانم غذا پختن یاد می دین. بابا مگه ما آدم نیستیم؟

سعی می کنم خنده م رو پشت ابروهای درهمم پنهان کنم: این چه طرز حرف زدنه شبنم؟ چند بار بگم این طوری حرف زدن اصلاً قشنگ نیست؟

بیشتر اخم می کنه: خیلی ام قشنگه! چرا منو پسر به دنیا نیاوردین؟ هان؟

با تعجب بهش نگاه می کنم: این حرف دیگه از کجا اومد؟ دختر بودن مگه چه ایرادی داره؟

می ره سر یخچال و یه سیب برمی داره. در یخچال رو با پا می بنده. یه گاز به سیب می زنه و می گه: وقتی داداشیا از این حرفا می زنن دعواشون نمی کنی ولی من هرچی می گم "حرف بده"!

آه می کشم. فکر می کنم چقدر سر و کله زدن با این بچه انرژی و اعصاب می خواد که من خیلی وقته دیگه هیچ کدومش رو ندارم. می گم: این قدر زبون درازی نکن. اونا هم اگه حرف بد بزنن بهشون تذکر می دم.

سیب نیم خورده رو پرت می کنه توی سینک ظرفشویی: اصلاً می دونین چیه؟ من دیگه نمی خوام بچه شما باشم. ولم کنین برم دنبال زندگی خودم!

خنده م می گیره: اگه نخوای دخترم باشی خیلی غصه می خورم... چون خیلی دوستت دارم.

شونه بالا می ندازه: شما مریمو بیشتر از من دوست دارین... بفرما... دارین بهش غذا پختن یاد می دین ولی به من نه!

- عزیز دلم مریم شش سال از تو بزرگ تره. آشپزی یاد گرفتن الان واسه تو زوده.

- چرا زوده؟ من از مریم باهوش ترم!

- هوش هر دو تون یه اندازه ست. درست نیست آدم در مورد خواهرش این طوری حرف بزنه.

چشماشو گرد می کنه: چرا زوده؟!

- برای این که آشپزی با وسایل خطرناکی سر و کار داره. مثل چاقو، مثل آتیش. که کار کردن با همه شون فعلاً برای تو ممنوعه.

- اصلاً می خوام برم دختر خاله فریبا بشم. اون گفت بهم آشپزی یاد می ده.

فکر می کنم: پس بگو این آتیش از گور کی بلند می شه. فریبا خانم از منصور ناامید شده حالا داره بچه هامو تحریک می کنه. می گم: نمی شه.

گریه می کنه: شما خیلی بدید. دیگه دوستتون ندارم.

از پله ها می دوه پایین. به مریم نگاه می کنم که با چشمای نگران بهم خیره شده. می گم: برو پیش عزیزم، من بقیه کارا رو انجام می دم. پیش بندش رو باز می کنه، می ذاردش رو میز و می ره.

یک سالی هست که از شر فریبا راحتیم. از اسماعیل طلاق گرفته و حالا توی یه مطب دندونپزشکی کار می کنه. یکی دو باری دیده مش توی خیابون ولی از دور که منو می بینه راهشو کج می کنه و از یه طرف دیگه می ره. دختر محمود می گفت خونه رو از چنگ اسماعیل درآورده و با یه چمدون راهی شهرستانش کرده. به منصور فکر می کنم که مدت هاست منظم می ره سر کار و شبا زود برمی گرده خونه. به بچه ها می رسه و باهاشون بازی می کنه. اگه پسرا دسته گلی به آب بدن برخلاف گذشته می شینه و باهاشون منطقی حرف می زنه. هنوز گاهی عصبانی میشه ولی دیگه از داد و فریاد و کتک خبری نیست. فقط کافیه چشم غره بره تا همه حساب کار بیاد دستشون – از جمله خودم!- بعد از سال ها تازه دارم احساس آرامش می کنم. چند کیلویی به وزنم اضافه شده و منصور دیگه غر نمی زنه که احساس می کنم یه درخت خشکیده توی تخت کنارم می خوابه!...


+ نوشته شده در  شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و ششم

منصور داره تلویزیون تماشا می کنه. به بچه ها یه سری می زنم و وقتی مطمئن می شم خوابیده ن، مسواک می زنم و روی تخت دراز می کشم. به فریبا و منصور فکر می کنم. رفتار فریبا رو درک می کنم ولی منصور رو نه. نمی تونم بفهمم بعد از این همه سال که توی خونه شون رفت و آمد داشته، حالا که فریبا داره از اسماعیل طلاق می گیره، عوض این که خوشحال باشه و لحظه شماری کنه واسه جداییشون، بدخلقی می کنه و فریبا رو از خودش می رونه! می دونم این دفعه فیلم بازی نمی کنه چون فکرشم نمی کرد پشت در آشپزخونه فالگوش ایستاده باشم. اگه من جای منصور بودم خونه و زن و بچه رو ول می کردم و می رفتم دنبال زنی که سال ها دوستش داشتم و از دست داده بودمش. زنی که حالا داشت به خاطر من قید شوهر و زندگی مشترکش رو می زد. نه، نمی تونم درکش کنم. هر چی فکر می کنم اتفاق خاصی نیفتاده که باعث تغییر رفتارش شده باشه. من همون ستاره چند ماه پیشم، تا جایی که می دونم فریبا هم تغییری نکرده... البته شرایطش ایده آل تر شده برای منصور.

آه می کشم. منصور همیشه می گه تو اگه بلد بودی چطوری فکر کنی حال و روز ما بهتر از الان بود. دارم به این نتیجه می رسم که درست می گه. چیزای پیچیده باعث میشن احساس سردرگمی کنم. خیلی مسخره ست بعد از این همه سال زندگی مشترک هنوز نمی تونم رفتار شوهرم رو بفهمم. نمی تونم بفهمم پشت کارها و حرفاش چه چیزی پنهانه! از خودم بدم میاد. کاش می تونستم به قول مامانم شوهرم رو توی مشتم بگیرم! کاش از اول می تونستم کاری کنم که دیوونه من باقی بمونه و همیشه براش تازگی داشته باشم. ولی نمی تونم بفهمم چطوری میشه کارای روزمره و تکراری رو یه جوری انجام داد که تازگی داشته باشن! هیچ وقت نتونستم از این قضیه سردربیارم.

منصور میاد توی اتاق. چشمامو می بندم. لباساشو در میاره و میاد توی تخت خواب. احساس می کنم بهم خیره شده. مدت هاست دیگه با هم رابطه ای نداریم. فکر می کنم اون قدر که من از همبستر شدن باهاش بیزارم اونم همین حس رو به من داره. خیلی وقته حتی بهم دست هم نمی زنه. اگه بخوام منصف باشم، هر وقتم که اومده سراغم خودم رو به خواب زدم. فکر می کنم از کی کارمون به این نفرت عمیق کشید؟ از وقتی فهمیدم با زنای دیگه ارتباط داره؟ یا از وقتی سرو کله فریبا دوباره توی زندگیمون پیدا شد و تمام هم و غم منصور شد دیدن و نزدیک بودن به فریبا؟

منصور آه می کشه: ستاره هنوز دوستم داری؟

فکر می کنم مدت هاست به سختی می تونم بودن در کنارت رو تحمل کنم. تنها چیزی که باعث شده این جا بمونم و رفتارت رو تاب بیارم، وجود بچه هامه. اگه اونا نبودن خیلی وقت پیش برگشته بودم پیش مامانم. نمی موندم این جا که هر روز کتکم بزنی و تحقیرم کنی.

می گه: خوابی؟

چشمام رو باز می کنم: توی این سال ها خیلی اذیتم کردی منصور. روزایی که کنارت شاد بودم تعدادشون اون قدر کمه که تک تکشون رو یادمه. می دونم منم زن کاملی نبودم ولی ما می تونستیم با هم حرف بزنیم. می تونستیم مشکلاتمون رو با روی خوش به هم بگیم و حلشون کنیم. می تونستی به جای این که دائم منو زیر مشت و لگد بگیری، بهم بگی چی می خوای. بهم بگی از چه چیز من خوشت نمیاد...

صدای خنده ش رو می شنوم. بیشتر شبیه یه آه بلنده: این همه صغرا کبرا چیدی که بگی دوستم نداری؟

چیزی نمی گم. فکر می کنم الانه که دوباره عصبانی بشه و داد و فریاد راه بندازه. به پهلو می چرخه و خیره می شه توی چشمام: از این لحظه به بعد حرف می زنیم. همون طوری که تو می خوای. دیگه داد و فریاد و کتک کاری نداریم. دیگه حرفای زشت نداریم. البته ستاره خانم هم باید قول بده که دیگه کم توجهی نکنه و بچه هارو به من ترجیح نده. وقتی میام خونه لباسای قشنگ بپوشه و تمام وقتش رو توی آشپزخونه نگذرونه. وقتی قهر می کنیم نره پیش بچه ها بخوابه. وقتی باهاش حرف می زنم به جای در و دیوار توی چشمام نگاه کنه. فکر نکنه فقط من وقتی مشکلی دارم باید حرف بزنم و خودش وقتی من کار اشتباهی می کنم می تونه سکوت کنه و مثل برج زهرمار دورو برم بپلکه.... حالا دوستم داری؟

خنده م می گیره: یه مدت بهم وقت بده... باید اول یاد بگیرم ازت بدم نیاد.

می گه: اول باید یاد بگیری دوباره به من اعتماد کنی. این از همه مهم تره.

چند دقیقه ای به حرفاش فکر می کنم. یعنی می تونیم بعد از این همه فاصله ای که بینمون به وجود اومده و حس بدی که به هم داشتیم همه چیز رو درست کنیم؟ می تونیم یه خونواده معمولی بشیم؟ از اون گذشته من می تونم اعتمادی رو که مدت هاست نیست و نابود شده دوباره به وجود بیارم؟

پتو رو تا زیر گلو بالا می کشم و می گم: راستی امروز که رفته بودی ناهار بگیری فریبا زنگ زد باهات کار داشت.

خواب آلوده جواب می ده: دیگه فریبایی برای من وجود نداره. اینو هزار بار بهش گفتم. اگه دوباره زنگ زد تو هم بهش بگو!


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و پنجم

لیوان خالی رو می ذارم روی میز کنار تخت: مگه چی شده؟

سرشو تکون می ده: ستاره من از اول اشتباه کردم. نباید با این خونواده رفت و آمد می کردیم. می دونم از وقتی پاتو گذاشتی توی خونه م خیلی اذیتت کرده م ولی هنوز دوستت دارم. دلم از این می سوزه که قدر تو و بچه هامو هیچ وقت ندونستم. از خودم بدم میاد که چند ساله به خاطر این زن خونه رو برای تو و بچه هام جهنم کرده م. خدا کنه بتونم روی حرفایی که الان دارم می زنم بایستم و دیگه اذیتت نکنم. یه شوهر خوب بشم برات. می خوام بچه هام به جای این که با دیدنم بترسن، خوشحال بشن و وقتی نیستم دلشون تنگ بشه برام. ستاره این چیزا خیلی برام مهمه ولی می ترسم نتونم. می ترسم دوباره فکرای ناجور منو از شما دور کنه.

سرمو تکون می دم: منم می ترسم منصور. فریبا خودِ شیطونه. می دونم دوباره یه راهی پیدا می کنه و بین ما قرار می گیره.

زل زده به دیوار رو به رو: نمی ذارم این کارو بکنه. کم نمیارم پیشش.

چشمام رو می بندم. فکر می کنم منصور توی این چند سال خیلی قول ها به من داده ولی نتونسته به هیچ کدومش عمل کنه. یعنی می شه این دفعه فرق داشته باشه با دفعه های دیگه؟ می ترسم حرفاشو باور کنم. نمی دونم اگه دوباره بزنه زیر همه چیز چه بلایی سرم میاد. می ترسم دیوونه بشم. می ترسم بزنه به سرم و خودمو بکشم.

از روی تخت بلند می شه: استراحت کن. می رم از چلوکبابی سر کوچه غذا بگیرم.

سرمو تکون می دم و پتو رو می کشم روی سرم.

منصور تازه از خونه رفته بیرون که صدای زنگ تلفن میاد. بلند می شم و گوشی رو برمی دارم. کسی که اون طرف خطه با شنیدن صدای من گوشی  رو می ذاره! مطمئنم فریباست. برمی گردم لب تخت می شینم. اصلاً عقلم به جایی نمی رسه. چطوری می تونم فریبا رو از زندگی و شوهرم دور نگه دارم؟ اون قدر وقیحه که خیلی راحت به منصور می گه منو طلاق بده و بچه هام رو بگیره ازم. مگه من چه بدی در حقش کردم که چنین ظلمی رو بهم روا می دونه؟ مگه زندگی کوفتی من چی داره که حسرتش رو می خوره؟ خوشش میاد هر روز هفته تنش از جای مشت و لگد یا کمربند منصور کبود باشه؟ خوشش میاد دائم توی سرش بزنن و تحقیرش کنن؟ دوست داره همیشه خدا توی خونه حبس باشه و نتونه با مردم معاشرت کنه؟

تلفن دوباره زنگ می زنه. فریباست. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده با لحن شاد همیشگی سلام و احوال پرسی می کنه: خواب بودی ستاره جون؟

سیم تلفن رو دور انگشتم می پیچم: خواب بودم.

می گه: وای خدا مرگم بده. نشد باهات خداحافظی کنم گفتم ناراحت نشده باشی. یهو یادم افتاد سماور رو روشن گذاشتم ترسیدم آبش تمام شده باشه و خونه و زندگی رو به آتیش بکشه. واسه همین با عجله از منصور خداحافظی کردم و برگشتم خونه!

سیم رو از دور انگشتم باز می کنم: اشکالی نداره.

حوصله ندارم به حرفاش گوش بدم. دارم فکر می کنم چه بهانه ای بیارم تا تلفن رو قطع کنه که می گه: ستاره جون می تونم چند کلمه با منصور حرف بزنم؟

می گم: رفته بیرون فریبا خانوم.

با لحن خاصی می گه: وا! به همین زودی؟ چند دقیقه پیش که خونه بود.

دلم می خواد می تونستم یه جواب دندون شکن بهش بدم ولی چیزی به ذهنم نمی رسه. توضیح می دم که رفته ناهار بگیره.

می گه: برام عجیبه که ناهار درست نکردی. منصور که کدبانوگری ستاره خانوم رو همیشه به رخ ما می کشید!

صدای زنگ در میاد. می گم: فریبا خانوم زنگ درو می زنن. به منصور بگم باهاتون تماس بگیره؟

جواب می ده: اگه براش زحمتی نیست.

گوشی رو می ذارم و می رم درو برای بچه ها باز کنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و چهارم

صدای بسته شدن در آشپزخونه رو می شنوم. خیلی دلم می خواد بدونم بینشون چی می گذره؟ از جا می پرم و می رم سمت آشپزخونه. گوشم رو به در نزدیک می کنم تا ببینم چی می گن؟ یواش حرف می زنن. ولی می فهمم که دارن جر و بحث می کنن. یه دفعه صدای منصور بلند می شه: فریبا به من مربوط نیست که بین و تو شوهرِ...ت چی گذشته و می گذره.

صدای گریه فریبا میاد: منصور من به خاطر تو دارم طلاق می گیرم. دیگه بیشتر از این نمی تونم دوریتو تحمل کنم.

منصور می خنده: چند سال پیشم که می گفتی به خاطر من با اسماعیل ازدواج کردی!!

فریبا می گه: بله. زن اون عوضی شدم که از سر راهت برم کنار ولی حالا می بینم خوشبخت نیستی. حس می کنم می تونم خوشبختت کنم. ستاره یک صدم چیزایی که لیاقتش رو داری بهت نمی ده. ولی من می تونم کاری کنم که خوب زندگی کنی و احساس آرامش داشته باشی.

فکر می کنم من تمام تلاشم رو کردم که زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم. هیچ وقت تصورم این نبوده که زن کاملی هستم و شوهرم رو غرق عشق و محبت کردم ولی اون چیزی که واقعاً از دستم برمی اومده رو انجام دادم. توی تمام این سال ها منصور به جای این که دائم منو کتک بزنه و بهانه گیری کنه خیلی راحت می تونست باهام حرف بزنه. بگه چی می خواد و چی خوشحالش می کنه. چقدر نشستم و باهاش حرف زدم؟ هر بار یا تحقیرم کرد یا کتکم زد. خب منم دیگه خسته شدم. فکر کردم با سکوت کردن حداقل محیط خونه رو برای بچه هام آروم نگه می دارم. هر چند می دونم اینم تاثیر زیادی نه روی رفتار منصور داشت، نه روی آرامش بچه ها.

منصور می گه: ببین فریبا این حرفو برای با آخر بهت می زنم. ستاره هر چی که باشه زنمه، من دوستش دارم. مگه چند سالش بود که اومد توی این خونه؟ هیچ به این فکر کردی که اگه امروز به قول تو مرد خوشبختی نیستم، تقصیر خودمم هست؟ من که این همه ازش بزرگ تر بودم و ادعا می کردم مرد با تجربه ای هستم نباید بهش یاد می دادم چطوری باشه و چه کار کنه؟ فکر می کردم خودش باید بدونه، باید بفمهمه! خب نمی دونست و راهی ام واسه فهمیدنش نداشت. اون قدر توی این خونه حبسش کردم که حتی یادش رفت با هم جنسای خودش چطوری معاشرت کنه چه برسه به من!

صدای صندلی میاد فکر می کنم یکیشون از پشت میز بلند شد. صدای فریبا رو می شنوم: گذشته ها گذشته عزیزم! هر دوتون اشتباه کردین. ولی تا کی می خوای تاوان خطاهایی رو که ناخواسته مرتکب شدی پس بدی؟ به فکر اونم باش. اونم با تو خوشبخت نیست. بذار بره دنبال سرنوشتش. شاید با یه مرد دیگه بتونه خوشبخت بشه!

منصور با عصبانیت جواب می ده: یه بار دیگه این دری وریا از دهنت در بیاد چنان می زنم توی دهنت که تمام دندونات بریزه! تو بی جا می کنی در مورد زن من تصمیم می گیری. ستاره همین جا می مونه و با من زندگی می کنه. تو اون قدر بی شعوری که فکر نمی کنی سرنوشت بچه های معصوم من قراره چی بشه. فقط به فکر خودتی!

فریبا دوباره می زنه زیر گریه: منصور من بچه هاتو روی چشمام می ذارم. اونا رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم چون خون تو توی رگاشون جریان داره.

منصور می زنه روی میز: دهنتو ببند فریبا. مادری که دیگرانو به بچه های خودش ترجیح بده باید بره بمیره! من حتی اگه بمیرم ستاره رو از بچه هاش جدا نمی کنم. فکر می کنی اون مثل تو بی عاطفه ست؟ از دوری بچه هاش می میره. حالا هم از اینجا گمشو، زنم مریضه می خوام ببرمش دکتر. یه بار دیگه ام سر و کله ت اینجا پیدا بشه جفت پاهاتو خرد می کنم. نمی خوام ببینمت. روشن شد؟

احساس می کنم یه نفر داره میاد طرف در واسه همین می دوم سمت اتاق، روی تخت دراز می کشم و چشمام رو می بندم. صدای منصور رو می شنوم: ستاره بلند شو این آب قند رو بخور... اگه بهتر نشدی می برمت دکتر.

چشمام رو باز می کنم: الان بهترم. نیازی به دکتر نیست.

آب قند رو از دستش می گیرم و سر می کشم. کنارم می شینه و می گه: دراز بکش. ناهار از بیرون سفارش می دم.

می پرسم: فریبا کجاست؟

آه می کشه: تشریف برد. بهش گفتم دیگه اینجا نیاد... اما اگه اومد تو راهش نده. زندگی خودش کم بود می خواد زندگی ما رو هم نابود کنه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و سوم

همین که می رسه بالا دستش رو می ندازه دور گردنم و صورتم رو می بوسه: چقدر دلم برات تنگ شده بود ستاره جون. امروز دیگه طاقت نیاوردم. گفتم اگه ستاره ما رو قابل نمی دونه که بیاد خونه مون بذار من برم پیشش... مزاحم که نیستم؟

زورکی لبخند می زنم و می گم: خوش اومدین.

می گه: داشتی ناهار درست می کردی؟ من همین جا پیشت توی آشپزخونه می شینم.

سرمو تکون می دم: تازه دست به کار شدم، کارم طول می کشه. بریم پایین، این جا اذیت می شید.

میاد و پشت میز آشپزخونه می شینه: چه اذیتی عزیزم. اومدم چند دقیقه ببینمت و برم. تو به کارت برس.

صدای منصور میاد: عسل خانوم آب سرده ببین دوباره آبگرمکن خاموش شده؟

فریبا با تعجب بهم نگاه می کنه: منصور خونه ست؟

فکر می کنم: یعنی تو خبر نداشتی امروز زود اومده خونه؟

می گم: ماشینش خرابه، امروز کار نمی کنه.

آبگرمکن رو روشن می کنم بعدش برای فریبا چای می ریزم. همین که می خوام کنارش بنشینم یادم می افته که منصور عادت داره بعد از حمام کردن لباساشو توی اتاق خواب بپوشه. از ترس این که یه دفعه با هوله جلوی فریبا ظاهر بشه از جا می پرم و می رم سمت حمام. فریبا می خنده: چیه؟ هنوز عادت قدیمشو ترک نکرده؟

سر جا خشکم می زنه، برمی گردم و با تعجب بهش نگاه می کنم. یه جرعه چای می خوره و می گه: بدون لباس از حمام دراومدنش رو می گم!

نمی دونم چه اصراری داره هر بار منو می بینه رابطه گذشته شو با منصور به رخم بکشه. بدون این که جوابش رو بدم رومو برمی گردونمو از آشپزخونه می رم بیرون.

تپش قلبم اون قدر شدیده که صداش توی گوشام می پیچه. دلم می خواد چند لحظه کوتاه یه جای دنج پیدا کنم و چند تا جیغ بکشم شاید آروم بگیرم. منصور همین که در حمام رو باز می کنه و چشمش می افته به من با نگرانی می پرسه: ستاره اتفاقی افتاده؟ رنگت خیلی پریده.

بیشتر از این نمی تونم روی پاهام بایستم. همون جا تکیه می دم به دیوار و می شینم. کنارم زانو می زنه: ستاره چی شده؟

چند لحظه چشمام رو می بندم. منصور از زمین بلندم می کنه و می بره سمت اتاق خواب. می گم: این طوری نرو توی راهرو، مهمون داریم.

می ایسته: کی اومده؟

- فریبا.

عصبانی می شه: این جا چه غلطی می کنه؟

- اومده به من سر بزنه.

- بی خود اومده. واسه چی اجازه دادی بیاد توی خونه؟

- نگفته بودی نباید بیاد.

دم راهرو که می رسیم با صدای بلند می گه: فریبا خانم لطفاً در آشپزخونه رو ببندین من لباس تنم نیست.

صدای خنده فریبا میاد: به روی چشششششششم.

منو می بره توی اتاق و درو محکم می زنه به هم. می گم: منصور جان من حالم خوبه.

آروم می ذاردم روی تخت: یکمی دراز بکش. من میرم برات یه لیوان آب قند بیارم.

بلند می شم: مهمون داریم، زشته تنهاش بذارم.

- کسی ازش دعوت نکرده بیاد این جا. اگه خیلی ناراحته تشریف ببره خونه ش!

فکر می کنم دارم خواب می بینم؟ این همون منصوره که به خاطر فریبا من و بچه هام رو کتک می زد؟ چی شده که یهو پشت کرده به زنی که برای خوشحال کردنش زندگی رو به ما زهر کرده بود؟

نگاهم می کنه: بلند نشیا... زود برمی گردم.

به حسی که الان دارم فکر می کنم. شاید لذت پیروزی که می گن همینه!


+ نوشته شده در  جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و دوم

چرخ خرید رو به سختی از پل مشبک رد می کنم و نفسم رو که ناخودآگاه حبس کرده بودم، بیرون می دم. کمرم رو که روز به روز وضعش بدتر می شه به سختی راست می کنم و راه می افتم سمت خونه. دارم فکر می کنم همین یکی دو روز باید دست بچه ها رو بگیرم و ببرم بازار واسشون لباس زمستونی بگیرم که با یه صدای آشنا از جا می پرم: سلام ستاره خانم.

همین که برمی گردم اسماعیل رو می بینم که دو قدم عقب تر از من ایستاده و سیگار به دست تماشام می کنه.

جواب سلامش رو می دم و حال فریبا و بچه هاش رو می پرسم. سرش رو می ندازه پایین و می گه: داره ازم طلاق می گیره، می خواد بچه ها رو پیش خودش نگه داره.

وحشت تمام وجودم رو می گیره. اگه این دو تا از همدیگه جدا بشن منصور دیگه یه لحظه هم توی خونه بند نمی شه. سرم رو برمی گردونم تا متوجه تغییر حالم نشه. می گم: انشالله که مشکلاتتون حل می شه.

بدون این که منتظر جوابش بشم خداحافظی می کنم و راه می افتم سمت خونه. به خودم که میام می بینم یه کوه سبزی رو پاک کردم و شستم و خرد کردم. به سختی از جا بلند می شم و می رم توی اتاق که یکمی دراز بکشم. کمر درد بدجوری اذیتم می کنه. فکر فریبا و منصور یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمی ره. نقشه منصور تازه داره برام روشن می شه. داره برنامه می ریزه که بره با فریبا زندگی کنه. خدا لعنتش کنه پس تکلیف من و بچه هام چی می شه؟ خدایا کی قراره ما هم روی آرامش رو ببینیم؟ این مرد کی می خواد سر به راه بشه و به فکر زن و بچه هاش باشه؟ نزدیک چهل سالشه دیگه، کی قراره سرش به سنگ بخوره؟

با صدای منصور از جا می پرم: قراره مهمون بیاد؟

اشکامو پاک می کنم و می گم: نه... سبزیا برای داخل فریزره.

میاد کنارم می شینه: چی شده ستاره؟ چرا گریه می کنی؟

دلتنگی واسه بابام رو بهانه می کنم و اونم دیگه سوالی نمی پرسه. دوباره ماشینش خراب شده و بردتش تعمیرگاه. بهش می گم: چرا عوضش نمی کنی؟ هفت روز هفته چهار روزش توی تعمیرگاهه.

دراز می کشه رو تخت و می گه: منم همین فکر رو کردم ولی بعد دیدم خونه واجب تره. یکی دو ماه دیگه واممون درمیاد و می تونیم خونه بخریم. ستاره فکرش رو بکن بالاخره صاحب خونه می شیم.

دوست دارم باهاش همراهی کنم ولی نمی تونم. فکر می کنم داره واسه زندگی با فریبا پولاش رو جمع می کنه. من و بچه هام عمراً بتونیم زیر سقفی که مال خودمونه زندگی کنیم.

بغلم می کنه: عسل خانوم ناراحتی تو ربطی به بابات نداره... راستشو بگو ببینم چی شده؟

لباساش رو که انداخته لب تخت برمی دارم و آویزون می کنم توی کمد: باور کن فقط دلم برای بابام تنگ شده. دلم برای مامانم و تنهاییاش می سوزه... همین.

سرش رو تکون می ده: می فهمم. به این چیزا فکر نکن. خدای مامانت هم بزرگه.

می رم توی آشپزخونه تا ناهار درست کنم. میاد دنبالم: تا من برم دوش بگیرم چای دم می کنی با هم بخوریم؟

اینم از کارای جدید منصوره! بیا با هم چای بخوریم و بیا با هم بریم قدم بزنیم و بیا با هم بریم سینما و ... می گم: آب سماور جوشه. ده دقیقه دیگه چای آماده ست.

لپمو می کشه: منم تا ده دقیقه دیگه تر و تمیز در خدمت شمام!

همین که چای رو دم می کنم صدای زنگ در میاد. آیفون رو برمی دارم. فریباست!!

فکر می کنم: این دیگه این جا چه کار داره؟ یعنی خبر داشته منصور امروز خونه ست؟ یعنی با هم قرار داشته ن؟ بعیده منصور این قدر حماقت به خرج بده... می خواست باهاش قرار بذاره بیرون خونه می ذاشت... نمی گفت بیاد این جا... شایدم می خوان با هم بشینن و با من حرف بزنن... می خوان بگن همدیگه رو دوست دارن و از من می خوان راحتشون بذارم.

درو باز می کنم. چند لحظه بعد فریبا رو می بینم که داره از پله ها میاد بالا. یه لحظه آرزو می کنم پاش لیز بخوره، پرت بشه و گردنش بشکنه...


+ نوشته شده در  جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()