زندگی مخفی یک زن مجرد

 

از آخرین باری که ساکت نشستم و به اراجیف و توهین های یه آدم بی منطق گوش دادم بیشتر از هفده سال می گذره! از وقتی شروع کردم داستان ستاره رو بنویسم خیلی از توهین ها و حرفای بی ربط رو ندیده گرفتم و هر بار با این توجیه که طرف شاید از جای دیگه ناراحت بوده، شاید نتونسته منظورش رو درست بیان کنه، شاید من برداشت نادرست کردم از نوشته هاش یا شاید شعورش بیشتر از این نمی رسیده، از کنارشون گذشتم. ولی این بار دیگه دوستان شورش رو درآوردن. برای من جالبه که یه آدم با چه منطق و عقل سلیمی می تونه بیاد سرگذشتی رو که من بدون هیچ چشمداشتی می نویسم بخونه، داستان رو مصرانه دنبال کنه و خیلی راحت انگار که مثلاً من تعهدی بهش داشتم یا پولی بابت کاری که می کنم دریافت کرده باشم، هر چیزی رو که لیاقت خودشه برای من بنویسه که چی؟ چرا دیر به دیر آپ می کنم؟ چرا این جوری می نویسم یا اون جوری نمی نویسم؟ و ده ها چرای دیگه...

چون احساس می کنم شعورم خیلی بیشتر از این دوستان می رسه واسه شون تعیین تکلیف نمی کنم که به جای خوندن مطالب من برن یه کاری که می دونن براشون مفیدتره انجام بدن؛ بنابراین تصمیم گرفتم توی پست بعدی خلاصه کل اتفاقاتی رو که برای ستاره افتاده بنویسم و در این وبلاگ رو ببندم تا هم اعصاب خودم راحت باشه و هم این آدما برن عقده های دلشون رو جای دیگه خالی کنن.

از دوستانی که این مدت صبوری کردن و همراهم بودن واقعاً ممنونم. بودنتون خیلی حس خوبی بهم می داد و اصلاً احساس این رو نداشتم که تا حالا شما رو ندیدم و به احتمال زیاد هیچ وقت هم سعادت ملاقاتتون نصیبم نمی شه. ازتون عذرخواهی هم می کنم بابت لحن تندی که داشتم توی این پست. اگه روزی تصمیم گرفتم داستان جدیدی رو که دارم روش کار می کنم بنویسم، آدرس وبلاگ جدید رو براتون ایمیل می کنم. پس لطفاً دوباره آدرس های ایمیلتون رو برام بذارین. ممنون.

پست آخر رو روز دوشنبه 26/12/92 می ذارم.


+ نوشته شده در  جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی ام

از درد پام از خواب بیدار می شم. سرم سنگینه و درد می کنه. سعی می کنم دستم رو تکون بدم ولی اونم درد می کنه. درد توی تمام بدنم پخش شده. نمی تونم فکر کنم. فقط دلم می خواد بمیرم، روحم پر بکشه و این تن دردناک رو پشت سر بذاره. جرات ندارم چشمامو باز کنم. گلوم خشک و تلخه. هیچی یادم نمیاد. تنها چیزی که می دونم اینه که دلم می خواد گریه کنم.

یکی دستمو می گیره. مجبور می شم چشمامو باز کنم. مامانمه! با تعجب بهش نگاه می کنم. سعی می کنم ازش بپرسم این جا چکار می کنه ولی صدایی از گلوم درنمیاد. تا می بینه بهش نگاه می کنم اشکش سرازیر می شه: خدا رو شکر به هوش اومدی. چیزی نیست عزیزم. تازه از اتاق عمل اومدی بیرون.

خدایا یعنی دارم دیوونه میشم؟ اینجا چه خبره؟ اتاق عمل برای چی آخه؟

مامان دست می کشه روی سرم و می گه: سعی کن آروم باشی. می رم به پرستار بگم به هوش اومدی.

صورتمو می بوسه و می ره. چشمام  رو می بندم و سعی می کنم یادم بیاد چرا از این جا سردر آوردم. پرستار میاد. باهام حرف می زنه. درجه حرارت و فشار می گیره. سرم وصل می کنه. روی یه برگه یه چیزایی می نویسه و می ره.

مامان دوباره میاد روی صندلی کنار تخت می شینه و زل می زنه به من. لبامو به زور از هم باز می کنم و بدون این که صدایی از گلوم دربیاد می گم: آب.

لیوان رو به لبام نزدیک می کنه. آب رو به سختی فرو می دم. صدایی که بالاخره از گلوم بیرون میاد رو نمی شناسم. انگار مال یه آدم دیگه ست. می پرسم: واسه چی اینجام؟

چشماش دوباره نمناک می شه: از پله ها افتادی. پای راستت از سه جا شکسته.

یهو به خاطر میارم. شروع می کنم به هق هق کردن ولی اشکی از چشام نمیاد. دست مامانمو فشار می دم: منصور هلم داد.

سرشو تکون می ده: می دونم. بچه ها تعریف کردن.

دلم می خواد مثل یه بچه کوچیک سرمو بذارم توی دامنشو همه چیزو براش تعریف کنم. بگم منصور بهم فحش داد. بگم چقدر کتکم زد. بگم چطوری دستمو کشید و از پله ها پرتم کرد پایین. ولی حرفی نمی زنم. چه فایده ای داره؟ مگه زمان به عقب برمی گرده؟

مامان از جا بلند می شه و بغلم می کنه. آروم زیر گوشم می گه: همه چیز درست می شه ستاره جان. دیگه نمی ذارم هیچ اتفاقی برات بیفته. حالا سعی کن بخوابی. خیلی ضعیف شدی.

می گم: بچه هام کجان؟

آه می کشه: خونه ن. عمه شون پیششونه.

چشمام رو می بندم ولی خوابم نمی بره. یه کمی که می گذره مامان فکر می کنه خوابیدم. پیشونیم رو می بوسه و از اتاق می ره بیرون. حدس می زنم رفته نماز بخونه چون چند دقیقه پیش صدای اذان رو شنیدم.

همه چیز مثل یه فیلمی که روی دور کند نمایش داده بشه جلوی چشمم رژه می ره. یادم میاد سر سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم. منصور یه نگاهی به تلفن انداخت و گفت: یارو دیگه زنگ نزد؟

گفتم: زنگ زد. دیدم دست بردار نیست تلفنا رو از پریز درآوردم.

سرشو تکون داد: کار خوبی کردی.

به بچه ها نگاه کردم که دست و رو شسته کنار هم نشسته بودن و ناهار می خوردن. میثم هر چند دقیقه یه بار یه چیزی زمزمه می کرد و چهارتایی با هم می زدن زیر خنده.

فکر کردم: خدایا بذار این آرامش توی زندگیمون بمونه. من دیگه هیچی ازت نمی خوام.

صدای زنگ در که اومد دلم هری ریخت پایین. میثم از جا پرید و رفت سمت آیفون. بعدم برگشت سمت منصور و گفت: بابا حمید پسر فریبا خانومه با شما کار داره.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و نهم

توی کار این زن مونده م. انگار نه انگار من زن منصورم! چی فکر کرده پیش خودش؟ فکر کرده می گم باشه فریبا جون راضیش می کنم باهات حرف بزنه؟

یادم می افته به وضعیتی که تا یه سال پیش داشتیم. هر وقت به بچه هام نگاه می کردم توی چشماشون پر از ترس و نگرانی بود. حالا که همه چیز خوب شده، نمی ذارم فریبا همه چیزو دوباره خراب کنه. می گم: شما یه جوری حرف می زنی انگار منصور زن و بچه نداره. یه مرد تنها و بی کس و کاره که هر وقت شما اراده کردی می تونه بیاد بهت سرویس بده. چرا نمی ذاری راحت زندگی کنیم؟

دوباره جیغ می کشه: اگه خوب نگاه کنیم به قضیه می بینیم اونی که هرزه ست تویی نه من! منصور مال من بود. ما قرار بود ازدواج کنیم با هم. تو زیر پاش نشستی و همه چی رو خراب کردی. توی کثافت زندگی منو خراب کردی. من فقط هر چی که حق خودمه می خوام....

می گم: من داشتم زندگیمو می کردم. نمی دونستم منصوری که چندین ماه هی رفت و اومد و جواب رد شنید، زنی توی زندگیش هست. من نمی دونستم دارم زندگی شما رو خراب می کنم. ولی الان نمی تونم اجازه بدم آرامشی که حق بچه هامه ازشون گرفته بشه. سال هاست داری زندگی ما رو خراب می کنی. محض رضای خدا بس کن دیگه!

یه دفعه صداش برمی گرده به حالت عادی. انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش داشت گریه می کرد و جیغ می کشید: ببین چی می گم ستاره. من از همون روزی که برای اولین بار دیدمت تصمیم گرفتم بلایی رو که منصور سرم آورد تلافی کنم. فکر نکن شوهر کثافتت آش دهن سوزیه. من می خوام زندگیشو نابود کنم. می خوام بدبختی و سردرگمی منصور رو با چشم خودم ببینم. خیالت راحت. وقتی به پام افتاد مثل اون روزی که من به پاش افتادم و التماسش کردم؛ دیگه هیچ وقت نه صدای منو می شنوی نه چشمت به من می افته. تا اون روز...

بدنم رو انگار از یخ تراشیدن؛ نه می تونم تکون بخورم، نه حرف بزنم. گوشی رو می ذارم.

می شینم روی زمین و سرم رو بین دستام می گیرم. صدای فریبا انگار از توی یه کابوس اومده بود بیرون. فکر کردم یه آدم باید چقدر نفرت روی توی دلش تلنبار کرده باشه که این طوری فکر کنه و حرف بزنه. اگه راست بگه به خاطر انتقام گرفتن از منصور بچه ها و شوهرش رو فدا کرد، حتی از خودشم گذشته. اصلاً انگار عقلش دیگه کار نمی کنه. حتی اگه منصور رو هم بکشه، بازم خودشه که ضرر می کنه.

به ساعت نگاه می کنم. نزدیک یکه. می رم و تلفن ها رو از پریز می کشم. بعدشم بچه ها رو صدا می زنم تا بیان غذا بخورن. فکر می کنم باید با منصور حرف بزنم و بگم فریبا چه نقشه ای داره براش. باید یه فکری برای این مشکل بکنیم. این زن دیوانه ست. می دونم هرکاری ازش برمیاد.

شبنم میاد توی آشپزخونه و جلوم می ایسته: مامانی معذرت می خوام.

یه لحظه با تعجب بهش نگاه می کنم و بعد یادم می افته که برای رفتار بد یکی دو ساعت پیشش معذرت می خواد. فکر می کنم خدایا انگار یه سال پیش بود!... می دونم مریم وادارش کرده بیاد عذرخواهی کنه. بدون این که لبخند بزنم می گم: به شرطی که قول بدی دیگه به کسی توهین نکنی و حرفای زشت نزنی.

سرشو کج می کنه و می خنده: قول می دم.... گرسنه مه.

بغلش می کنم و صورتشو می بوسم: غذا آماده ست. برو بابا رو صدا بزن بیاد تا غذا بخوریم.

از پله ها که می ره پایین اشکم سرازیر می شه: اگه منصور حرفامو جدی نگیره چی؟ خدایا من چطوری می تونم تنهایی جلوی این زن دیوونه رو بگیرم تا همه چیزو خراب نکنه؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و هشتم

- به چی فکر می کنی؟

سرمو برمی گردونم. منصور توی درگاه آشپزخونه ایستاده. می گم: واسه چی می پرسی؟

می ره سر اجاق و در قابلمه خورش رو برمی داره: آخه یه جور بامزه ای داشتی می خندیدی... به به خورش بادنجون هم که داریم. همیشه شرمنده مون می کنی عسل خانوم!

- این دفعه شرمنده مریمی. من فقط سیب زمینیای ته قابلمه پلو رو پوست گرفتم.

می شینه پشت میز: چای داریم؟

- داریم. زود اومدی... ماشین دوباره خرابه؟

- نه. بالاخره فروختمش. دیگه داشت زیادی خرج روی دستم می ذاشت.

نگران بهش نگاه می کنم: حالا چطوری می خوای کار کنی؟

می خنده: نترس. رفتم سراغ پسر داییم؛ همونی که بنگاه ماشین داره. قرار شد ازش یه پیکان صفر بخرم. پول ماشین قدیمی رو بهش دادم و بقیه ش رو هم قبول کرد یه ساله تسویه کنم.

خیالم راحت می شه: خدا رو شکر. کی تحویل می گیری ماشینو؟

- یه هفته دیگه... می دونستی الان اونقدری پس انداز داریم که می تونیم یه آپارتمان بخریم؟

زبونم از خوشحالی بند اومده. سال هاست از دست غرولند و گوشه کنایه خواهرای منصور جونم به لب رسیده. البته حق دارن. یه قسمتی از این خونه سهم اوناست و به پولش نیاز دارن. می پرسم: راست می گی؟

سرشو تکون می ده: البته باید یه وام هم بگیریم ولی الان دیگه می تونی شروع کنی به جمع کردن اسباب خونه!

دست می ندازم دور گردنش و صورتش رو می بوسم: خیلی خوشحالم کردی. اگه خونه بخریم جز سلامتی تو و بچه هام دیگه آرزویی ندارم.

سرم رو می بوسه و می گه: فکر کردم این چند روز که ماشین ندارم بریم دنبال خونه. سر راه رفتم پیش آقای شکوهی. یکی دو تا مورد پیشنهاد کرد. قرار شد بعد از ظهر بریم ببینیمشون...

صدای زنگ تلفن میاد. مثل همیشه شبنم زودتر از همه گوشی رو از طبقه پایین برمی داره. یکی دو دقیقه بعد مریم از پله ها میاد بالا. نگاهش نگرانه. به من نگاه می کنه و می گه: بابا تلفن با شما کار داره.

منصور استکان خالی رو می ذاره توی نعلبکی و می گه: کیه عزیزم؟

مریم بازم بهش نگاه نمی کنه: فریبا خانومه.

منصور بهش چشم غره می ره: چند بار گفتم اگه زنگ زد بگید باهاش حرف نمی زنم و گوشی رو بذارید؟

مریم جواب می ده: گفت کارش مهمه... گفت اگه باهاش حرف نزنید میاد دم در خونه.

منصور با عصبانیت دستش رو می کوبه روی میز: زنک انگار بو می کشه که من کی میام خونه. بهش بگو هر غلطی دلش می خواد بکنه.

می دونم این کار از مریم برنمیاد. می رم و گوشی رو برمی دارم: سلام.

صدای نفس بلند فریبا رو می شنوم از اون طرف خط: ترسیدی شوهرتو از پشت تلفن بخورم که نذاشتی خودش بیاد گوشی رو برداره؟

آب دهنم رو قورت می دم: منصور خودش نخواست با شما حرف بزنه... دیدم مودبانه نیست همین طوری تلفنو قطع کنم گفتم بهتون بگم که پشت خط نمونید.

می خنده: خوشم میاد. داری راه می افتی! داری حرف زدن یاد می گیری! معلومه منصور توی این یک سال حسابی بهت درس داده!

کف دستم عرق کرده. با دامنم خشکش می کنم: نگفتین امرتون چیه؟

فریاد می زنه: نمی دونم نمی فهمی یا خودتو زدی به خریت! گفتم با منصور کار دارم نه با تو.

منصور گوشی رو از دستم می گیره و می کوبه روی تلفن: تا من یه دوش بگیرم غذا حاضر می شه؟

دوباره کف دستم رو می کشم روی دامنم: تا نیم ساعت دیگه سفره رو می ندازم.

منصور که می ره توی حمام تلفن دوباره زنگ می زنه. سریع گوشی رو برمی دارم. دوباره فریباست. این بار اول صدای هق هق گریه ش رو می شنوم. می گه: ستاره به منصور بگو اگه باهام حرف نزنه، خودمو می کشم. خودش می دونه این کارو می کنم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()