زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - هفتم

یک سال بعد از ازدواجم دخترم به دنیا آمد. منصور اسمش را گذاشت مریم. برای زایمان اجازه نداد بروم خانه پدرم. مادر سه روز قبل از به دنیا آمدن بچه با کوله باری از لباس های کوچک صورتی از راه رسید. همه را خودش دوخته و بافته بود. بعد از مدت ها خودم را در آغوشش انداختم و یک دل سیر گریه کردم. یک ماه ماند و یادم داد چطور بچه را تر و خشک کنم. دوست داشتم چند ماهی بماند ولی بیشتر از آن نمی توانست خواهرها و برادرهایم را به امید پدرم رها کند.

طی دوران بارداری منصور بیشتر هوایم را داشت. شب ها زودتر از سر کار برمی گشت و اجازه نمی داد دست به سیاه و سفید بزنم. دیگر کم کم باورم شده بود که دست از کله شقی و هرزگی برداشته و تصمیم گرفته مرد زندگی باشد. مدتی بود دیگر توی طلافروشی کار نمی کرد. پیکان دست دومی خریده بود و با آن مسافرکشی می کرد. درآمدش خوب بود و زندگی نسبتاً راحتی داشتیم. چند ماهی میشد که اجازه داده بود در غیابش بروم منزل برادرش. زن برادرش ثریا ده سالی از من بزرگ تر بود و زایمان های متعدد نه زیبایی برایش باقی گذاشته بود و نه سلامتی. دائم بیمار بود و بیشتر وقتش را در رختخواب می گذراند. همسرش محمود معتاد بود و توجه چندانی به زن و بچه هایش نداشت. گاهی یک هفته می گذشت و سری به خانه نمی زد و در این مدت ثریا یا در حال ضجه زدن و نفرین کردن به او بود یا بچه هایش را کتک می زد. با این شرایط ترجیح می دادم در خانه خودم بمانم.

مریم شد تمام زندگی ام. از شیر دادن، در آغوش گرفتن و نگاه کردنش لذت می بردم. با آمدنش زندگی ام عوض شد. حالا دیگر صبح ها هدفی برای باز کردن چشم هایم داشتم! چند ماهی که گذشت منصور شروع کرد به بهانه گرفتن. می گفت به او هیچ توجهی ندارم و تمام وقتم را صرف مریم می کنم. سعی کردم بیشتر حواسم به او باشد. شب ها قبل از این که به خانه بیاید بچه را شیر می دادم و می خواباندم. وقتی می آمد فوراً غذایش را آماده می کردم و بعد از آن تمام مدت کنارش می نشستم و سعی می کردم سرگرمش کنم. اما گاهی مریم بدقلقی می کرد و نمی خوابید و من چاره ای جز در آغوش گرفتن و آرام کردنش نداشتم. وقتی از منصور می خواستم نگهش دارد تا به کارهایم برسم با اوقات تلخی می گفت که از صبح پشت فرمان بوده و خسته است و این کار وظیفه من است نه او!

مریم سه ماهه بود که پدربزرگم بر اثر سکته قلبی فوت کرد. به همراه منصور رفتم اهواز. مادربزرگ به محض این که چشمش به مریم افتاد چینی به پیشانی انداخت و گفت: خدا به دور، یه سیبیل براش بذاری میشه نسخه کوچیک بابای ق...ش. منصور مثل پدرم خوددار نبود. همان موقع دستم را گرفت و بردم هتل. بعد از ظهر رفتیم سر مزار پدربزرگ و صبح فردا هم برگشتیم تهران! تا زمانی که مادربزرگ زنده بود منصور دیگر پایش را در خانه او نگذاشت.

گاهی تابستان ها یکی دو هفته ای می رفتم اصفهان خانه پدرم. حالا که بچه دار شده بودیم کمی از سخت گیری های منصور کم شده بود. البته مثل قبل اجازه نداشتم به تنهایی از خانه بیرون بروم و هر بار یکی از برادرها همراهی ام می کرد.

دو سال بعد از ازدواجم، مادرم خواهر کوچکترم سعیده را که دوازده ساله بود شوهر داد. شوهرش هیجده ساله بود و سرباز. آن قدر به منصور التماس کردم تا راضی شد مرا ببرد اصفهان شاید بتوانم نظر مادرم را عوض کنم. سعیده هنوز خیلی کوچک بود و اندامی کاملاً بچه گانه داشت. حرف زدن من و جیغ های سعیده هیچ کدام روی مادرم اثر نکرد. می گفت: با این بابای معتادتون صلاح نیست دخترا زیاد توی خونه بمونن. همه ش می ترسم یه روز که نیستم با هرویین معامله تون کنه. اون وقت چه خاکی بریزم روی سرم؟ حداقل حالا می دونم به یه آدم مطمئن می سپارم دخترمو.

علی انصافاً پسر خوبی بود. ولی سرباز بود و اعزامش کرده بودند خط مقدم. بعد از اتمام دوران سربازی هم توی جبهه ماند. تا پایان جنگ سعیده در خانه پدر همسرش در سنندج زندگی می کرد و البته هیچ گاه از کتک ها و آزار و اذیت های مادر او در امان نبود.

دو قلوها که به دنیا آمدند، مریم سه ساله بود. منصور اسمشان را گذاشت میثم و حسام. با آمدن پسرها منصور همان یک ذره توجهی را که به مریم داشت، دریغ کرد. دائم او را دعوا می کرد و کتک می زد. دخترم همین که صدای پای پدرش را می شنید به گوشه ای پناه می برد و در سکوت به بازی با عروسک هایش مشغول می شد. هر وقت منصور را عصبانی می دید، به دامنم می چسبید. هر جا می رفتم دنبالم می آمد وهم زمان با چشم هایی که از شدت ترس گرد شده بودند حرکات پدرش را دنبال می کرد. اما اگر من هدف عصبانیت منصور بودم، مریم در حالی که سکسکه می کرد به آشپزخانه پناه می برد و پشت کابینت ها، کنار سبد سیب زمینی و پیاز پنهان می شد.

مدت ها بود سعی نمی کردم با منصور حرف بزنم و بخواهم رفتارش را عوض کند. هر بار که این اتفاق افتاد رفتار بدتری در پیش گرفت و از حرف زدن پشیمانم کرد. تمام ناسزاها و رفتار بدش را در سکوت تحمل می کردم و تمام تلاشم این بود که عصبانی اش نکنم.


+ نوشته شده در  یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - ششم

من خوب نیستم ولی امیدوارم تو حالت خوب باشه. چند روز پیش اونقدر توی ذهنم جولان می دادی که نتونستم نیام در خونه ت. آرزو می کردم مثل اون روزا خودت بیای و درو به روم باز کنی. دلم برای چشمای قشنگت و صورت مردونه ت تنگ شده بود. می دونم نباید می  اومدم ولی دست خودم نبود به خدا. دلم پر می زد برای دیدن و بغل کردنت.
زنت درو برام باز کرد. همین که دیدمش انگار دنیا خراب شد روی سرم. چقدر زیباست و چقدر معصوم. می دونم خریته که آدم از زنِ دوست پسر سابقش تعریف کنه اما خب چشمم رو نمی تونم به روی واقعیت ببندم. بهش حسودیم شد. اون دیگه الان تو رو برای همیشه داره ولی من تنها موندم. اون قدر ازش بدم اومد که حتی اجازه ندادم بهم تعارف کنه بیام داخل. سرم رو انداختم پایین و اومدم توی خونه. (حسودی؟ به چه چیز من حسادت می کرد؟ به تنهایی هایم؟ کتک خوردن هایم؟ تن کبود و دست شکسته؟ قلب زخم خورده؟ یا اسارتم؟ چه چیزی داشتم که آرزو می کرد جای من باشد؟) از پله ها دویدم بالا و رفتم توی اتاقی که بیشتر وقتمون رو اونجا می گذروندیم. چشمم که به تختخوابتون افتاد یهو عصبانی شدم. دلم می خواست اونجا بودی و خفه ت می کردم. جای من اونجا بود نه زنت. تو حق نداشتی منو با کسی عوض کنی. تو به من قول داده بودی همیشه کنارم بمونی. قول داده بودی تنها زن زندگیت باشم. چرا باید به فاصله یک ماه از دعوایی که با هم داشتیم، ازدواج می کردی؟ مگه قبلاً دعوامون نمی شد؟ مگه همیشه برات ناز نمی کردم و بعدش می اومدی سراغم؟
توی اون لحظه اون قدر حالم بد بود که تهدید کردم زندگیت رو خراب می کنم. دختر بیچاره داشت از ترس زهره ترک می شد. ولی حالا فکر می کنم از من برنمیاد به تو آسیب برسونم. من دوستت دارم منصور. بعد از این همه سال نمی تونم به مرد دیگه ای فکر کنم. یه فکری به حال این دل در به در من بکن. خودمو می کشم اگه نخوای منو ببینی یا باهام حرف بزنی. توقع ندارم زنتو طلاق بدی. اون بیچاره که گناهی نکرده. فقط می خوام باهام بمونی. من می دونم هنوز دوستم داری. می دونم دلت نمیاد تنهام بذاری. می دونم می دونی که جون من به تو بسته ست. نمی تونم بی تو بمونم. منتظرت تماست هستم. مثل قبل بین ساعت دو تا چهار بعدازظهر تلفن بزن.
عاشقتم- فریبا


همه حرف های منصور دروغ بود. با همه بچه گی و سادگی ام درست حدس زده بودم. هم به منی که از یک سال قبل از ازدواجمان، پاشنه در خانه پدرم را از جا درآورده بود خیانت کرده بود و هم از فریبا سوء استفاده! نمی دانستم برای خودم غصه بخورم یا برای فریبا. هر دویمان آن قدر ساده بودیم که فریب ظاهر مردانه و زبان چرب منصور را خورده بودیم.
نمی دانستم چه کار باید بکنم. به مادرم دسترسی نداشتم. توی خانه تلفن نداشتیم. منصور هم که اجازه نمی داد از خانه بیرون بروم. مادر هم که آن قدر درگیر چرخاندن چرخ زندگیش بود که بعید می دانستم حالا حالاها سراغم را بگیرد.
شب قبل از این که منصور بیاید خانه، در پاکت را چسباندم و گذاشتمش رو طاقچه. شامش را که خورد گفتم: یه پاکت برات اومده گذاشتمش روی طاقچه.
خلال دندان را از دهانش درآورد و گفت: از طرف کیه؟ کی آورده بود؟
آب دهانم را از ترس قورت دادم گفتم: خانم فریبا آورد.
خیره نگاهم کرد: مگه نگفتم نمی ری دم در؟
- نرفتم. از لای در انداخت داخل منم از ترس این که بچه های برادرت نرن سراغش رفتم پایین برش داشتم.
- بده ببینم پاکتو... حالا چی نوشته توش؟
رویم را برگرداندم تا نفهمد دروغ می گویم: نمی دونم درش بسته ست.
پاکت را دادم دستش و رفتم آشپزخانه تا ظرف ها را بشویم. چند دقیقه بعد آمد و همان جا نامه را پاره کرد و تکه هایش را ریخت توی سطل زباله.
پرسیدم: چی نوشته بود؟
- دری وری... عاشقتم و می میرم برات و زنتو طلاق بده بیا منو بگیر و ...
چیزی نگفتم. البته او هم منتظر حرفی از جانب من نماند و از آشپزخانه بیرون رفت. چند دقیقه بعد برگشت و بغلم کرد. گفتم: منصور دستام کفیه لباست کثیف میشه، برو اون طرف.
سرم را بوسید و گفت: آسمونم که به زمین بیاد من دوستت دارم ستاره. اشتباه زیاد کردم توی زندگیم؛ یکیش فریبا... ولی تو رو از دست نمی دم. نمی ذارم هیچی تو رو ازم بگیره. باور می کنی حرفامو؟
برگشتم و به چشم هایش نگاه کردم. تا حالا این قدر مهربان ندیده بودمش. دلم خواست حرف هایش را باور کنم. دلم خواست باور کنم زن خوشبختی هستم. گفتم: باور می کنم.
خندید: قول بده به حرفای چرند بقیه گوش ندی. برای از هم پاشوندن زندگی ما خیلی کارا ممکنه ازشون سر بزنه.
اشکم سرازیر شد. این بار از خوشحالی.


+ نوشته شده در  یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - پنجم

حالا بالای سرم ایستاده بود. وقتی به خودم آمدم دیدم موهایم را دور انگشت هایش پیچیده و مرا روی زمین می کشد. جیغ زدم. فریاد زد: به جان مادرم صدات در بیاد همین جا می کشمت.

گریه کردم: منصور تو رو خدا. غلط کردم. دیگه نمی رم دم در خونه ... دیگه درو روی کسی باز نمی کنم...

هیچ کدام از التماس هایم فایده ای نداشت. دو ساعت بعد او روی تخت خوابیده بود و خر و پف می کرد و من از ترس این که دوباره کتک بخورم، کنار کابینت آشپزخانه توی خودم جمع شده بودم و بی صدا گریه می کردم.

دستاورد این نوازش عاشقانه یک دست و دو دندۀ شکسته بود.

همیشه دختر ساکتی بودم. علاقه ای به حرف زدن یا شرکت در شلوغ بازی هم سن و سال هایم نداشتم. برادرم نادر همیشه مسخره ام می کرد: شما می تونید امیدوار باشید که این درخت چنار توی کوچه یه روزی به حرف بیاد ولی در مورد ستاره نمی تونید!

و من فقط می خندیدم. خنده هایم هم بی صدا بود.

بعد از یک ماه زندگی کردن با منصور احساس می کردم ساکت تر شده ام. حتی توی ذهنم هم با خودم حرف نمی زدم. در حضور او که دیگر لب از لب باز نمی کردم، مگر این که سوالی می پرسید، آن وقت از ترس این که گرفتار مشت و لگدش شوم، پاسخش را می دادم. وقتی می گفت چرا حرف نمی زنی چند کلمه ای می گفتم و وقتی می پرسید چرا نمی خندی لبخندی تحویل می دادم.

توی خانه پدرم زندگی شادی نداشتم ولی غمگین هم نبودم. یاد گرفته بودم در دنیای شاد درونم پرسه بزنم و آرامشم را از رویاهایم بگیرم. در خانه منصور اما دیگر از دنیای شاد درونی خبری نبود. انگار به محض این که اولین فریاد را کشید و اولین مشت را بر سرم کوبید، کلید ورود به آن جا از دستم افتاد و گم شد. مدت ها در سکوت به انتظار نشستم شاید دوباره قدم بگذارم به جایی که از دیوانه شدن محافظتم می کرد ولی آن چه می خواستم رخ نداد.

چند شب بعد از کتک خوردنم بابت صحبت با آقای عطایی، منصور که محکم در آغوشم گرفته بود گفت: اون کارو کردم که بدونی با یه زن ناجور که با مردای غریبه خوش و بش می کنه چطوری رفتار می کنم. خواستم بفهمی که باید به حرفام توجه کنی و اونا رو پشت گوش نندازی... اینم بدون اگه این کارو کردم واسه اینه که دوستت دارم. نمی خوام به کسی غیر از من نگاه کنی. می خوام اون خنده هات فقط مال من باشه نه هیچ کس دیگه.... فهمیدی چی گفتم؟

فکر کردم: اگه دوست داشتن اینه من نمی خوام دوستم داشته باشی... می خوام برگردم پیش مامانم... ازت می ترسم... ازت بدم میاد... می خوام بالا بیارم وقتی بهم دست می زنی. گفتم: می فهمم.

- دوستم داری؟

- خیلی دوستت دارم منصور... فقط تو رو خدا دیگه اذیتم نکن!

- تو اگه خریت به خرج ندی، دلیلی نداره من عصبانی بشم و بهت آسیب برسونم... تقصیر خودته.

- راست می گی. ببخشید.

- خواهش می کنم عزیزم... اشکالی نداره!

کمی بعد، یک روز حوالی ظهر وقتی مشغول غذا دادن به بچه گربه ای بودم که مادرش گم و گور شده بود، زنگ در خانه به صدا در آمد. از شدت ترس همان جا سر جایم ماندم، حتی جرات نفس کشیدن نداشتم. ولی طرف هر که بود نمی خواست بی خیال شود و دستش را از روی زنگ برنمی داشت. آهسته به طرف پنجره رفتم و سعی کردم از لای پرده بدون این که دیده شوم، توی کوچه را نگاه کنم. چشمم به فریبا افتاد که به من زل زده بود. اشاره کرد پنجره را باز کنم. سرم را تکان دادم و رفتم عقب. دوباره زنگ زد. رفتم پشت پنجره. دستش را بالا آورد و پاکتی را نشانم داد و بعد به درب خانه اشاره کرد. چند لحظه ای از دیدرسم خارج شد و بعد هم بدون این که دوباره نگاهم کند، رفت.

به هر جان کندنی بود از پله ها پایین رفتم. پاکت را از لای در انداخته بود داخل. روی آن اسم منصور را نوشته بود. برش داشتم و سریع برگشتم طبقه بالا. با خودم گفتم: نامه برای منصوره نباید بخونمش.

پاکت را گذاشتم روی طاقچه و تا یکی دو ساعت سرم را به کارهای مختلفی که می توانستم با دست شکسته انجام دهم مشغول کردم. ولی فکرم دائم می رفت سمت چیزهایی که ممکن بود فریبا برای منصور نوشته باشد. بالاخره طاقت نیاوردم. هر چه باشد من زنش بودم و فریبا دوست دخترسابقش. باید می فهمیدم بینشان چه گذشته و می گذرد.

پاکت را با کمک بخار آب باز کردم. بر عکس من دستخط زیبایی داشت. نوشته بود: عشقم سلام...


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - چهارم

 فردا صبح سر سفره صبحانه:

من– منصور جان یه کمی پول می ذاری توی خونه؟ می خوام برم نون و ماست و پنیر بگیرم.

منصور– هر چی می خوای بگو خودم شب می گیرم میارم.

من– آخه برای شام سبزی هم لازم داریم... می خوام برات قرمه سبزی بپزم.

منصور– حالا امشب قرمه سبزی نپز... آبگوشت درست کن.

من- نخود و لوبیا نداریم.

منصور خیره نگاهم می کند: دانشمند! منظورم این بود یه چیز دیگه درست کن.

من - ...

منصور- یه لیست از چیزایی که می خوای بنویس تا شب خرید کنم برات.

من – بذار خودم برم خرید... می خوام این اطراف رو هم یاد بگیرم.

منصور- یاد بگیری که چه کار کنی؟ بدون من حق نداری از خونه بری بیرون.... روشن شد؟

من- باشه!

لیستی بلند بالا برایش می نویسم و شب برایش نیمرو درست می کنم که می دانم دوست ندارد. شب که می آید چیزهایی را که خریده می گذارد توی آشپزخانه و بشقاب نیمرو را پرت می کند وسط حیاط. مجبورم می کند برایش کوکوسبزی درست کنم. تا سبزی ها را پاک کنم، بشویم، خٌرد کنم و بپزم ساعت می شود یازده شب. سفره را که پهن می کنم، پای تلویزیون خوابش برده و وقتی صدایش می کنم بیاید غذا بخورد سرم داد می زند. ترس خورده و غمگین می نشینم پای سفره ولی غذا از گلویم پایین نمی رود. از ترس این که بیدارش کنم، آهسته سفره را برمی چینم و پاورچین می روم طبقه بالا. ظرف ها را می شویم، آشپزخانه را مرتب می کنم و همان جا می نشینم. تکیه می دهم به کابینت و خوابم می برد.

صورتم را که لمس می کند از خواب می پرم: عسل خانوم چرا این جا خوابیدی؟

چشمم که به چشم هایش – که حالا مهربان شده اند- می افتد، می زنم زیر گریه. کنارم می نشیند و با لحنی بی نهایت مهربان می گوید: از دست من دلخوری؟ نباش عزیزم. من فقط خیلی خسته م. امروز خیلی کارم زیاد بود... بعدم که مجبور بودم برم برای خونه خرید کنم...

صورتم را از او برمی گردانم: مگه من خواستم بری خرید؟ خواستم کمک کنم خودت نذاشتی... منم توی خونه خسته میشم. پس باید وقتی میای خونه بدخلقی کنم؟

دستم را نوازش می کند: شما بیجا می کنی واسه من بدخلقی کنی... مردی گفتن، زنی گفتن.

سعی می کنم از جایم بلند شوم، مانع می شود: من دوست ندارم از خونه بری بیرون... دوست ندارم کسی غیر از من تو رو ببینه... بدم میاد با مردای غریبه حرف بزنی.... چشمم کور حتی اگه از خستگی در حال مرگ باشم خودم برات خرید می کنم فقط بالاغیرتاً دیگه نیمرو درست نکن!

خنده ام می گیرد. به ساعت آشپزخانه نگاه می کنم. یک نیمه شب است. می گویم: بذار بلند شم برات غذا رو گرم کنم تا بخوری و زود بخوابی، فردا خواب می مونی.

فردا شب برایش قرمه سبزی می پزم. از راه که می رسد دست و صورتش را می شوید و می نشیند پای سفره. می نشینم کنارش. گیره موهایم را باز می کند: عسل خانوم چند بار بگم موهاتو نبند؟ من اگه به این آبشار طلا نگاه نکنم که غذا از گلوم پایین نمی ره.

قند توی دلم آب می شود. وقتی از من تعریف می کند احساس می کنم خیلی دوستم دارد. احساس می کنم خیلی خوشبختم و توی دلم تکرار می کنم: خدایا شکرت... خدایا شکرت.

تکه ای گوشت گذاشتم توی بشقابش و گفتم: امروز همسایه بغلی اومده بود درِ خونه.

- همسایه بغلی؟

- آره، همین که خونه ش سمت راستمونه... آقای عطایی... می گفت دیوار اتاقشون نم داده و شاید لوله های خونه ما نشتی...

پایان جمله ام روی هوا ماند. همین که دیدم با دهان پر از غذا، خیره نگاهم می کند از ترس دهانم را بستم. فریاد زد: مگه من همین دیشب به تو نگفتم نمی خوام با مردای غریبه حرف بزنی؟

خودم را آهسته آهسته از سفره کنار کشیدم: چند بار زنگ درو زد... گفتم شاید اتفاقی افتاده... زن برادرت هم خونه نبود وگرنه نمی رفتم پایین... 


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سوم

توی درگاه ایستاده بودم و هاج و واج نگاهش می کردم. با کف دستش زد روی لحاف: بیا بشین، خونه خودته، تعارف نکن!

رفتم کنارش نشستم. دور و برش را نگاه کرد و گفت: کاغذ دیواری رو عوض نکردین؟ بارها به منصور گفته م اینا خیلی زشتند.

آب دهانم را قورت دادم و گفتم: منصور رو از کجا می شناسین؟

دستش را زیر چانه ام برد و توی چشم هایم خیره شد. تازه آن موقع بود که فرصت کردم نگاهش کنم. چشم های درشت و مشکی، بینی کوچک ولب های باریک... پوست سبزه و چانه ای که خالی کوچک سمت چپش بود. تا جا داشت به چشم هایش ریمل و سایه زده بود. لب هایش قرمز بودند و گونه هایش صورتی. فکر کردم: قشنگ است و تو دل برو.

گفت: چقدر با من فرق داری... شیربرنج تر از تو نمی تونست پیدا کنه؟ چند سالته؟ هشت؟

صورتم را کنار کشیدم: شما کی هستین؟

کاغذی از کیفش درآورد و خودش را باد زد: در مورد من چیزی بهت نگفته؟ نگفتی چند سالته؟

دلم خواست گریه کنم. کاشکی در را باز نکرده بودم. به زحمت گلویم را صاف کردم و گفتم: من شما رو نمی شناسم. میشه تشریف ببرید؟

روسری اش را که افتاده بود روی شانه ها، روی سرش انداخت و از جایش بلند شد: نترس نیومده بودم بخورمت. فقط می خواستم ببینم منو با چی عوض کرده... بهش بگو حتی اگه یه روزم به عمرم مونده باشه تلافی کاراشو سرش درمیارم. کاری می کنم که به مردن راضی بشه... یادت که نمی ره همه اینا رو بهش بگی؟

بغضم ترکید: میشه برید؟ همه حرفاتونو بهش می گم.

بغلم کرد و دستی به سرم کشید: دلم واسه ت می سوزه... حیف تو نیست که همنشین این کفتار شدی؟ با چه ترفندی خونواده ت رو خر کرده؟

بینی ام را با گوشه چادرم پاک کردم و گفتم: فامیلیم... پسر دایی بابامه.

پوزخند زد: خوشبخت بشین ایشالله.

و رفت. بدرقه اش نکردم. همان جا روی زمین نشستم و ساعت ها گریه کردم. دلم مادرم را می خواست. دلم می خواست سرم را توی بغلش می گرفت و می گفت: به این حرفا توجه نکن... منصور جز تو کسی رو دوست نداره... یادت نیست چقدر اومد و رفت تا تو رو بهش دادیم؟... این دختره دروغ میگه حتماً ریگی به کفشش هست.

شب قبل از آمدن منصور که آن روزها توی یک طلافروشی پادویی می کرد، ناشیانه صورتم و خصوصاً چشم هایم را آرایش کردم تا نفهمد که از صبح گریه کرده ام. همین که آمد و چشمش به من افتاد گفت: چیزی شده عسل خانوم؟ مثل هر شب نمی خندی.

دوباره اشکم سرازیر شد. جریان را مو به مو برایش تعریف کردم. از این که ترسیده بودم او بلایی سرم بیاورد و از این که فکر کرده بودم ازدواجم با منصور اشتباه بوده و با آمدنم ناخواسته رویاهای دختر بیچاره ای را به باد داده ام.

مرا بلند کرد و روی زانوهایش نشاند. اشک هایم را پاک کرد و صورتم را بوسید: عزیز دلم به این چیزای بی خود فکر نکن. یه زمانی می خواستم با این خانوم ازدواج کنم... بچه بودم هیچی حالیم نمی شد. نمی دونستم دختری که الان اومده با من دوست شده، دیروز با کی بوده و فردا میره دنبال کی؟ بعدش فهمیدم یه نفر مثل تو رو می خوام. دختری که پاک باشه و نجیب. دختری که وقتی بهش می گی خوشگله از خجالت لپاش گل بندازه و فرار کنه بره! من خیلی وقته که فریبا رو نمی خوام... این مدتم اگه باهاش بودم فقط به خاطر تنهایی بود... از اون گذشته ما فقط یه دوستی ساده داشتیم. به جون تو هیچ چیز بدی بینمون نبوده. بزرگ ترین خلافمون سینما رفتن و توی پارک قدم زدن بود.

سرم را از روی سینه اش برداشتم و گفتم: ولی او یه جوری حرف می زد که فکر کردم خیلی به هم نزدیک بودین.

عصبانی شد. مرا از آغوشش جدا کرد و گفت: ستاره اگه قرار باشه به حرفای من گوش ندی، بدجوری عصبانی میشم. تو حرف یه زن هرجایی رو بیشتر از حرف شوهرت که یه سال منت خونواده رو کشید تا تو رو بهش بدن قبول داری؟ اگه من اونو می خواستم این قدر واسه به دست آوردن تو خودمو کوچیک می کردم؟ برو شام رو بیار دارم از گرسنگی می میرم.

جرات نکردم بگویم اگه رابطه شان این طوری بوده، چطور دخترک جزییات خانه را می دانست، چرا این قدر شاکی بود؟ مگر با داشتن یک ارتباط ساده، یک دوستی ساده، آدم این همه توقع پیدا می کند؟ از تمام شدن دوستی اش این همه عصبانی می شود؟

به آشپزخانه رفتم تا شام را آماده کنم ولی احساس می کردم هیچ کدام از حرف هایی که می زند راست نیست. دوست داشتم واقعیت را بدانم ولی از طرفی می ترسیدم چیزهایی را بفهمم که زندگی ام را از هم بپاشد و مجبور شوم به اصفهان برگردم. این اتفاق باعث سرشکستگی خانواده ام می شد.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - دوم

یکی از همان روزها که زیر درخت نشسته بودم و بی خبر از همه جا کتاب می خواندم، منصور، پسر دایی پدرم آمد و روبه رویم ایستاد. ده سالی از من بزرگ تر بود و هر بار با دیدن موهای فرفری و سبیل های بلندش دلم از ترس می لرزید.

آن قدر به چشم هایم زل زد تا بالاخره سلام کردم. آمد و کنارم  روی نیمکت نشست. پرسید چه می خوانم؟ جلد کتاب را که نشانش دادم خندید و گفت: این چرت و پرت ها برایت آب می شود یا نان؟

نمی دانستم چه جوابی بدهم. سرم را انداختم پایین و به انگشت های دستم خیره شدم. کمی سکوت کرد و بعد گفت: چه قدر آرام و کم حرفی... همیشه همین طوری؟

سرم را تکان دادم. دلم می خواست زودتر زحمت را کم کند تا بتوانم کتابم را بخوانم.

خندید: کم حرف، خوشگل...

از جایم بلند شدم و دوان دوان به طرف ساختمان ویلا دویدم؛ بی اعتنا به او که صدایم می کرد خودم را به مادرم رساندم و تا آخر شب از کنارش تکان نخوردم.

یک ماه بعد منصور همراه خواهر بزرگش به خواستگاری ام آمد. پدر مخالف بود و مادر مردد. و من هراسان از این موضوع بودم که بخواهند با آن سن کم شوهرم بدهند آن هم به منصور. شب ها خواب به چشمانم نمی آمد و روزها مثل خواب گرد ها این طرف و آن طرف می رفتم و نمی فهمیدم دور و برم چه می گذرد. هیچ کس نظر مرا نمی پرسید و برای کسی مهم نبود که راجع به این موضوع چه حسی دارم.

منصور رفت و دفعه بعد با پدر و مادرش آمد. پدر که کینه ای دیرینه از دایی اش داشت باز هم نپذیرفت. این رفت و آمدها یکسالی طول کشید و هر بار او یکی را واسطه قرار می داد تا پدرم را راضی کند.

 یک روز به خودم آمدم و دیدم دلم برای موهای فرفری و سبیل های بلند منصور تنگ شده! شب و روز نداشتم؛ این بار از ترس این که از این همه جواب نه شنیدن خسته شده باشد و دیگر به خواستگاری نیاید!

سه – چهار ماه بعد دوباره آمدند. مادرم که مدتی بود طرف آن ها را می گرفت، پایش را توی یک کفش کرد که باید ستاره را به منصور بدهیم و پدرم به ناچار پذیرفت.

همان روز عاقدی آمد و عقدمان کرد. سه ماه بعد عروسی کردیم و یک روز بعد از آن به همراه منصور عازم تهران شدم تا در خانه ای که متعلق به پدرش بود و حوالی خیابان کمیل قرار داشت زندگی کنم.*

خانه سه طبقه ولی خیلی کوچک بود. برادر منصور به همراه همسر و فرزندان بی شمارش در طبقه اول زندگی می کردند. طبقه دوم اتاقی اِل شکل و حدود بیست و چهار متر بود، در طبقه سوم اتاقی کوچک تر، آشپزخانه، حمام و دستشویی قرار داشت. ما در این دو طبقه ساکن شدیم. تا سه سال قبل منصور همراه پدر و مادرش همین جا زندگی می کرد. ولی آن ها تصمیم گرفتند به سمنان برگردند و او تا قبل از ازدواج به تنهایی آن جا ساکن بود.

خانه و زندگی ام را دوست داشتم، فقط خیلی دلم برای مادر و خواهرها و برادرهایم تنگ می شد. منصور مهربان بود و گاهی آن قدر قربان صدقه ام می رفت که نبود خانواده ام را فراموش می کردم.

یک هفته ای از آمدنمان به تهران می گذشت. منصور تازه رفته بود سر کار و من داشتم ظرف های صبحانه را می شستم که زنگ خانه را زدند. از پنجره طبقه سوم کوچه را نگاه کردم. زنی جوان پشت در بود. با دیدن من لبخندی زد و گفت: سلام. من فریبا هستم، توی همین کوچه زندگی می کنم میشه درو باز کنید؟

چادری  روی سرم انداختم و رفتم پایین تا در را به رویش باز کنم. همین که در را باز کردم، بدون این که منتظر تعارف من شود سرش را انداخت پایین و از پله ها بالا رفت. با عجله دنبالش دویدم. یک راست رفت طبقه سوم و روی تختخوابمان نشست.

 

*به آلبوم عروسی ستاره نگاه می کنم. در لباس سفید با آن همه تور و گل بیشتر شبیه عروسک است؛ عروسکی که سر راه مدرسه توی ویترین مغازه اسباب بازی فروشی می دیدم و آرزوی داشتنش تا مدت ها صبر و قرارم را برده بود...


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - اول

 در اصفهان به دنیا آمدم. البته نه مادر و نه پدر هیچ کدامشان اهل این شهر نبودند. خانواده مادرم همگی اهل اهواز بودند و همان جا هم زندگی می کردند. خانواده پدری زاده سمنان بودند و بیشترشان در تهران و شیراز سکونت داشتند.

 خانواده ما به اصفهان تبعید شده بود. دلیلش مخالفت خانواده مادرم با ازدواج او و پدرم بود البته چند سال بعد دل پدر بزرگ و دایی ها به رحم آمد و ما دوباره به جمعشان راه یافتیم ولی ما همچنان در اصفهان ماندیم.

 دوازده – سیزده ساله  که شدم گاهی به پدر و مادرم نگاه می کردم و تمام فکرم این بود که مادرم، زنی بلند قد، با چشم های میشی و پوست سفید چطور زن مردی کوتاه قد و زشت شده که سراسر صورتش را چاله چوله های باقی مانده از بیماری آبله پوشانده است؟ مردی که تمام وقتش را یا پای منقل می گذراند یا روی پشت بام به هوا کردن کبوترهای بیشماری که شکمشان از گندمی که پولش باید صرف خورد و خوراک و پوشاک ما میشد، پر شده است. *

 مادر خیاطی می کرد و چرخ زندگیمان را می چرخاند. پدر همیشه خدا یا نشئه بود یا خمار و در هر دو حالت حوصله هیچ کداممان را نداشت.

 در سیزده سال اول زندگی ام اتفاق خاصی رخ نداد. اشک های وقت و بی وقت مادر و بی توجهی های همیشگی پدر آن قدر برایمان عادی شده بود که اگر کاری غیر از این می کردند برایمان عجیب بود و آن قدر منتظر می ماندیم تا اوضاع به حالت عادی برگردد!، آن وقت نفس راحتی می کشیدیم و به کارهای روزمره مان می رسیدیم.

 سه خواهر و یک برادر داشتم. از همه بزرگ تر بودم و هر زمان که مادر مشغول خیاطی بود تمام حواسم را به خواهرها و برادرهایم می دادم تا دسته گلی به آب ندهند. همه مان صبح تا ظهر مدرسه می رفتیم و بقیه روزمان به انجام کارهای خانه و انجام تکالیف مدرسه می گذشت.

 پدرِ مادرم را وقتی شش سالم بود از دست دادیم. یادم می آید هر بار که می آمد اصفهان، چمدانش پر بود از سوغاتی های ریز و درشتی که چشم هایمان را خیره می کرد و باعث میشد دور و برش ورجه وورجه کنیم و بی اختیار هی ببوسیمش. او هم دستی به سرمان می کشید و اسباب بازی ها، خوراکی ها و لباس ها را بینمان تقسیم می کرد.

 مادرِ مادرم زنی بدخلق و دائم عصبانی بود و حوصله هیچ کداممان را نداشت. هیچ وقت خانه مان نیامد و هر بار که ما رفتیم اهواز همین که چشمش به پدرم می افتاد رو به مادرم فریاد می زد: کی می خواهی از این تن لش طلاق بگیری؟

 پدر که انگار عادت کرده بود به این حرف ها، راهش را می کشید و می رفت سمت توالت گوشه حیاط تا  دور از چشم دایی ها و مادر بزرگ خودش را بسازد. مادر هم شانه ای بالا می انداخت و با چشمان اشک آلود گونه لاغر مادرش را می بوسید. بعد نوبت ما بود که سرتاپایمان را برانداز کند و بگوید: باز جای شکرش باقیست که هیچ کدامتان شبیه این مرتیکه نشدید... و بدون این که حتی دستی به سرمان بکشد راهش را می کشید و به اتاقش می رفت.

 هیچ کداممان دوستش نداشتیم و تمام مدتی که خانه شان بودیم تمام سعیمان این بود که دم پَرَش نرویم.

 خانواده پدری رفت و آمد زیادی با ما نداشتند. دلیلش واضح بود؛ پدرم وصله ناجوری بود که از داشتنش احساس شرم می کردند. خلاصه این که کودکی ما در فضایی بسته با آشناهایی محدود سپری شد.

 سیزده ساله که شدم، دایی پدرم که سال ها ساکن آلمان بود به ایران آمد و همه فامیل را برای دو سه روزی به ویلایی که در شمال داشت دعوت کرد. خیلی از عمه زاده ها و عموزاده زاده ها را برای اولین بار – و خیلی هاشان را برای آخرین بار -  همان جا دیدیم.

 من که دختر کم حرف و آرامی بودم در بدو ورود جای دنجی توی حیاط سرسبز خانه برای خودم پیدا کردم و بیشتر وقتم را همان جا به خواندن کتاب هایی که عمو در کتابخانه بزرگش داشت می گذراندم.

 

* وقتی از ستاره دلیل ازدواج پدر و مادرش رو پرسیدم، جوابی نداد. احساس کردم دوست نداره موضوعو بدونم برای همین دیگه در موردش سوال نکردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - پیش درآمد

 ستاره یه دوست خانوادگیه. دوستی که سال هاست می شناسمش و با خیلی از مسائل زندگیش آشنام. چند وقت پیش که بعد از چند سال دیدمش، ازش خواستم همه چیز رو از اولش برام تعریف کنه. این که پدر و مادرش کی بودن و چی شدن و چی شد که به اینجا رسید. گفتم می خوام در موردش توی وبم بنویسم.

لطف کرد و پذیرفت صداشو ضبط کنم. اولش فکر می کردم یه پست طولانی بشه ولی ظاهراً تعریف کردنش خیلی بیشتر از این ها زمان می بره.

سعی می کنم با وفاداری به متن و البته با گویش و روش خودم داستانش رو براتون پیاده کنم. شاید این قضیه باعث بشه دوباره دور هم جمع بشیم و در عین حال از یه زندگی دیگه، یه درس تازه بگیریم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()