زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - دوازدهم

مهمون داریم.سعی می کنم لبخند بزنم و نقش یه کدبانوی مهمون دوست رو درست و بی نقص بازی کنم. ولی بیشتر دلم می خواد برم خودمو پشت کابینت آشپزخونه قایم کنم، سرم رو بذارم روی زانوهام و یه کمی گریه کنم شاید سبک بشم. شاید بغضی که از صبح توی گلوم نشسته، بغضی که نه می تونم قورتش بدم نه استفراغش کنم، دست از سرم برداره. از پنجره آشپزخونه آسمون رو نگاه می کنم، آفتابیه. فکر می کنم توی فیلما هر وقت حال قهرمان داستان گرفته ست، هوا ابریه. وقتی که اون عصبانیه، هوا توفانیه و زمانی که می خنده و خوشحاله، آسمونم صافه و هوا آفتابیه. با دلخوری رومو برمی گردونم و می رم سراغ خیار و گوجه هایی که منتظر سالاد شدنن.

اول بوی عطرش میاد بعد خودش توی درگاه آشپزخونه ظاهر می شه: ستاره جان کمک نمی خوای؟

بهش لبخند می زنم. مثل یه زن شاد که بزرگ ترین چیزی که تا حالا غمگینش کرده، سوختن ته دیگ زعفرونیش بوده: ممنون فریبا خانم. همه چیزو آماده کردم. این سالادم که درست کنم میام پیشتون.

پا می ذاره توی آشپزخونه: بذار من درست کنم. تو به کارای دیگه برس.

انگار نه انگار که گفتم همه چیز آماده ست. بهش لبخند می زنم و چاقو رو می دم دستش. می گه: خیلی خوشحالم که تصمیم گرفتیم با هم رفت و آمد داشته باشیم.

چیزی نمی گم. شاید باید بگم: ولی من ناراحتم. دلم می خواد از این خونه و از این محله بری. اصلاً دوست دارم از این شهر بری.

یه تیکه خیار می ذاره توی دهنش و می گه: چه بچه های نازی داری. فکر نمی کنم اگه بچه های من و منصور بودن، آش دهن سوزی می شدن!

زیر لب تشکر می کنم ازش. با خنده می گه: چقدر آرومی ستاره جان. بیخود نیست منصور تو رو به جای من انتخاب کرد. من اصلاً بهش فرصت حرف زدن نمی دادم!

ظرف سالاد رو که با یه گل گوجه ای تزیین کرده ازش می گیرم و بابت زحمتش تشکر می کنم. می گه: برم ببینم این دو تا بچه شیطون من یه وقت بلایی سر بچه هات نیاورده باشن.

فریبا که می ره سر و کله منصور پیدا میشه: چه کار می کنی عسل خانوم؟ روده کوچیکه خورد روده بزرگه رو.

بهش نگاه نمی کنم: غذا آماده س. الان سفره رو می ندازم.

از پشت سر بغلم می کنه: چی شده خانومی؟ ناراحتی مهمون دعوت کردم؟

- چرا ناراحت باشم؟

- این طوری احساس کردم. باور کن بین من و فریبا هیچ وقت چیزی نبوده. الانم که شوهر و بچه داره. شوهرشو که دیدم خوشم اومد ازش گفتم یه رفت و آمدی با هم داشته باشیم.

بشقابا رو می دم دستش و  می گم: کار خوبی کردی.

فریبا دوباره میاد توی آشپزخونه و رو به منصور می گه: بچه هات مثل خودت شیطونن. فقط مریم به مامانش رفته.

صدای منصورو می شنوم که میگه: کاش همشون به مامانشون می رفتن. مثل من بشن که چی بشه؟

فریبا دستش رو می ذاره رو بازوی منصورو می گه: نگو تو رو به خدا. بچه های به این ماهی. آدم اگه آروم و بی سر و زبون شد اون وقت همه بهش زور می گن.

خواستم بگم: این تنها حرف درستیه که تا حالا ازت شنیدم.

به جاش گفتم ببخشید و از کنارش رد شدم تا سفره رو پهن کنم.

اسماعیل –شوهر فریبا- گوشه اتاق کز کرده و تلویزیون تماشا می کنه. تا منو می بینه می گه: باعث زحمتتون شدیم ستاره خانوم.

فکر می کنم: همین مونده منصور با این آدم رفت و آمد کنه و دو روز دیگه معتاد بشه. هر چی پس انداز کردیم به باد میده.

صدای خنده بلند فریبا باعث میشه هم من و هم اسماعیل از جا بپریم: خدا بکشدت منصور، تو عوض بشو نیستی... بعدش چی شد؟


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - یازدهم

نشسته م و دارم جیب روپوش مدرسه میثم رو طبق معمول این چند ماه می دوزم. همیشه خدا با یکی دست به یقه ست. فکر می کنم از این نظر به منصور رفته. توی خونه هم تا خواهرها و برادرش چیزی بهش می گن، صدای فریادش بلند میشه. از ترس این که کارشون به کتک کاری نکشه سریع خودمو می رسونم و اوضاعو آروم می کنم.

شبنم کنار پنجره ایستاده و زیر لب با عروسکش حرف می زنه. چند دقیقه یه بار برای این که بتونه توی کوچه رو ببینه، میره روی دو سه تا بالشی که کنار دیوار روی هم چیده می ایسته. هی تکرار می کنم: شبنم خانم مواظب باش نیفتی!

جوابمو نمی ده. یعنی اون قدر رفته توی بحر بازی که اصلاً صدامو نمی شنوه. نگاهش که می کنم دلم ضعف می ره براش. اگه اون سال به حرف مامان گوش داده بودم و سقط می کردم بچه مو، توی این لحظات کی می تونست بهم آرامش بده؟ اصلاً چطوری می تونستم به زندگیم ادامه بدم؟

فکر می کنم دو سال دیگه، شبنمم می ره مدرسه و دوباره تنها میشم. باید منصورو راضی کنم اتاق طبقه پایینو که محمود کردتش انباری، تمیز کنه و توش بساط خیاطی راه بندازم. این طوری کمک خرجی میشم و زودتر می تونیم خونه بخریم. از وقتی بابای منصور فوت کرده، خواهرها و برادراش خیلی بهمون فشار میارن که خونه رو خالی کنیم تا بتونن بفروشنش و پولشو تقسیم کنن. منصور که عین خیالش نیست ولی من دیگه تحمل کنایه های مژگان و مهری رو ندارم. تا چشمشون به من می افته می گن: زن اگه زن باشه شوهرشو جمع و جور می کنه و زندگی می سازه براش! مگه ما همین کارا رو نکردیم؟

چی می تونم بهشون بگم؟ منصور مگه می ذاره من حتی رنگ پولاشو ببینم؟ بعد این همه سال حتی نمی دونم درآمدش چقدره؟ به کی بدهکاره و از کی طلبکار؟ چطوری می تونم پول جمع کنم آخه؟

شبنم می گه: مامانی! بابا داره توی کوچه با یه خانومی می خنده!

تعجب می کنم. الان تازه ساعت ده صبحه، منصور زودتر از ساعت دو نمیاد خونه.

می گم: اشتباه دیدی مامان جون. حتماً یه نفر دیگه ست.

از روی بالش های می پره پایین و جلوی روم می ایسته: نه خودت بیا ببین.

فکر می کنم: اگه درست بگه و منصور باشه نباید برم کنار پنجره، ببینه عصبانی میشه.

از جام بلند میشم و خودمو پشت پرده پنهان می کنم. طوری که از توی کوچه دیده نشم بیرونو دید می زنم: شبنم درست گفته منصوره. سعی می کنم زنی رو که باهاش حرف می زنه ببینم ولی پشتش به منه.

چی میگن به هم؟ منصور چرا این قدر نزدیکش ایستاده؟... اگه مثل همون زنا بود که چند سال پیش باهاشون رابطه داشت، این طوری نمیومد جلوی در خونه باهاش خوش و بش کنه... شاید یکی از زنای همسایه ست و کاری داره...

میرم آشپزخونه تا به قابلمه غذا سر بزنم. سماور رو هم روشن می کنم تا اگه منصور چای خواست آماده باشه. شبنم رو می بینم که اومده توی درگاه ایستاده. می گه: مامان خانومه رفت.

یه سیب می دم دستش: باشه عزیزم.

یه گاز کوچیک به سیب می زنه و می پرسه: مامانی، خانوما هم مثل مردا دست می دن؟

نگاهش می کنم: بعضی وقتا.

- پس چرا تو هیچ وقت دست نمی دی با کسی؟

- نمی دونم... من دوست دارم فقط سلام کنم. خانوما نباید با مردایی که شوهرشون نیستن دست بدن. خدا دوست نداره.

- یعنی بابا شوهر اون خانومه ست؟

- نه... بابا شوهر منه.

- پس چرا با اون خانومه دست داد؟

در یخچالو باز می کنم تا شبنم متوجه دگرگونی حالم نشه: اشتباه دیدی عزیزم... برو سراغ بازیت دیگه هم توی کوچه رو نگاه نکن. تو که می دونی بابا اگه ببینه عصبانی میشه از دستت.

- بابا چرا عصبانی بشه از دستش؟

در یخچالو می بندم. منصور ایستاده کنار شبنم و به من نگاه می کنه. پاکت های خرید رو از دستش می گیرم و لبخند می زنم: هیچی بابایی داشتیم حرفای دخترونه می زدیم به هم.

منصور زانو می زنه کنار شبنم: خب به منم بگید. چه اشکالی داره؟

شبنم صورتش رو به لبای منصور نزدیک می کنه که ببوسدش: شما که دختر نیستی.

می گم: زود اومدی... اتفاقی که نیفتاده؟

- ماشین خراب شده گذاشتمش تعمیرگاه... فردا صبح آماده میشه.

- الان برات چای میارم.

- چای نمی خوام. یکمی میوه بیار... ناهارم از بیرون سفارش می دیم بیا بشین یکمی ببینمت.

با تعجب بهش نگاه می کنم. منصور و این حرفا؟ حتی بعد از برگشتنم از اصفهانم هیچ وقت این طوری – مثل روزای اول ازدواجمون-  باهام حرف نزده بود. می گم: باشه. تا دست و روتو بشوری منم میام.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

اطلاعیه!

به اطلاع دوستان عزیز می رساند چشمه خلاقیت اینجانب به کل خشک شده و هیچ یک از متونی که از دیروز نوشته ام باب طبعم نبوده است!

اگر تا روز شنبه تحمل بفرمایید مرا قرین منت خویش می گردانید.

 

با احترام


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - دهم

دو ماهی هست که از منصور بی خبرم. حتی نیومده بچه ها رو ببینه. دیروز فهمیدم دوباره حامله م. مامانم خیلی عصبانیه. هر وقت می بینه منو بهم چشم غره میره. بهش می گم: مگه تقصیر منه؟
با تعجب بهم نگاه می کنه: نه تقصیر منه. چقدر تو بی دست و پایی دختر؟ به کی رفتی آخه؟
درست می گه تقصیر خودمه. خودم خیلی خوشبختم  که می خوام به تعداد خوشبختای خونواده م یکی دیگه اضافه کنم؟
مامان می گه بهتره برم بچه رو سقط کنم. اما من قبول نمی کنم. این طفلی چه گناهی کرده؟
عصبانی میشه: خری دیگه! هر بلایی سرت میاد خودتم مقصری.
خودم می دونم چرا دائم تکرارش می کنه؟
واسه این که جلوی چشم مامان نباشم می رم توی حیاط و می شینم لب باغچه. زل می زنم به صف مورچه ها که یه سرش وسط باغچه ست و یه سر دیگه ش از دیوار رفته بالا. کاشکی منم مثل اینا بودم. فقط کار می کردم وکار می کردم ولی چیزی نداشته م که براش غصه بخورم. کاش بچه ها زودتر برگردن. وقتی هستن کمتر فکر و خیال میاد سراغم.
مریم مدرسه ست. نادر دو قلوها رو برده پارک سر کوچه. سرم رو می ذارم روی زانوهام و گریه می کنم. دلم برای خونه م تنگ شده.حتی دلم برای منصورم تنگ شده... می خوام برگردم تهران. از این بلاتکلیفی خسته شدم ولی جرات ندارم به مامان حرفی بزنم. می دونم اجازه نمی ده برگردم.
یه هفته پیش مژگان، خواهر منصور اومده بود اینجا. کلی باهام حرف زد که برگرد برو سر خونه و زندگیت. دو روز دیگه که شوهرت زن گرفت، گله و شکایت نکنیا. مردا مثل ما زنا نیستن، نمی تونن تنهایی سر کنن.
تمام مدت فکر می کردم: نیست وقتی پیشش بودم سراغ هیچ زن دیگه ای نمی رفت! گفتم: مژگان خانم اون باید بیاد دنبالم، من که سر خود نمی تونم راهمو بکشم برگردم خونه.
مامان بهم چشم غره رفت: مژگان جون، ستاره اگه پاشو بذاره توی اون خونه باید دور منو خط بکشه. برادرتون بلایی نبوده که سر دخترم نیاره... پدر و مادرتون شاهد آخرین هنرنماییش بوده ن.
مژگان سرشو تکون داد و گفت: بله تعریف کردن. منصور همین طوریه. ما هم که دختر خونه بودیم از دست آزار و اذیتاش در امان نبودیم. یه خرده عصبیه. هر چی نباشه ستاره زنشه و باید کنار بیاد باهاش... اگه کنار نیاد می خواد چه کار کنه؟ خود شما به خاطر بچه هاتون با پسر عمه ما نساختین؟...
مژگان تا عصر موند ولی نتونست مامان رو قانع کنه. مامانم گفت: تا منصور نیاد و عذرخواهی نکنه، ستاره همین جا می مونه.
با صدای فریاد دوقلوها از جا می پرم. می دوم سمت در حیاط. درو که باز می کنم چهار جفت پا می بینم. دو تا کوچیک، دو تا بزرگ. بالا رو نگاه می کنم. منصور ایستاده کنار نادر و دستاش رو گذاشته روی شونه دو قلوها که صورتشون برق می زنه از خوشحالی.
سلام می کنه. از جلوی در می رم کنار که بتونن بیان داخل حیاط. هر کدوم از پسرا یه دستش رو گرفتن و سعی می کنن بیارنش داخل. خودشو از دستشون خلاص می کنه و میاد سمت من. نگاهش می کنم. بهم می خنده: تپل شدی عسل خانوم. ندیدن ما حسابی بهت ساخته ها.
نگاهمو می دوزم به زمین. احساس می کنم صورتم قرمز شده. سرمو می گیره توی بغلش و می بوسه: دلم تنگ شده بود برات. نمی خوای برگردی خونه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - نهم

خونواده م بعد عمری اومدن خونمون. یکی دو روز بیشتر نمی مونن. پدر و مادر منصور رو هم از که مدتیه برای سر زدن به بچه هاشون اومدن تهران، دعوت کردم.
قورمه سبزی درست کردم و خورش فسنجون. سفره رو که پهن می کنم همه شروع می کنن به تعریف کردن از سلیقه و کدبانوگریم. منصور یه نگاه به من می ندازه، بعد چشماشو می چرخونه سمت سقف اتاق و پوزخند می زنه. به مادرشوهرم لبخندی می زنم و پلو می ریزم توی بشقابش. دستاشو که سفیده و پر از چروک می کشه روی سرم و می گه: تو عزیز دل مایی. منصور شانس آورد که خدا تو رو بهش داد.
منصور لقمه اش را قورت نداده می پره وسط حرف مادرش: چه نعمتی، کر، لال، دست و پاچلفتی، زبون نفهم...
مادرم مثل من نیست. همیشه جواباش توی آستینشه. هنوز حرف منصور تمام نشده می گه: نه این که در خونه ما رو واسه همین کر و لال از پاشنه درنیاوردی؟ حالا چی شد؟ اَخ شده؟ هیکلش از ریخت افتاده یا سلیقه آقا عوض شده؟
منصور جواب نمی ده. پدرش بهش چشم غره می ره و می گه: وجیهه خانم شما به بزرگواری خودتون ببخشین این پسر بی لیاقت ما رو.
منصور قاشقشو پرت می کنه وسط بشقاب غذا و با عصبانیت از اتاق بیرون می ره. دوست دارم گریه کنم. این همه زحمت کشیدم همه ش واسه هیچ. می ترسم دیگه نه مامانم پاشو بذاره توی خونه مون نه پدر و مادر منصور. همین طور که زیر لب ازشون عذرخواهی می کنم می رم دنبال منصور. توی بالکن طبقه پایین ایستاده و سیگار می کشه. دستمو می ذارم روی بازوشو می گم: منصور جان تورو خدا این قدر بدخلقی نکن. حداقل به خاطر مامان و بابای خودت یه امروزو کوتاه بیا.
دستمو با خشونت می زنه کنار: ببند دهنتو که حوصله ندارم.
تمام تلاشمو می کنم که از ترس پا به فرار نذارم: بیا سر سفره، ناراحت میشن. یکی دو روز که بیشتر اینجا نیستن.
ته سیگارشو پرت می کنه توی کوچه: نمیام.
- منصور جان این کارت درست نیست، حداقل به احترام پدر و مادر خودت بیا سر سفره بشین.
تا به خودم بیام با پشت دستش می کوبه توی صورتم. جیغ می کشم. بیشتر از سر ترسه تا درد.
مادرم با دیدن لبای ورم کرده و خون آلودم عصبانی میشه. تا پدر و مادر منصور مشغول شماتت کردنشن، مادرم چمدونمو می بنده و می گه: زود باش لباس بپوش و راه بیفت.
با گریه می گم: کجا برم؟
- با ما میای اصفهان. این جلوی ما این کارارو باهات می کنه وقتی کسی دور و برش نیست چه بلاهایی سرت میاره؟
-    هیچی به خدا.
- الکی خدا رو قسم نخور. مریم همین دو ساعت پیش یه چیزایی برام تعریف کرد. دو هفته پیشم ثریا زن محمود اومده بودخونه مون یه چیزایی بهم گفت که داشتم دیوونه می شدم. فکر کردی واسه چی همگی شال و کلاه کردیم اومدیم تهران؟ می خواستم مطمئن بشم که حرفای ثریا همه از سر دشمنیه. حالا می بینم درست می گفت. مرتیکه فکر می کنه تو صاحب نداری؟ مگه من تو رو از سر راه آوردم که بذارم هر بلایی می خواد سرت بیاره؟ هفت سال آزگاره داره عذابت می ده و توی احمق یه کلمه به ما حرف نزدی.
- خب چی می گفتم مامان؟ بچه هامو چکار می کردم؟ همه ش می ترسم نذاره بچه هامو ببینم.
در کمال تعجب من، مامان و بابای منصور هم با رفتن من و بچه ها موافقن. منصور هم انگار از خدا می خواست از شر ما خلاص بشه چون مانع رفتنمون نمیشه.
مریمو توی یه مدرسه نزدیک خونه مامانم ثبت نام می کنم. روزا به مامانم توی کارای خیاطیش کمک می کنم تا بتونم کمک خرجی باشم براش. بابای منصور هم هر چند وقت یه بار برامون پول می فرسته که مشکلی نداشته باشیم ولی از منصور خبری نیست. کم کم دارم می ترسم. می ترسم بره یه زن دیگه بگیره و من و بچه هام تا آخر آواره بمونیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - هشتم

کم کم دارم از خودم بیزار میشم. عادت بدی پیدا کردم که نمی تونم ترکش کنم. شبا همین که منصور میاد خونه، وقتی میره دوش بگیره یا توی بالکن سیگار بشکه، می رم جیباشو می گردم، لباساشو بو می کنم. همه ش دنبال یه نشونه م. می خوام ببینم امروز با کی بوده؟ بوی عطر زنای دیگه رو احساس می کنم از لباساش. ولی یه بویی هست که بیشتر مواقع میده. اون عطر همون زنیه که دو سالی هست باهاش رابطه داره.

دو سال پیش یه بار که داشتم لباساشو می شستم دیدم رد یه رژ لب جگری رنگ مونده روی سرشونه ش. وقتی ازش پرسیدم این از کجا اومده به جای جواب دادن زد توی گوشم و گفت: این فضولیا به تو نیومده... زنی که الکی به شوهرش شک می کنه رو باید سنگسار کرد!

از اون روز حرفی نمی زنم بهش ولی مثل دیوونه ها همه ش دنبال یه چیزی ام که اونو به زنای غریبه مربوط کنه. خیلی وقته دیگه حتی باهام توی یه رختخواب نمی خوابه وقتی ام میاد همه ش غر می زنه که آدم با یه مُرده رابطه داشته باشه، حرارتش از تو بیشتره! نمی دونم چکار کنم. فقط دائم لباساشو بو می کنم.

زن محمود چند ماهی هست بچه هاش رو به امان خدا ول کرده و رفته. محمود هم بعد از طلاق دادنش رفت دست یه دختر پانزده ساله رو گرفت و آورد خونه ش. دختر بیچاره یکی از چشماش انحراف داره واسه همین توی روستاشون کسی ازش خواستگاری نکرده. خواهر شوهرم همین که پیشنهاد کرد اونو بدن به محمود، خونواده ش از خدا خواسته دو دستی تقدیمش کردن و به جاش صد هزار تومن گرفتن. فاصله سنی حمیده با بچه بزرگ محمود فقط سه ساله. گاهی که می رم پایین بهشون سر بزنم می بینم دوتایی نشستن دارن موهای همدیگه رو می بافن یا درگوشی حرف می زنن و می خندن. همه ش فکر می کنم این چطوری می خواد از پس هشت تا بچه ای بربیاد که هفتاشون پسرن.

چند روز دیگه اول مهره و دارم برای مریمم روپوش مدرسه می دوزم. پارچه ش باید توسی باشه. دوست نداره این رنگو واسه همین دم آستینا و دور یقه ش نوارای صورتی می دوزم که خوشش بیاد. دیروز رفتیم از سر خیابون براش چند تا دفتر و مداد خریدم. شب که منصور اومد کلی عصبانی شد که اینارو توی مدرسه میدن واسه چی الکی پول خرج می کنی؟

الان منصور در خونه داره با یکی از دوستاش حرف می زنه. دور از چشم دوقلوها می رم و دوباره لباساش رو بو می کنم. اشتباه نکردم بوی همون عطریه که بیشتر وقتا از لباساش میاد. یه ماهی بود که این بو رو استشمام نکرده بودم. حتما قهر بودن و تازه آشتی کردن. شایدم خانومه مسافرت بوده و همین دیشب برگشته. شایدم این یه ماه یه عطر دیگه می زده تا منو به اشتباه بندازه!

صدای پای منصور که میاد به سرعت برق خودمو می رسونم به آشپزخونه و سرمو گرم می کنم به مرتب کردن یخچال. میاد توی درگاه می ایسته و می گه: موندم روزا که من نیستم توی این خونه چه غلطی می کنی که شبا همه ش توی آشپزخونه ای؟ دلم به چیت خوش باشه؟ سر و زبونت یا کدبانوگریت؟

ظرف میوه رو می ذارم روی کابینت و می گم: الان میام. خودتو عصبانی نکن.

می ره اتاق طبقه پایین و جلوی تلویزیون دراز می کشه. وقتی پیشش می شینم حتی نگاهم نمی کنه. تکه های سیب و گلابی رو که براش گذاشتم توی پیش دستی می خوره و چشم به تلویزیون سیگار می کشه.

می گم: منصور جون دیگه توی خونه سیگار نکش این بچه ها گناه دارن.

بدون اینکه روشو برگردونه جواب می ده: گور بابای بچه ها. توی خونه خودم نمی تونم آسایش داشته باشم؟

می پرسم: از امروزت تعریف کن. چه کارا کردی؟

خیره نگاهم می کنه: آخر شبی باید بازخواستم بشم؟

می گم: بازخواست کدومه؟ خواستم یکمی برام حرف بزنی. صبح تا شب توی این خونه هم زبونی ندارم. دوست دارم شوهرم شب که میاد به جای تلویزیون دیدن باهام حرف بزنه.

می خنده: آهان این جور وقتا من شوهرم شبا وقتی نوبت انجام وظایفت می رسه میشم نامحرم... غریبه.

بغضمو قورت می دم: جلوی بچه ها این طوری حرف نزن. تو خودت رختخوابتو سوا کردی. من کی نه گفتم بهت؟

دوباره خیره می شه به صفحه تلویزیون: گم شو بابا حوصله تو ندارم.

بلند میشم و برمی گردم طبقه بالا. یادم رفته داخل کابینتا رو دستمال بکشم.


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()