زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - هفدهم

شبنم دست می کشه روی صورتمو می گه: درد می کنه؟

بغضمو فرو می دم و می گم: نه عزیزم. پاشو برو بازی کن.

سرشو می ذاره روی شونه م: می خوام پیش تو باشم.

می بوسمش: من کار دارم. باید ناهار درست کنم.

شروع می کنه به گریه کردن: می خوام پیش تو باشم.

محکم بغلش می کنم و دست می کشم روی سرش. زندگی بچه هام تلخ شده. وقتی از اصفهان برگشتیم، اوضاع خیلی خوب بود. نه دعوایی نه سر و صدایی. اما از زمانی که سر و کله فریبا پیدا شده، دوباره همه چیز به هم ریخته. همه ش یا دعوا می کنیم یا با هم قهریم. نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم. یعنی اگه دوباره قهر کنم و برم اصفهان منصور رفتارشو عوض می کنه؟ یا خیالش راحت می شه و راه می افته دنبال فریبا؟...

به خودم که میام می بینم یک ساعتی هست بچه به بغل اینجا نشستم و دارم فکر می کنم. شبنم خوابش برده. می ذارمش گوشه اتاق و یه پتوی سبک می ندازم روش. می رم پایین یه سری به بچه ها بزنم. پسرا توی حیاط با پسرعموهاشون فوتبال بازی می کنن. مریم گوشه اتاق نشسته و داره گریه می کنه. فکر می کنم کاش بمیرم و بچه هامو این طوری غصه دار نبینم. می شینم کنارشو سرشو می گیرم توی بغلم: چرا گریه می کنی؟

بینیشو با دستمال پاک می کنه و می گه: بابا چرا این طوری شده؟ چرا همه ش از دست تو عصبانیه؟ چرا هر چی کتکت می زنه هیچی نمی گی؟

دوباره بغض می کنم. می گم: اوضاع کارش یه کمی به هم ریخته واسه همین کلافه ست. از دست من عصبانی نیست فقط کم حوصله شده و غیر از من کسی نیست که ناراحتیشو سرش خالی کنه.

می گه: از وقتی فریبا خانوم اومده خونه مون بابا این طوری شده.

دستامو می ذارم دو طرف صورتشو توی چشماش نگاه می کنم: دیگه این حرفا رو نزن خب؟ رفتار بابات هیچ ربطی به فریبا نداره.

صورتشو کنار می کشه: مامان فکر می کنی من بچه م؟ دیگه بزرگ شدم. شما همه ش به خاطر فریبا خانم با هم دعوا می کنین. اون دفعه هم بابا کتکت زده بود الکی گفتی از پله ها افتادی. چرا بهم دروغ می گی؟

سرمو می ندازم پایین و سعی می کنم نخی رو که از دامنم آویزونه بکنم: تو الان نباید ذهنت رو درگیر این چیزا کنی. فقط باید به فکر درس و مشقت باشی. باید حواست به خواهر و برادرات باشه و بهشون کمک کنی که خوشحال باشن. بهم قول بده دیگه کاری به این مسائل نداشته باشی. خب؟منم هر کاری می کنم که شماها آرامش داشته باشید و بتونید خوب درس بخونید.

دوباره اشکش سرازیر می شه: دیگه بابا رو دوست ندارم. خیلی تو رو اذیت می کنه.

می گم: این حرفت اشتباهه. بابات آدم مهربونیه فقط الان راه درستوگم کرده. شده مثل یه آدمی که توی خواب راه می ره و هیچی از کارایی که می کنه نمی فهمه.

نگام می کنه: کی بیدار می شه؟

صدای گریه شبنم میاد. در حالی که از جام بلند می شم می گم: من دعا می کنم خیلی زود بیدار بشه.

برمی گردم طبقه بالا. شبنم همون جایی که گذاشته بودمش نشسته و گریه می کنه. می رم سمتش. جاشو خیس کرده. بغلش می کنم: اشکالی نداره عزیزم. گریه نکن.

وسط هق هقش می گه: تقصیر این باباییه... اون قدر اذیتمون کرد که یادم رفت برم جیش کنم!

خنده م می گیره: همیشه باید حواست به خودت باشه. چه کسی اذیت کنه چه نکنه. خب؟

لباساش رو عوض می کنم، نوار و کتاب قصه ش رو می دم دستش و می فرستمش پایین پیش مریم.

دلم خیلی شور می زنه. خیلی وقته رفته ن. نکنه اتفاقی افتاده؟ یهو نزنه به سرش اسماعیلو بکشه؟


+ نوشته شده در  جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - شانزدهم

دارم به حسام و میثم املا می گم. واسه این که از روی دست هم تقلب نکنن هر کدومشون رو یه طرف اتاق نشوندم. شبنم نشسته کنارم و کلمه هایی رو که می گم با صدای بلند تکرار می کنه. وسطش یهو می گه: مامانی می دونی بزرگ شدم می خوام چه کاره بشم؟

انگشتم رو می ذارم روی بینیم که یعنی ساکت!

شونه بالا می ندازه: حالا بگوووو.

می گم: آرایشگر؟

سرشو تکون میده: نه... دیگه دوست ندارم آرایشگر بشم. می خوام معلم دادشیا بشم همه ش بهشون املا بگم!

میثم می زنه زیر خنده: خنگ خدا تا تو بیای بزرگ بشی ما دیگه مرد شدیم.

بهش اخم می کنه: نخیرم. من زودتر بزرگ میشم. تو چون شیطونی می کنی همین قدری می مونی.

منصور طبقه بالا خوابیده، می دونم اگه الان جلوی این بحث رو نگیرم، صدای جیغ شبنم حتماً بیدارش می کنه. سرمو برای میثم که داره آماده میشه جواب شبنم رو بده تکون می دم که بی خیال بشه. سرشو می ندازه پایین و شروع می کنه به نوشتن.

صدای زنگ در میاد. میثم از جا می پره و آیفون رو برمی داره: مامان فریبا خانومه.

کلافه سرمو تکون میدم که درو باز کنه. روز تعطیلم دست از سرمون برنمی داره!

قبل از خودش صدای هق هق گریه ش میاد! می دوم سمت پله ها. اولین فکری که به ذهنم می رسه اینه که اتفاقی واسه یکی از بچه هاش افتاده. همزمان با فریبا  که میاد بالا، منصور می رسه پایین پله ها. با چشمای خواب آلود اول زل می زنه به من بعد به فریبا نگاه می کنه. فریبا مهلت نمی ده کسی چیزی بگه. بازوی منصورو چنگ می زنه و می گه: منو از دست این مرتیکه نجات بده. دیگه یه روزم نمی تونم باهاش زندگی کنم!

منصور زیر چشمی به من نگاه می کنه و خودشو یکمی می کشه عقب: چی شده فریبا خانوم؟

جیغ می زنه: امروز از صبح نشسته پای بساط. تا اومدم حرف بزنم با کمربند افتاد به جونم.

واسه نشون دادن شاهد مدعاش دکمه مانتوش رو باز می کنه، لباسشو می زنه بالا و کمرش رو نشون می ده که رد کمربند به شکل دو تا خط ضربدری روش افتاده. واسه من یکی که این صحنه عادیه، این قدر که این چند سال تصویرش رو توی آینه روی بدن خودم دیدم. ولی انگار واسه منصور تازگی داره چون چشممم که بهش می افته می بینم از شدت عصبانیت تا گردن سرخ شده و یهو فریاد می زنه که: غلط کرده دست بلند کرده روی تو. آخه کدوم نامردی روی زن بی دفاعش دست بلند می کنه؟

فکر می کنم: تو! و بهش زل می زنم. تازه می فهمه چه حرف نامربوطی از دهنش دراومده. بیشتر اخم می کنه و می گه: الان می رم با همون کمربند تنش رو سیاه و کبود می کنم.

بازوش رو می گیرم: یعنی چی منصور؟ بین زن و شوهر که نمی شه دخالت کرد؟ می ری اون جا می گی با چه عنوانی اومدی دخالت کنی؟ برادرشی؟ پدرشی؟... کلانتر محلی؟!

هلم می ده عقب: تو دخالت نکن. نمی فهمی فریبا غیر از ما پناهی نداره؟

آب دهنم رو قورت می دم و توی این فاصله فکر می کنم چطوری جوابش رو بدم که دیوونه نشه و نیفته به جونم: چرا کسی رو نداره منصور جان؟ پدر و مادرش مگه توی همین کوچه نیستن؟ خونه برادرشم یه خیابون بالاتره!

با چشمای خون گرفته برمی گرده سمت من و می زنه توی صورتم: شجره نامه واسه من ردیف می کنی احمق؟ حتماً یه دلیلی داشته که به جای اونا اومده سراغ ما!! یه باره بیرونش کن از خونه، غریب نوازیتو تکمیل کن!

چشمم می افته به بچه ها که با صورتای متحیر ایستاده ن و مارو نگاه می کنن. شبنم تا می بینه دارم بهش نگاه می کنم می زنه زیر گریه. دستاشو دور پاهام حلقه می کنه و می گه: بابای وحشی! مامانمو کتک نزن.

منصور بی توجه به ما در حالی که دکمه های لباسش رو می بنده از پله ها می ره پایین. جوری که بشنوه می گم: منصور تو رو خدا شر به پا نکن. بذار زنگ بزنم پلیس بیاد.

فریبا دستشو می ندازه دور گردنم و با گریه می گه: تو رو خدا ببخش ستاره جون. روز تعطیلتون رو خراب کردم.

منتظر جوابم نمی مونه. دنبال منصور از پله ها سرازیر میشه و ما رو حیرون بالای پله ها باقی می ذاره.


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - پانزدهم

جلوی آینه ایستاده م و به صورتم نگاه می کنم. از اون لکه بنفش الان فقط یه هاله بدرنگ زیر چشمم مونده. یکی دو روزی هست که با منصور آشتی کردم. هزار بار قسم خورد که هیچ احساسی به فریبا نداره. فقط در موردش عذاب وجدان داره.فکر می کنه اگه اون طوری فریبا رو ول نمی کرد اونم برای لجبازی با خودش نمی رفت زن اسماعیل بشه. با یه آدمی ازدواج می کرد که بتونه خوشبختش کنه!

بغلم کرد و در حالی که هق هق گریه ش توی گوشم می پیچید گفت: من آدم بدی ام ستاره. نه تونستم تو رو خوشبخت کنم  نه تونستم جلوی بدبخت شدن فریبا رو بگیرم! نمی دونی عذاب وجدان با آدم چه کار می کنه. بذار حداقل بدیایی رو که در حق تو کردم جبران کنم. بذار سعی ام رو بکنم که برات شوهر خوبی باشم. بهم اعتماد کن باشه؟

احساس می کنم یه نفر داره نگام می کنه. سرمو برمی گردونم. شبنم ایستاده کنار دیوار و در حالی که زل زده به من در گوش عروسکش حرف می زنه. می رم طرفش تا بغلش کنم. می خنده: مامان یه چیزی بگم غصه نمی خوری؟

می بوسمش: نه. حرفای تو هیچ وقت منو غصه دار نمی کنه.

می شینه روی پاهام: چرا مثل خاله فریبا صورتتو رنگ نمی کنی؟ خیلی خوشگل میشیا!

- مگه الان خوشگل نیستم دُم بریده؟

- هستی. ولی اون وقتی صورتشو رنگ می کنه از تو خوشگل تر می شه.

تکیه می دم به دیوار و براش توضیح می دم که اون اسمش آرایش کردنه نه صورت رنگ کردن و این که باباش دوست نداره من آرایش کنم و اگه این کارو بکنم عصبانی می شه.

چند لحظه ای نگاهم می کنه و می گه: من می خوام خیلی غذا بخورم که قوی بشم. اندازه تو که شدم صورتمو آرایش می کنم. اون وقت اگه بابا عصبانی شد و خواست کتکم بزنه، هلش می دم و فرار می کنم!

خنده م می گیره ولی سعی می کنم اخم کنم: هیچ دختر خوبی باباشو هل نمی ده. باید احترام بذاری بهش. باباها بچه هاشونو دوست دارن و اگه می گن اونا کاری رو نباید انجام بدن، حرفشونو باید گوش داد.

قانع نشده: خب پس چرا بابا خاله فریبا رو دعوا نمی کنه؟

- چون خاله فریبا خودش شوهر داره. درست نیست بابای تو بهش بگه چه کار کنه.

- پس چرا اون شب خاله فریبا به بابا می گفت هر کاری بگی می کنم؟

فکر کردم این زن راستی راستی پای زندگی من ایستاده. می گم: حتماً اشتباه شنیدی. چند بار بگم کار بدیه که یواشکی به حرف دیگران گوش بدی؟

اخم می کنه: دعوام نکن. اونا خودشون اومدن پیش من. من داشتم بنفشه رو می خوابوندم!

دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. می گم: برو با حسام و میثم بازی کن.

شانه بالا میندازه: نمی خوام. الکی منو دعوا می کنی.

- دعوات نکردم. فقط گفتم اون کارت بد بود.

مریم میاد توی اتاق: مامان تلفن با شما کار داره.

- کیه؟

- نمی دونم.

چادرم رو از روی جا رختی برمی دارم و می رم خونه محمود که جواب تلفن رو بدم. منصور پشت خطه. می گه که امشب غذا درست نکنم چون شام خونه فریبا دعوتیم!


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

123 تا کامنت؟!

دوستان عزیز سلام. همون طور که توی پست قبل گفتم سرماخورده م. وخامت اوضاع به حدی بود که تا همین امروز ظهر به سختی می تونستم از تخت بیام پایین و برم دستشویی! کتاب خوندن و خیره شدن به صفحه کامپیوتر که بماند!

الان که دیدم حالم بهتره گفتم پستی رو که قول داده بودم بذارم. با دیدن این همه کامنت راستش یه خرده تعجب کردم. از خواننده های خاموش واقعاً عذر می خوام که نمی تونم رمز رو بهشون بدم. دلیلش اینه که گذاشتن یه عکس خصوصی توی محیط مجازی زیاد امن نیست. رمز رو به دوستانی که خواننده دائمی هستن و می شناسمشون یا یکی دو نفری که داستان قبلی من رو می خوندن و روشون شناخت داشتم فرستادم. از دادن رمز به آقایون عزیز هم واقعاً معذورم. خواننده های دائمی که از قلم افتادن و رمز رو نگرفتن لطفاً منو در جریان بذارن.

بهبودی که حاصل شد کامنت هاتون رو جواب می دم. مراقب خودتون باشید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - عکس

 

حذف شد


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

 

سلام. سرما خوردم. رو به راه نیستم. بهتر شدم برمی گردم. فعلاً


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - چهاردهم

کنار پنجره آشپزخونه نشسته م. گیره سر فریبا رو گرفتم توی دستمو بهش خیره شدم. دیشب تا صبح گریه کرده م. سرم درد می کنه. سمت راست صورتم حسابی ورم کرده و چشمم رو به سختی می تونم باز کنم. بچه ها طبقه پایین دارن مشق می نویسن. شبنم کنارشون نشسته و داره مثل همیشه با عروسکش بازی می کنه.

منصور صبح بدون این که صبحونه بخوره رفته سر کار. از دیشب دیگه با هم صحبت نکردیم. این دفعه من هم اصراری نداشتم واسه آشتی کردن یا حرف زدن. فکر می کنم دیگه تحمل دیدنش رو هم ندارم چه برسه به این که بشینم و باهاش حرف بزنم. اگه بخوام ازش جدا بشم، نمی تونم زندگی خودمو بچه ها رو تامین کنم. مامان هم که با اون همه کار کردن فقط از پس هزینه های زندگی خودش و بچه ها برمیاد. نمی تونه جور ما رو هم بکشه. اگه بخوام با منصور بمونم بچه هام اذیت می شن. امروز صبح که بیدار شدن و منو با این قیافه دیدن، شوکه شده بودن. مریم گریه ش گرفته بود. یواشکی ازم پرسید: بابا کتکت زده؟ درد داری؟

به زور خندیدم و گفتم: نه عزیزم.واسه چی باید این کارو بکنه؟ دیشب داشتم از پله ها میومدم پایین که به شما سربزنم، توی تاریکی پام لیز خورد و افتادم. بابا بردم بیمارستان و دکتر برام داروی مسکن نوشت. الان خوبم.

با بغض گفت: شبا نمی خواد بیای به ما سر بزنی. اگه کارت داشته باشیم خودمون میایم پیشت.

فکر کردم چه احمقی ام من. بابت دروغی که گفتم بچه م عذاب وجدان گرفت!

تا کی می تونم بهشون دروغ بگم؟ از طرفی دوست ندارم دوران بچگیشون رو خراب کنم. چرا باید مثل من بشن که وقتی ناامیدم هیچ خاطره خوشی ندارم که بهش پناه ببرم و خودمو آروم کنم؟

به ساعت نگاه می کنم. ده و نیمه. باید برای ناهار بچه ها یه غذایی آماده کنم که گرسنه نرن مدرسه. گیره سر فریبا رو می ذارم روی قوطی چای که دائم چشمم بهش بیفته و یادم بیاد که هیچ وقت حواسم به زندگیم نبوده. از فریزر یه بسته سبزی کوکو در میارم و می ذارم یخش باز بشه. خدایا چه کار کنم که فریبا دست از سر منصور برداره؟ خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی... خواهش می کنم تنهام نذار.

دارم گردو می شکنم که صدای زنگِ در میاد. چند لحظه بعد صدای حسام رو می شنوم که داد می زنه: ماااامان... فریبا خانومه درو باز کنم؟

کاش می تونستم بگم: نه بهش بگو بره گم شه.

داد می زنم: آره عزیزم. بگو تشریف بیارن بالا.

سریع اشکامو پاک می کنم و به صورتم آب می زنم. امروز عطر نزده واسه همین وقتی صدای سلام کردنش رو می شنوم غافلگیر می شم.

تا چشمش بهم می افته دستش رو می گیره جلوی دهنش و میگه: خدا مرگم بده. چی شده ستاره جون؟

سعی می کنم لبخند بزنم. همون دروغی رو که به مریم گفتم به فریبا هم می گم.

کیفش رو می ندازه روی کابینت و می شینه پشت میز: کمکی از من برمیاد عزیزم؟

ظرف میوه رو از توی یخچال در میارم و می ذارم جلوش: نه فریبا خانوم. ممنون.

ظرف رو هل می ده عقب: میوه نیار ستاره جون، اگر ممکنه یه لیوان چای بهم بده. تا اومدم از خونه برسم اینجا از سرما یخ زدم.

سماور رو روشن می کنم. بغضم رو قورت می دم و می شینم روبه روش.خدایا نذار توی این لحظه گریه م بگیره. کمکم تا رفتنش خودمو آروم نگه دارم. کمکم کن لبخند بزنم تا نفهمه چه قدر غمگینم. ندونه چه قدر دلم می خواد همین جا وسط آشپزخونه بشینم و شیون کنم.

گیره موهاشو باز می کنه و سرش رو تکون می ده تا موهاش بریزن روی شونه هاش. موهاش رو بلوند کرده و ابروهاش رو قهوه ای روشن. سایه چشم سبز زده که با رنگ روسری و کیفش هماهنگه. لباش این بار صورتی پررنگه.

می گه: داشتم می رفتم سر خیابون برای ناهار یه سری خرت و پرت بگیرم گفتم یه سری ام به تو بزنم.

می گم: کار خوبی کردین.

لیوان چای رو که می ذارم جلوش می گه: حالا راستشو بگو ناقلا، منصور هلت داد یا خودت از پله ها افتادی!

 

پی نوشت: دوستان عزیز طبق قولی که قبلاً دادم توی پست بعدی عکس های ستاره و شوهرش رو می ذارم. دوستانی که پرشین بلاگی هستن، رمز رو توی وبشون می گیرن. بلاگفایی های عزیز لطف کنن و آدرس ایمیلشون رو همین جا برام بذارن. یکی دو نفر از دوستان هم نه آدرس ایمیل دارن و نه وب. لطفاً آدرش ایمیلتون رو برام بذارید. ممنون.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سیزدهم

دارم ظرف ها رو یکی یکی خشک می کنم و می ذارم توی کابینت. منصور عوض این که مثل همیشه لم داده باشه پای تلویزیون، ایستاده توی درگاه آشپزخونه و باهام حرف می زنه. خیلی از حرفاشو نمی شنوم. توی سرم انگار طبل می کوبن. فریبا امشب، تمام مدت مهمونی چسبیده بود به منصور. دائم می گفتن و می خندیدن. چند بار که به منصور نگاه کردم توی چشماش یه چیزی بود که حسابی به همم ریخت. فکر کردم درسته که فریبا شوهر داره و دو تا بچه ولی هنوز چشمش دنبال منصوره.

می دونم اگه اون شوهرمو بخواد من هیچ شانسی ندارم این وسط. از همین الان می دونم که همه چیزم رو می بازم. فریبا زنی نیست که به یه چیز نصفه نیمه قانع باشه، اگه دیر بجنبم تمام زندگیمو ازم می گیره. ولی باید چه کار کنم؟ چطوری با منصور حرف بزنم که دوباره اوقاتش تلخ نشه و نیفته به جونم؟

کارم که تموم می شه از کنار منصور رد می شم و می رم ببینم بچه ها چکار می کنن. یک ساعتی هست که صدایی ازشون درنیومده. دوقلوها و شبنم هر کدوم یه گوشه خوابشون برده، مریم داره انشاء می نویسه. می گه: مامان میشه وقتی تموم شد برات بخونمش؟

دستی به سرش می کشم و می گم: فردا صبح... الان دیروقته. باید زودتر بخوابی که فردا صبح زود بیدار بشی و به درسات برسی.

می فرستمش بره مسواک بزنه و رختخواب ها رو پهن می کنم. چند ماهیه کمر درد شدید دارم واسه همین منصور رو صدا می زنم بیاد بچه ها رو بخوابونه سرجاهاشون. وقتی بدون غر زدن میاد و کاری رو که بهش گفتم انجام می ده مطمئن می شم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست.

همین که دراز می کشم روی تخت، دستش رو می ذاره زیر سرمو بغلم می کنه. می گم: منصور جان من از این فریبا و شوهرش خوشم نمیاد. مرده معتاده تو چطوری راضی شدی بیاریش توی خونه و زندگیمون؟

چیزی نمی گه. از فرصت استفاده می کنم: فکر می کنی توقع زیادیه که من نخوام با دوست دختر سابق شوهرم رفت و آمد داشته باشم؟ نمی گم چیزی بینتون هست، فقط دوست ندارم ببینمش. دوست ندارم بیاد اینجا.

دستش رو با خشونت پس می کشه و پشتش رو می کنه به من. می گم: من که حرف بدی...

حرفمو قطع می کنه و با بی حوصلگی می گه: تمومش کن... اگه می خوای مثل عنکبوت توی این خونه تنها باشی و با کسی رفت و آمد نکنی، با خودته. ولی نمی تونی منو مجبور کنی مثل تو زندگی کنم.

فکر می کنم: خاک بر سرت، عملاً بهش مجوز دادی هر غلطی می خواد بیرون از خونه بکنه.

می گم: من فقط در مورد این خونواده گفتم، تو این همه دوست و رفیق خوب داری چرا با اونا معاشرت نکنیم؟

عصبانی میشه: راست می گی؟ این قدر بی غیرتم؟ این کارو بکنم و هر دفعه از بغل یکیشون بکشمت بیرون؟

مثل همیشه گریه م می گیره: این چه حرفیه منصور؟ تا می خوایم دو کلمه حرف بزنیم یه وصله به من می چسبونی که دهنمو ببندی؟ از تو چه خیری دیدم که از دوستات ببینم؟

با مشت می زنه توی صورتم. اگه جیغ بکشم بچه ها رو می ترسونم. سرم رو بین دستام می گیرم و سعی می کنم فرار کنم از دستش. چنگ می ندازه توی موهامو می گه: بتمرگ همین جا... فقط زر زر نکن می خوام بخوابم.

می رم کنار پنجره می شینم و بی صدا گریه می کنم. صورتم ورم کرده. فردا صبح که بچه هام منو با این قیافه ببینن چی بهشون بگم؟

پام می خوره به یه جسم سرد. خم میشم و برش می دارم. توی نور ماه بهش نگاه می کنم. گیره سر فریباست! اول شب وقتی روسریش رو درآورد دیدمش. با تعجب بهش خیره میشم: اینجا چه کار می کنه؟ این زن کی اومده توی اتاق خواب که من ندیدمش؟

می دونم دوباره کتک می خورم ولی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. با عصبانیت می گم: این واسه چی اینجاست؟ از کجا اومده؟و

توی تاریکی صدای بازدم شدید منصور رو می شنوم و بعد صدای جا به جا شدنش روی تخت: صداتو واسه چی کشیدی روی سرت؟ شعور نداری ببینی خوابیدم؟


+ نوشته شده در  شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()