زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - سی و دوم

توی همون چند دقیقه انگار بهم الهام شده بود قراره از زبون منصور چه چیزی رو بشنوم. بدون این که عکس العملی نشون بدم فقط بهش نگاه کردم. وقتی دید قرار نیست حرفی بزنم گفت: ستاره فکر نکن نمی دونم زنی بهتر از تو نمی تونستم داشته باشم. می دونم مرد بی لیاقتی هستم. گاهی فکر می کنم تو اگه با هر کسی غیر از من ازدواج می کردی خیلی خوشبخت می شدی...

دستم رو گرفت. فکر کردم توی این سال ها بیشتر از صد بار این حرفا رو ازت شنیدم. آروم دستمو پس کشیدم و همون طور بهش زل زدم. نشست و به بالشش تکیه داد: من فریبا رو دوست دارم. از اون وقتی که یادمه توی این محله بودن و من هر روز می دیدمش. نمی خوام خودمو توجیه کنم. همیشه فکر می کردم اون زنم می شه و با هم خوشبخت می شیم. اما همه چیز خراب شد. یکی دو ماه قبل از دیدن تو یکی از دوستام با کنایه بهم فهموند که فریبا با مردای دیگه ای هم معاشرت می کنه. اولش باور نکردم ولی تصمیم گرفتم تعقیبش کنم و ببینم حرفایی که شنیدم راسته یا نه؟ تا جایی که من فهمیدم راست بود. بهش حرفی نزدم. کم کم ازش بدم اومد. با خودم فکر کردم حالا که بقیه ازش سوء استفاده می کنن من چرا نکنم؟ فکر کردم این جوری هم خیانتش رو تلافی می کنم و هم وقتی بفهمه جریان چی بوده حسابی تحقیر می شه، همون طور که من جلوی رفقام تحقیر شدم.

اولین باری که دیدمت فکر کردم تو زنی می شی که به پام می شینی و چراغ خونه م رو روشن می کنی. می تونم باهات یه زندگی آروم داشته باشم. خدا رو چه دیدی شاید روزی رسید که به اندازه فریبا عاشقت شدم. هر بار که از بابات جواب منفی شنیدم بیشتر خواستم که زنم بشی.

نذاشتم فریبا چیزی بفهمه. نقش یه عاشق همه چیز تمام رو هم چنان براش بازی کردم و اونم هیچ وقت شک نکرد که چرا چند ماه یه بار چند روزی غیبم می زنه؟ وقتی باهات ازدواج کردم، موقعیتی که منتظرش بودم پیش اومد. باهاش قرار گذاشتم، توی چشماش نگاه کردم و بهش گفتم زن گرفتم. بهش گفتم از خیانتش خبر دارم و باید حسرت دیدن دوباره منو به گور ببره.

همون طور که آرزو داشتم شکستن غرورش رو دیدم. گریه کرد، التماس کرد، تهدید کرد ولی من فقط بهش خندیدم. بعدم همون طور توی خیابون رهاش کردم و برگشتم خونه. چند ماه بعد با اسماعیل ازدواج کرد و خبری ازش نداشتم تا این که یه روز توی خیابون دیدمش. گفت دیگه کینه ای از من نداره. منم دیگه دلخور نبودم ازش. پیشنهاد کرد با شوهرش آشنا بشم. بقیه شو دیگه خودت خبر داری...

سرمو تکون دادم. دیگه نمی خواستم چیزی بشنوم. لابد اگه اجازه می دادم می خواست شرح دوباره عاشق شدنش رو با جزییات برام تعریف کنه.

گفت: ستاره باور کن نمی دونم چی شد؟ یه روزی به خودم اومدم و دیدم دوباره دارم به فریبا فکر می کنم. دست خودم نبود. خیلی سعی کردم از زندگیم و از فکرم پاکش کنم ولی نشد. هر طرف رو که نگاه می کردم اونو می دیدم.... دیگه نمی تونم با خودم بجنگم... ستاره من خیلی به فریبا نیاز دارم. نمی تونم بقیه عمرم رو بدون اون سر کنم. خواهش می کنم منو درک کن...

احساس کردم این حرفا مثل حرارتی که باعث تبخیر آب می شه، محبت و عشقی رو که به منصور داشتم دود کرد و به هوا فرستاد. گفتم: چطور می تونی چهارده- پونزده سالی رو که با هم زندگی کردیم ندیده بگیری؟ چطوری می خوای آینده بچه هامونو به خاطر دل خودت نابود کنی؟ هنوز نفهمیدی که دیگه بحث من و تو و فریبا نیست؟ ما بچه داریم منصور اونا چه گناهی کرده ن؟ چه جور الگویی می خوای بشی براشون؟

صدای هق هق گریه ش رو توی تاریکی شنیدم. سرش رو گذاشت رو دامنم و همون طور اشک ریخت. از جا تکون نخوردم. حتی نتونستم دستی به سرش بکشم و آرومش کنم. فکر کردم اینم یه روش دیگه برای خر کردن منه!

سرش رو که از دامنم برداشت از تخت پایین اومدم و رفتم پیش بچه ها خوابیدم. حتی یه لحظه هم نمی تونستم وجودش رو تحمل کنم. می دونستم منصور وقتی چیزی رو می خواد کسی جلودارش نیست. فکر و ذکرش می شه همون و تا بهش نرسه چشم ازش برنمی داره. فکر کردم روزای خوشی مون تمام شد. از فردا دوباره جنگ و دعوا و بی احترامی و کتک کاری داریم. شخصیت مهربون و دوست داشتنی منصور دوباره می خزه توی عمق وجودش. من و بچه هام دوباره باید ترس و ناراحتی رو تجربه کنیم.

صدای پاهای منصور رو شنیدم که از پله ها پایین می اومد. دعا کردم نیاد توی اتاق و اجازه بده بچه ها شب آخر رو هم در آرامش بخوابن. نیومد داخل. وقتی صدای درب حیاط رو شنیدم حدس زدم رفته قدم بزنه. کاری که قرار بود انجام بده زندگی خیلیا رو تغییر می داد و مسئولیتش فقط و فقط به عهده خودش بود. آرزو کردم سنگینی باری که برداشته اون قدر براش زیاد باشه که خواب رو برای تمام عمر بهش حروم کنه.


+ نوشته شده در  شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی و یکم

منصور با عصبانیت داد زد: بگو گورشو از این جا گم کنه وگرنه می رم پایین حقشو می ذارم کف دستش.

گفتم: این بچه که گناهی نداره... میثم جان فقط بگو بابام الان کار داره.

میثم حرفم رو توی گوشی تکرار کرد، کمی گوش داد و گفت: می گه مامانم افتاده روی تخت و از دهنش کف ریخته بیرون. هر چی صداش می زنیم بیدار نمی شه.

به منصور نگاه کردم که زل زده بود به بشقابش. گفتم: من می برمش بیمارستان.

بهم چشم غره رفت: که چی بشه؟

از جا بلند شدم و بدون این که بهش نگاه کنم: نمی خوای که بمیره؟

بلند شد و اومد سمتم: ما که نمی کشیمش خودش تصمیم گرفته به درک واصل بشه... ستاره بذار از شرش خلاص بشیم. بذار از این به بعد مثل آدم زندگی کنیم.

فکر کردم الان چه وقت شوخی کردنه؟ ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم توی چهره ش هیچ اثری از خنده و شوخی نیست. گفتم: دیوونه شدی؟ با مردنش می خوای از شرش راحت بشی؟ اگه همین کاریو که یه ساله داری انجام می دی، ادامه بدی اونم ازت ناامید می شه و می ره دنبال زندگی خودش.

رفت توی اتاق و درو محکم بست. لباسامو عوض کردم و رفتم خونه فریبا. با آمبولانس بردمش بیمارستان. معده ش رو شستشو دادن و توی بخش بستریش کردن. چشماشو که باز کرد و منو دید گفت: خودش جرات نکرد بیاد؟

نشستم روی صندلی کنار تختش و گفتم: دکتر گفته امشب باید این جا بمونی. مادرت قراره بیاد پیشت بمونه. اگه چیزی لازم داری بگو، چون من باید برگردم خونه.

چشماش رو بست و وانمود کرد می خواد بخوابه. کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. توی حیاط بیمارستان منتظر موندم تا مادرش اومد و بعدش برگشتم خونه.

منصور هیچ حرفی نزد. حتی نپرسید فریبا زنده مونده یا نه؟ از یه طرف خوشحال بودم که هوای فریبا از سرش پریده از طرف دیگه فکر می کردم منصور وقتی از یه نفر روبرمی گردونه چه قدر نسبت بهش سنگدل می شه. حتماً اون زمانی که دلش پیش فریبا بود، در مورد منم همین طوری فکر می کرده. می خواسته سر به تنم نباشه!

یکی دو هفته ای گذشت و منصور ماشین جدیدش رو آورد خونه. توی این فاصله بیشتر روزها می رفتیم آپارتمانایی رو که مشاورای املاک بهمون معرفی می کردن می دیدیم. در نهایت قرار شد یه خونه رو پیش خرید کنیم. آپارتمانی رو انتخاب کردیم که طرف دیگه شهر بود و از این محله فاصله زیادی داشت. هر دومون می دونستیم که این کارو کردیم تا هر چه بیشتر از فریبا دور بشیم ولی هیچ کدوم حرفی راجع بهش نزدیم.

اون روزا تنها روزای زندگیم بودن که احساس آرامش واقعی داشتم. انگار روی ابرا راه می رفتم. غافل از این که دارم روی یخ نازکی قدم برمی دارم که خیلی زود ترک برمی داره، می شکنه و تمام زندگیمون رو می بلعه. اون قدر توی خوشی غرق شده بودم که حواسم نبود منصور مدتیه کم حرف شده، شبا دیر میاد خونه و کمتر وقتشو با بچه ها می گذرونه.

یه شب وقتی کنارش رو تخت دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی بازوش، بدون مقدمه گفت: ستاره می خوام باهات حرف بزنم.

نمی دونم چرا یه دفعه تپش قلب گرفتم... شاید به خاطر لحنش بود؛ سرد و خیلی رسمی. مثل وقتایی که می خوایم با یه غریبه حرف بزنیم.

نشستم تا بتونم به چشماش نگاه کنم. پرسیدم: چیزی شده؟

آه کشید. چند دقیقه ای گذشت ولی حرفی نزد. اون قدر که فکر کردم شاید پشیمون شده از گفتن. دستشو گرفتم و گفتم: منصور هر اتفاقی افتاده بگو.

با خودم فکر می کنم کاش اصرار نکرده بودم. کاش بهش فرصت می دادم بیشتر فکر کنه، شاید منصرف می شد از حرفایی که می خواست بزنه و کاری که تصمیم گرفته بود انجام بده.

توی چشمام زل زد و گفت: می خوام طلاقت بدم. تصمیم گرفتم با فریبا ازدواج کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

 

دوستان خوبم سلام. امیدوارم که تعطیلات نوروز رو با شادی سپری کرده باشین و امسال براتون سالی سرشار از برکت و آرامش باشه.

این پست رو می نویسم تا ازتون عذرخواهی کنم بابت این که بدقول بودم و دلیلش رو توضیح بدم و امیدوار باشم که منو ببخشید.

همون طور که می دونید تصمیم داشتم دیگه داستان ستاره رو ادامه ندم. ولی وقتی کامنتای پر از مهرتون رو خوندم فکر کردم منطقی نیست به خاطر چند تا آدم بیمار، این جا رو تعطیل کنم. تصمیم گرفتم پست جدید بذارم و داستان رو طبق روال قبلی ادامه بدم. متاسفانه شبی که خواستم پست رو بذارم اینترنتم قطع بود. تا ساعت دو صبح هم صبر کردم که وصل نشد. فرداش هم عازم سفر بودم.

توی سفر دلفی مریض شد و تازه یکی دو روزه که حالش خوب شده و تونستم اینترنتم رو وصل کنم.

 

خیلی از دوستان گفته بودن انتقاد یه آدم نباید طوری منو ناراحت کنه که دیگه نخوام بنویسم. با نظرشون موافقم ولی انتقاد با توهین خیلی فرق داره. دو نمونه مودبانه ش رو اینجا ، اینجا و اینجا ببینید تا متوجه بشید چرا دلخور شده بودم. البته توی شرایط روحی بدی که اون موقع داشتم ناراحت شدنم طبیعی بود. ولی از امروز هیچ کامنت توهین آمیزی رو نه می خونم و نه جواب می دم. دوستان اونقدر ادامه بدن تا خسته بشن!

 کامنت های مربوط به پست قبل رو هم فقط تایید می کنم چون پاسخ اون ها رو سعی کردم همین جا بدم. بازم ازتون به خاطر لطفی که به من دارین تشکر می کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()