زندگی مخفی یک زن مجرد

 

دوستان خوبم سلام. امیدوارم که تعطیلات نوروز رو با شادی سپری کرده باشین و امسال براتون سالی سرشار از برکت و آرامش باشه.

این پست رو می نویسم تا ازتون عذرخواهی کنم بابت این که بدقول بودم و دلیلش رو توضیح بدم و امیدوار باشم که منو ببخشید.

همون طور که می دونید تصمیم داشتم دیگه داستان ستاره رو ادامه ندم. ولی وقتی کامنتای پر از مهرتون رو خوندم فکر کردم منطقی نیست به خاطر چند تا آدم بیمار، این جا رو تعطیل کنم. تصمیم گرفتم پست جدید بذارم و داستان رو طبق روال قبلی ادامه بدم. متاسفانه شبی که خواستم پست رو بذارم اینترنتم قطع بود. تا ساعت دو صبح هم صبر کردم که وصل نشد. فرداش هم عازم سفر بودم.

توی سفر دلفی مریض شد و تازه یکی دو روزه که حالش خوب شده و تونستم اینترنتم رو وصل کنم.

 

خیلی از دوستان گفته بودن انتقاد یه آدم نباید طوری منو ناراحت کنه که دیگه نخوام بنویسم. با نظرشون موافقم ولی انتقاد با توهین خیلی فرق داره. دو نمونه مودبانه ش رو اینجا ، اینجا و اینجا ببینید تا متوجه بشید چرا دلخور شده بودم. البته توی شرایط روحی بدی که اون موقع داشتم ناراحت شدنم طبیعی بود. ولی از امروز هیچ کامنت توهین آمیزی رو نه می خونم و نه جواب می دم. دوستان اونقدر ادامه بدن تا خسته بشن!

 کامنت های مربوط به پست قبل رو هم فقط تایید می کنم چون پاسخ اون ها رو سعی کردم همین جا بدم. بازم ازتون به خاطر لطفی که به من دارین تشکر می کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

 

از آخرین باری که ساکت نشستم و به اراجیف و توهین های یه آدم بی منطق گوش دادم بیشتر از هفده سال می گذره! از وقتی شروع کردم داستان ستاره رو بنویسم خیلی از توهین ها و حرفای بی ربط رو ندیده گرفتم و هر بار با این توجیه که طرف شاید از جای دیگه ناراحت بوده، شاید نتونسته منظورش رو درست بیان کنه، شاید من برداشت نادرست کردم از نوشته هاش یا شاید شعورش بیشتر از این نمی رسیده، از کنارشون گذشتم. ولی این بار دیگه دوستان شورش رو درآوردن. برای من جالبه که یه آدم با چه منطق و عقل سلیمی می تونه بیاد سرگذشتی رو که من بدون هیچ چشمداشتی می نویسم بخونه، داستان رو مصرانه دنبال کنه و خیلی راحت انگار که مثلاً من تعهدی بهش داشتم یا پولی بابت کاری که می کنم دریافت کرده باشم، هر چیزی رو که لیاقت خودشه برای من بنویسه که چی؟ چرا دیر به دیر آپ می کنم؟ چرا این جوری می نویسم یا اون جوری نمی نویسم؟ و ده ها چرای دیگه...

چون احساس می کنم شعورم خیلی بیشتر از این دوستان می رسه واسه شون تعیین تکلیف نمی کنم که به جای خوندن مطالب من برن یه کاری که می دونن براشون مفیدتره انجام بدن؛ بنابراین تصمیم گرفتم توی پست بعدی خلاصه کل اتفاقاتی رو که برای ستاره افتاده بنویسم و در این وبلاگ رو ببندم تا هم اعصاب خودم راحت باشه و هم این آدما برن عقده های دلشون رو جای دیگه خالی کنن.

از دوستانی که این مدت صبوری کردن و همراهم بودن واقعاً ممنونم. بودنتون خیلی حس خوبی بهم می داد و اصلاً احساس این رو نداشتم که تا حالا شما رو ندیدم و به احتمال زیاد هیچ وقت هم سعادت ملاقاتتون نصیبم نمی شه. ازتون عذرخواهی هم می کنم بابت لحن تندی که داشتم توی این پست. اگه روزی تصمیم گرفتم داستان جدیدی رو که دارم روش کار می کنم بنویسم، آدرس وبلاگ جدید رو براتون ایمیل می کنم. پس لطفاً دوباره آدرس های ایمیلتون رو برام بذارین. ممنون.

پست آخر رو روز دوشنبه 26/12/92 می ذارم.


+ نوشته شده در  جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - سی ام

از درد پام از خواب بیدار می شم. سرم سنگینه و درد می کنه. سعی می کنم دستم رو تکون بدم ولی اونم درد می کنه. درد توی تمام بدنم پخش شده. نمی تونم فکر کنم. فقط دلم می خواد بمیرم، روحم پر بکشه و این تن دردناک رو پشت سر بذاره. جرات ندارم چشمامو باز کنم. گلوم خشک و تلخه. هیچی یادم نمیاد. تنها چیزی که می دونم اینه که دلم می خواد گریه کنم.

یکی دستمو می گیره. مجبور می شم چشمامو باز کنم. مامانمه! با تعجب بهش نگاه می کنم. سعی می کنم ازش بپرسم این جا چکار می کنه ولی صدایی از گلوم درنمیاد. تا می بینه بهش نگاه می کنم اشکش سرازیر می شه: خدا رو شکر به هوش اومدی. چیزی نیست عزیزم. تازه از اتاق عمل اومدی بیرون.

خدایا یعنی دارم دیوونه میشم؟ اینجا چه خبره؟ اتاق عمل برای چی آخه؟

مامان دست می کشه روی سرم و می گه: سعی کن آروم باشی. می رم به پرستار بگم به هوش اومدی.

صورتمو می بوسه و می ره. چشمام  رو می بندم و سعی می کنم یادم بیاد چرا از این جا سردر آوردم. پرستار میاد. باهام حرف می زنه. درجه حرارت و فشار می گیره. سرم وصل می کنه. روی یه برگه یه چیزایی می نویسه و می ره.

مامان دوباره میاد روی صندلی کنار تخت می شینه و زل می زنه به من. لبامو به زور از هم باز می کنم و بدون این که صدایی از گلوم دربیاد می گم: آب.

لیوان رو به لبام نزدیک می کنه. آب رو به سختی فرو می دم. صدایی که بالاخره از گلوم بیرون میاد رو نمی شناسم. انگار مال یه آدم دیگه ست. می پرسم: واسه چی اینجام؟

چشماش دوباره نمناک می شه: از پله ها افتادی. پای راستت از سه جا شکسته.

یهو به خاطر میارم. شروع می کنم به هق هق کردن ولی اشکی از چشام نمیاد. دست مامانمو فشار می دم: منصور هلم داد.

سرشو تکون می ده: می دونم. بچه ها تعریف کردن.

دلم می خواد مثل یه بچه کوچیک سرمو بذارم توی دامنشو همه چیزو براش تعریف کنم. بگم منصور بهم فحش داد. بگم چقدر کتکم زد. بگم چطوری دستمو کشید و از پله ها پرتم کرد پایین. ولی حرفی نمی زنم. چه فایده ای داره؟ مگه زمان به عقب برمی گرده؟

مامان از جا بلند می شه و بغلم می کنه. آروم زیر گوشم می گه: همه چیز درست می شه ستاره جان. دیگه نمی ذارم هیچ اتفاقی برات بیفته. حالا سعی کن بخوابی. خیلی ضعیف شدی.

می گم: بچه هام کجان؟

آه می کشه: خونه ن. عمه شون پیششونه.

چشمام رو می بندم ولی خوابم نمی بره. یه کمی که می گذره مامان فکر می کنه خوابیدم. پیشونیم رو می بوسه و از اتاق می ره بیرون. حدس می زنم رفته نماز بخونه چون چند دقیقه پیش صدای اذان رو شنیدم.

همه چیز مثل یه فیلمی که روی دور کند نمایش داده بشه جلوی چشمم رژه می ره. یادم میاد سر سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم. منصور یه نگاهی به تلفن انداخت و گفت: یارو دیگه زنگ نزد؟

گفتم: زنگ زد. دیدم دست بردار نیست تلفنا رو از پریز درآوردم.

سرشو تکون داد: کار خوبی کردی.

به بچه ها نگاه کردم که دست و رو شسته کنار هم نشسته بودن و ناهار می خوردن. میثم هر چند دقیقه یه بار یه چیزی زمزمه می کرد و چهارتایی با هم می زدن زیر خنده.

فکر کردم: خدایا بذار این آرامش توی زندگیمون بمونه. من دیگه هیچی ازت نمی خوام.

صدای زنگ در که اومد دلم هری ریخت پایین. میثم از جا پرید و رفت سمت آیفون. بعدم برگشت سمت منصور و گفت: بابا حمید پسر فریبا خانومه با شما کار داره.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و نهم

توی کار این زن مونده م. انگار نه انگار من زن منصورم! چی فکر کرده پیش خودش؟ فکر کرده می گم باشه فریبا جون راضیش می کنم باهات حرف بزنه؟

یادم می افته به وضعیتی که تا یه سال پیش داشتیم. هر وقت به بچه هام نگاه می کردم توی چشماشون پر از ترس و نگرانی بود. حالا که همه چیز خوب شده، نمی ذارم فریبا همه چیزو دوباره خراب کنه. می گم: شما یه جوری حرف می زنی انگار منصور زن و بچه نداره. یه مرد تنها و بی کس و کاره که هر وقت شما اراده کردی می تونه بیاد بهت سرویس بده. چرا نمی ذاری راحت زندگی کنیم؟

دوباره جیغ می کشه: اگه خوب نگاه کنیم به قضیه می بینیم اونی که هرزه ست تویی نه من! منصور مال من بود. ما قرار بود ازدواج کنیم با هم. تو زیر پاش نشستی و همه چی رو خراب کردی. توی کثافت زندگی منو خراب کردی. من فقط هر چی که حق خودمه می خوام....

می گم: من داشتم زندگیمو می کردم. نمی دونستم منصوری که چندین ماه هی رفت و اومد و جواب رد شنید، زنی توی زندگیش هست. من نمی دونستم دارم زندگی شما رو خراب می کنم. ولی الان نمی تونم اجازه بدم آرامشی که حق بچه هامه ازشون گرفته بشه. سال هاست داری زندگی ما رو خراب می کنی. محض رضای خدا بس کن دیگه!

یه دفعه صداش برمی گرده به حالت عادی. انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش داشت گریه می کرد و جیغ می کشید: ببین چی می گم ستاره. من از همون روزی که برای اولین بار دیدمت تصمیم گرفتم بلایی رو که منصور سرم آورد تلافی کنم. فکر نکن شوهر کثافتت آش دهن سوزیه. من می خوام زندگیشو نابود کنم. می خوام بدبختی و سردرگمی منصور رو با چشم خودم ببینم. خیالت راحت. وقتی به پام افتاد مثل اون روزی که من به پاش افتادم و التماسش کردم؛ دیگه هیچ وقت نه صدای منو می شنوی نه چشمت به من می افته. تا اون روز...

بدنم رو انگار از یخ تراشیدن؛ نه می تونم تکون بخورم، نه حرف بزنم. گوشی رو می ذارم.

می شینم روی زمین و سرم رو بین دستام می گیرم. صدای فریبا انگار از توی یه کابوس اومده بود بیرون. فکر کردم یه آدم باید چقدر نفرت روی توی دلش تلنبار کرده باشه که این طوری فکر کنه و حرف بزنه. اگه راست بگه به خاطر انتقام گرفتن از منصور بچه ها و شوهرش رو فدا کرد، حتی از خودشم گذشته. اصلاً انگار عقلش دیگه کار نمی کنه. حتی اگه منصور رو هم بکشه، بازم خودشه که ضرر می کنه.

به ساعت نگاه می کنم. نزدیک یکه. می رم و تلفن ها رو از پریز می کشم. بعدشم بچه ها رو صدا می زنم تا بیان غذا بخورن. فکر می کنم باید با منصور حرف بزنم و بگم فریبا چه نقشه ای داره براش. باید یه فکری برای این مشکل بکنیم. این زن دیوانه ست. می دونم هرکاری ازش برمیاد.

شبنم میاد توی آشپزخونه و جلوم می ایسته: مامانی معذرت می خوام.

یه لحظه با تعجب بهش نگاه می کنم و بعد یادم می افته که برای رفتار بد یکی دو ساعت پیشش معذرت می خواد. فکر می کنم خدایا انگار یه سال پیش بود!... می دونم مریم وادارش کرده بیاد عذرخواهی کنه. بدون این که لبخند بزنم می گم: به شرطی که قول بدی دیگه به کسی توهین نکنی و حرفای زشت نزنی.

سرشو کج می کنه و می خنده: قول می دم.... گرسنه مه.

بغلش می کنم و صورتشو می بوسم: غذا آماده ست. برو بابا رو صدا بزن بیاد تا غذا بخوریم.

از پله ها که می ره پایین اشکم سرازیر می شه: اگه منصور حرفامو جدی نگیره چی؟ خدایا من چطوری می تونم تنهایی جلوی این زن دیوونه رو بگیرم تا همه چیزو خراب نکنه؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و هشتم

- به چی فکر می کنی؟

سرمو برمی گردونم. منصور توی درگاه آشپزخونه ایستاده. می گم: واسه چی می پرسی؟

می ره سر اجاق و در قابلمه خورش رو برمی داره: آخه یه جور بامزه ای داشتی می خندیدی... به به خورش بادنجون هم که داریم. همیشه شرمنده مون می کنی عسل خانوم!

- این دفعه شرمنده مریمی. من فقط سیب زمینیای ته قابلمه پلو رو پوست گرفتم.

می شینه پشت میز: چای داریم؟

- داریم. زود اومدی... ماشین دوباره خرابه؟

- نه. بالاخره فروختمش. دیگه داشت زیادی خرج روی دستم می ذاشت.

نگران بهش نگاه می کنم: حالا چطوری می خوای کار کنی؟

می خنده: نترس. رفتم سراغ پسر داییم؛ همونی که بنگاه ماشین داره. قرار شد ازش یه پیکان صفر بخرم. پول ماشین قدیمی رو بهش دادم و بقیه ش رو هم قبول کرد یه ساله تسویه کنم.

خیالم راحت می شه: خدا رو شکر. کی تحویل می گیری ماشینو؟

- یه هفته دیگه... می دونستی الان اونقدری پس انداز داریم که می تونیم یه آپارتمان بخریم؟

زبونم از خوشحالی بند اومده. سال هاست از دست غرولند و گوشه کنایه خواهرای منصور جونم به لب رسیده. البته حق دارن. یه قسمتی از این خونه سهم اوناست و به پولش نیاز دارن. می پرسم: راست می گی؟

سرشو تکون می ده: البته باید یه وام هم بگیریم ولی الان دیگه می تونی شروع کنی به جمع کردن اسباب خونه!

دست می ندازم دور گردنش و صورتش رو می بوسم: خیلی خوشحالم کردی. اگه خونه بخریم جز سلامتی تو و بچه هام دیگه آرزویی ندارم.

سرم رو می بوسه و می گه: فکر کردم این چند روز که ماشین ندارم بریم دنبال خونه. سر راه رفتم پیش آقای شکوهی. یکی دو تا مورد پیشنهاد کرد. قرار شد بعد از ظهر بریم ببینیمشون...

صدای زنگ تلفن میاد. مثل همیشه شبنم زودتر از همه گوشی رو از طبقه پایین برمی داره. یکی دو دقیقه بعد مریم از پله ها میاد بالا. نگاهش نگرانه. به من نگاه می کنه و می گه: بابا تلفن با شما کار داره.

منصور استکان خالی رو می ذاره توی نعلبکی و می گه: کیه عزیزم؟

مریم بازم بهش نگاه نمی کنه: فریبا خانومه.

منصور بهش چشم غره می ره: چند بار گفتم اگه زنگ زد بگید باهاش حرف نمی زنم و گوشی رو بذارید؟

مریم جواب می ده: گفت کارش مهمه... گفت اگه باهاش حرف نزنید میاد دم در خونه.

منصور با عصبانیت دستش رو می کوبه روی میز: زنک انگار بو می کشه که من کی میام خونه. بهش بگو هر غلطی دلش می خواد بکنه.

می دونم این کار از مریم برنمیاد. می رم و گوشی رو برمی دارم: سلام.

صدای نفس بلند فریبا رو می شنوم از اون طرف خط: ترسیدی شوهرتو از پشت تلفن بخورم که نذاشتی خودش بیاد گوشی رو برداره؟

آب دهنم رو قورت می دم: منصور خودش نخواست با شما حرف بزنه... دیدم مودبانه نیست همین طوری تلفنو قطع کنم گفتم بهتون بگم که پشت خط نمونید.

می خنده: خوشم میاد. داری راه می افتی! داری حرف زدن یاد می گیری! معلومه منصور توی این یک سال حسابی بهت درس داده!

کف دستم عرق کرده. با دامنم خشکش می کنم: نگفتین امرتون چیه؟

فریاد می زنه: نمی دونم نمی فهمی یا خودتو زدی به خریت! گفتم با منصور کار دارم نه با تو.

منصور گوشی رو از دستم می گیره و می کوبه روی تلفن: تا من یه دوش بگیرم غذا حاضر می شه؟

دوباره کف دستم رو می کشم روی دامنم: تا نیم ساعت دیگه سفره رو می ندازم.

منصور که می ره توی حمام تلفن دوباره زنگ می زنه. سریع گوشی رو برمی دارم. دوباره فریباست. این بار اول صدای هق هق گریه ش رو می شنوم. می گه: ستاره به منصور بگو اگه باهام حرف نزنه، خودمو می کشم. خودش می دونه این کارو می کنم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و هفتم

پشت میز آشپزخونه نشسته م، دارم سیب زمینی پوست می کنم و به مریم که چهارپایه زیر پاش گذاشته و داره پیاز سرخ می کنه نگاه می کنم. تازگی دارم بهش آشپزی یاد می دم. از اون جایی که هیچ وقت اشتیاقی برای انجام کارای خونه نداشت فکر نمی کردم از این کار هم خوشش بیاد ولی به محض این که آخرین امتحانش رو داد و اومد خونه اولین چیزی که گفت این بود که مامان دیگه درس ندارم می شه بهم آشپزی یاد بدین؟

هنوز می ترسم تنهاش بذارم واسه همین مادامی که داره پیاز سرخ می کنه یا خورش رو بهم می زنه کنارش می مونم و حواسم بهش هست.

با صدای شبنم هم من و هم مریم از جا می پریم: پس کی نوبت من میشه؟ همه ش به این مریم خانم غذا پختن یاد می دین. بابا مگه ما آدم نیستیم؟

سعی می کنم خنده م رو پشت ابروهای درهمم پنهان کنم: این چه طرز حرف زدنه شبنم؟ چند بار بگم این طوری حرف زدن اصلاً قشنگ نیست؟

بیشتر اخم می کنه: خیلی ام قشنگه! چرا منو پسر به دنیا نیاوردین؟ هان؟

با تعجب بهش نگاه می کنم: این حرف دیگه از کجا اومد؟ دختر بودن مگه چه ایرادی داره؟

می ره سر یخچال و یه سیب برمی داره. در یخچال رو با پا می بنده. یه گاز به سیب می زنه و می گه: وقتی داداشیا از این حرفا می زنن دعواشون نمی کنی ولی من هرچی می گم "حرف بده"!

آه می کشم. فکر می کنم چقدر سر و کله زدن با این بچه انرژی و اعصاب می خواد که من خیلی وقته دیگه هیچ کدومش رو ندارم. می گم: این قدر زبون درازی نکن. اونا هم اگه حرف بد بزنن بهشون تذکر می دم.

سیب نیم خورده رو پرت می کنه توی سینک ظرفشویی: اصلاً می دونین چیه؟ من دیگه نمی خوام بچه شما باشم. ولم کنین برم دنبال زندگی خودم!

خنده م می گیره: اگه نخوای دخترم باشی خیلی غصه می خورم... چون خیلی دوستت دارم.

شونه بالا می ندازه: شما مریمو بیشتر از من دوست دارین... بفرما... دارین بهش غذا پختن یاد می دین ولی به من نه!

- عزیز دلم مریم شش سال از تو بزرگ تره. آشپزی یاد گرفتن الان واسه تو زوده.

- چرا زوده؟ من از مریم باهوش ترم!

- هوش هر دو تون یه اندازه ست. درست نیست آدم در مورد خواهرش این طوری حرف بزنه.

چشماشو گرد می کنه: چرا زوده؟!

- برای این که آشپزی با وسایل خطرناکی سر و کار داره. مثل چاقو، مثل آتیش. که کار کردن با همه شون فعلاً برای تو ممنوعه.

- اصلاً می خوام برم دختر خاله فریبا بشم. اون گفت بهم آشپزی یاد می ده.

فکر می کنم: پس بگو این آتیش از گور کی بلند می شه. فریبا خانم از منصور ناامید شده حالا داره بچه هامو تحریک می کنه. می گم: نمی شه.

گریه می کنه: شما خیلی بدید. دیگه دوستتون ندارم.

از پله ها می دوه پایین. به مریم نگاه می کنم که با چشمای نگران بهم خیره شده. می گم: برو پیش عزیزم، من بقیه کارا رو انجام می دم. پیش بندش رو باز می کنه، می ذاردش رو میز و می ره.

یک سالی هست که از شر فریبا راحتیم. از اسماعیل طلاق گرفته و حالا توی یه مطب دندونپزشکی کار می کنه. یکی دو باری دیده مش توی خیابون ولی از دور که منو می بینه راهشو کج می کنه و از یه طرف دیگه می ره. دختر محمود می گفت خونه رو از چنگ اسماعیل درآورده و با یه چمدون راهی شهرستانش کرده. به منصور فکر می کنم که مدت هاست منظم می ره سر کار و شبا زود برمی گرده خونه. به بچه ها می رسه و باهاشون بازی می کنه. اگه پسرا دسته گلی به آب بدن برخلاف گذشته می شینه و باهاشون منطقی حرف می زنه. هنوز گاهی عصبانی میشه ولی دیگه از داد و فریاد و کتک خبری نیست. فقط کافیه چشم غره بره تا همه حساب کار بیاد دستشون – از جمله خودم!- بعد از سال ها تازه دارم احساس آرامش می کنم. چند کیلویی به وزنم اضافه شده و منصور دیگه غر نمی زنه که احساس می کنم یه درخت خشکیده توی تخت کنارم می خوابه!...


+ نوشته شده در  شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

سکوت ستاره - بیست و ششم

منصور داره تلویزیون تماشا می کنه. به بچه ها یه سری می زنم و وقتی مطمئن می شم خوابیده ن، مسواک می زنم و روی تخت دراز می کشم. به فریبا و منصور فکر می کنم. رفتار فریبا رو درک می کنم ولی منصور رو نه. نمی تونم بفهمم بعد از این همه سال که توی خونه شون رفت و آمد داشته، حالا که فریبا داره از اسماعیل طلاق می گیره، عوض این که خوشحال باشه و لحظه شماری کنه واسه جداییشون، بدخلقی می کنه و فریبا رو از خودش می رونه! می دونم این دفعه فیلم بازی نمی کنه چون فکرشم نمی کرد پشت در آشپزخونه فالگوش ایستاده باشم. اگه من جای منصور بودم خونه و زن و بچه رو ول می کردم و می رفتم دنبال زنی که سال ها دوستش داشتم و از دست داده بودمش. زنی که حالا داشت به خاطر من قید شوهر و زندگی مشترکش رو می زد. نه، نمی تونم درکش کنم. هر چی فکر می کنم اتفاق خاصی نیفتاده که باعث تغییر رفتارش شده باشه. من همون ستاره چند ماه پیشم، تا جایی که می دونم فریبا هم تغییری نکرده... البته شرایطش ایده آل تر شده برای منصور.

آه می کشم. منصور همیشه می گه تو اگه بلد بودی چطوری فکر کنی حال و روز ما بهتر از الان بود. دارم به این نتیجه می رسم که درست می گه. چیزای پیچیده باعث میشن احساس سردرگمی کنم. خیلی مسخره ست بعد از این همه سال زندگی مشترک هنوز نمی تونم رفتار شوهرم رو بفهمم. نمی تونم بفهمم پشت کارها و حرفاش چه چیزی پنهانه! از خودم بدم میاد. کاش می تونستم به قول مامانم شوهرم رو توی مشتم بگیرم! کاش از اول می تونستم کاری کنم که دیوونه من باقی بمونه و همیشه براش تازگی داشته باشم. ولی نمی تونم بفهمم چطوری میشه کارای روزمره و تکراری رو یه جوری انجام داد که تازگی داشته باشن! هیچ وقت نتونستم از این قضیه سردربیارم.

منصور میاد توی اتاق. چشمامو می بندم. لباساشو در میاره و میاد توی تخت خواب. احساس می کنم بهم خیره شده. مدت هاست دیگه با هم رابطه ای نداریم. فکر می کنم اون قدر که من از همبستر شدن باهاش بیزارم اونم همین حس رو به من داره. خیلی وقته حتی بهم دست هم نمی زنه. اگه بخوام منصف باشم، هر وقتم که اومده سراغم خودم رو به خواب زدم. فکر می کنم از کی کارمون به این نفرت عمیق کشید؟ از وقتی فهمیدم با زنای دیگه ارتباط داره؟ یا از وقتی سرو کله فریبا دوباره توی زندگیمون پیدا شد و تمام هم و غم منصور شد دیدن و نزدیک بودن به فریبا؟

منصور آه می کشه: ستاره هنوز دوستم داری؟

فکر می کنم مدت هاست به سختی می تونم بودن در کنارت رو تحمل کنم. تنها چیزی که باعث شده این جا بمونم و رفتارت رو تاب بیارم، وجود بچه هامه. اگه اونا نبودن خیلی وقت پیش برگشته بودم پیش مامانم. نمی موندم این جا که هر روز کتکم بزنی و تحقیرم کنی.

می گه: خوابی؟

چشمام رو باز می کنم: توی این سال ها خیلی اذیتم کردی منصور. روزایی که کنارت شاد بودم تعدادشون اون قدر کمه که تک تکشون رو یادمه. می دونم منم زن کاملی نبودم ولی ما می تونستیم با هم حرف بزنیم. می تونستیم مشکلاتمون رو با روی خوش به هم بگیم و حلشون کنیم. می تونستی به جای این که دائم منو زیر مشت و لگد بگیری، بهم بگی چی می خوای. بهم بگی از چه چیز من خوشت نمیاد...

صدای خنده ش رو می شنوم. بیشتر شبیه یه آه بلنده: این همه صغرا کبرا چیدی که بگی دوستم نداری؟

چیزی نمی گم. فکر می کنم الانه که دوباره عصبانی بشه و داد و فریاد راه بندازه. به پهلو می چرخه و خیره می شه توی چشمام: از این لحظه به بعد حرف می زنیم. همون طوری که تو می خوای. دیگه داد و فریاد و کتک کاری نداریم. دیگه حرفای زشت نداریم. البته ستاره خانم هم باید قول بده که دیگه کم توجهی نکنه و بچه هارو به من ترجیح نده. وقتی میام خونه لباسای قشنگ بپوشه و تمام وقتش رو توی آشپزخونه نگذرونه. وقتی قهر می کنیم نره پیش بچه ها بخوابه. وقتی باهاش حرف می زنم به جای در و دیوار توی چشمام نگاه کنه. فکر نکنه فقط من وقتی مشکلی دارم باید حرف بزنم و خودش وقتی من کار اشتباهی می کنم می تونه سکوت کنه و مثل برج زهرمار دورو برم بپلکه.... حالا دوستم داری؟

خنده م می گیره: یه مدت بهم وقت بده... باید اول یاد بگیرم ازت بدم نیاد.

می گه: اول باید یاد بگیری دوباره به من اعتماد کنی. این از همه مهم تره.

چند دقیقه ای به حرفاش فکر می کنم. یعنی می تونیم بعد از این همه فاصله ای که بینمون به وجود اومده و حس بدی که به هم داشتیم همه چیز رو درست کنیم؟ می تونیم یه خونواده معمولی بشیم؟ از اون گذشته من می تونم اعتمادی رو که مدت هاست نیست و نابود شده دوباره به وجود بیارم؟

پتو رو تا زیر گلو بالا می کشم و می گم: راستی امروز که رفته بودی ناهار بگیری فریبا زنگ زد باهات کار داشت.

خواب آلوده جواب می ده: دیگه فریبایی برای من وجود نداره. اینو هزار بار بهش گفتم. اگه دوباره زنگ زد تو هم بهش بگو!


+ نوشته شده در  سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر