زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - سی و یکم

منصور با عصبانیت داد زد: بگو گورشو از این جا گم کنه وگرنه می رم پایین حقشو می ذارم کف دستش.

گفتم: این بچه که گناهی نداره... میثم جان فقط بگو بابام الان کار داره.

میثم حرفم رو توی گوشی تکرار کرد، کمی گوش داد و گفت: می گه مامانم افتاده روی تخت و از دهنش کف ریخته بیرون. هر چی صداش می زنیم بیدار نمی شه.

به منصور نگاه کردم که زل زده بود به بشقابش. گفتم: من می برمش بیمارستان.

بهم چشم غره رفت: که چی بشه؟

از جا بلند شدم و بدون این که بهش نگاه کنم: نمی خوای که بمیره؟

بلند شد و اومد سمتم: ما که نمی کشیمش خودش تصمیم گرفته به درک واصل بشه... ستاره بذار از شرش خلاص بشیم. بذار از این به بعد مثل آدم زندگی کنیم.

فکر کردم الان چه وقت شوخی کردنه؟ ولی وقتی بهش نگاه کردم دیدم توی چهره ش هیچ اثری از خنده و شوخی نیست. گفتم: دیوونه شدی؟ با مردنش می خوای از شرش راحت بشی؟ اگه همین کاریو که یه ساله داری انجام می دی، ادامه بدی اونم ازت ناامید می شه و می ره دنبال زندگی خودش.

رفت توی اتاق و درو محکم بست. لباسامو عوض کردم و رفتم خونه فریبا. با آمبولانس بردمش بیمارستان. معده ش رو شستشو دادن و توی بخش بستریش کردن. چشماشو که باز کرد و منو دید گفت: خودش جرات نکرد بیاد؟

نشستم روی صندلی کنار تختش و گفتم: دکتر گفته امشب باید این جا بمونی. مادرت قراره بیاد پیشت بمونه. اگه چیزی لازم داری بگو، چون من باید برگردم خونه.

چشماش رو بست و وانمود کرد می خواد بخوابه. کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. توی حیاط بیمارستان منتظر موندم تا مادرش اومد و بعدش برگشتم خونه.

منصور هیچ حرفی نزد. حتی نپرسید فریبا زنده مونده یا نه؟ از یه طرف خوشحال بودم که هوای فریبا از سرش پریده از طرف دیگه فکر می کردم منصور وقتی از یه نفر روبرمی گردونه چه قدر نسبت بهش سنگدل می شه. حتماً اون زمانی که دلش پیش فریبا بود، در مورد منم همین طوری فکر می کرده. می خواسته سر به تنم نباشه!

یکی دو هفته ای گذشت و منصور ماشین جدیدش رو آورد خونه. توی این فاصله بیشتر روزها می رفتیم آپارتمانایی رو که مشاورای املاک بهمون معرفی می کردن می دیدیم. در نهایت قرار شد یه خونه رو پیش خرید کنیم. آپارتمانی رو انتخاب کردیم که طرف دیگه شهر بود و از این محله فاصله زیادی داشت. هر دومون می دونستیم که این کارو کردیم تا هر چه بیشتر از فریبا دور بشیم ولی هیچ کدوم حرفی راجع بهش نزدیم.

اون روزا تنها روزای زندگیم بودن که احساس آرامش واقعی داشتم. انگار روی ابرا راه می رفتم. غافل از این که دارم روی یخ نازکی قدم برمی دارم که خیلی زود ترک برمی داره، می شکنه و تمام زندگیمون رو می بلعه. اون قدر توی خوشی غرق شده بودم که حواسم نبود منصور مدتیه کم حرف شده، شبا دیر میاد خونه و کمتر وقتشو با بچه ها می گذرونه.

یه شب وقتی کنارش رو تخت دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی بازوش، بدون مقدمه گفت: ستاره می خوام باهات حرف بزنم.

نمی دونم چرا یه دفعه تپش قلب گرفتم... شاید به خاطر لحنش بود؛ سرد و خیلی رسمی. مثل وقتایی که می خوایم با یه غریبه حرف بزنیم.

نشستم تا بتونم به چشماش نگاه کنم. پرسیدم: چیزی شده؟

آه کشید. چند دقیقه ای گذشت ولی حرفی نزد. اون قدر که فکر کردم شاید پشیمون شده از گفتن. دستشو گرفتم و گفتم: منصور هر اتفاقی افتاده بگو.

با خودم فکر می کنم کاش اصرار نکرده بودم. کاش بهش فرصت می دادم بیشتر فکر کنه، شاید منصرف می شد از حرفایی که می خواست بزنه و کاری که تصمیم گرفته بود انجام بده.

توی چشمام زل زد و گفت: می خوام طلاقت بدم. تصمیم گرفتم با فریبا ازدواج کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()