زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - سی و سوم

از این ماجرا یه هفته ای گذشته بود. منصور طوری رفتار می کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ولی بعد از این همه سال می دونستم به زودی دوباره بحث رو پیش می کشه و البته این بار از اشک و آه و خواهش خبری نیست. هر شب قبل از اومدنش با بچه ها حرف می زدم و ازشون قول می گرفتم که وقتی باباشون میاد خونه با هم دعوا و جر و بحث نکنن. خودمم تمام سعی ام رو می کردم که بهونه ای دستش ندم. هر چند آدمی که بخواد جارو جنجال به پا کنه بدون دلیل هم می تونه!

یه شب وقتی داشتم برای شبنم قصه می گفتم تا بخوابه منصور در اتاقو باز کرد و اومد بالای سرم ایستاد: تا کی قراره توی اتاق بچه ها قایم بشی؟ نمی خوای برگردی توی تخت خودت؟

می دونستم زیر اون ظاهر آروم، داره از عصبانیت منفجر می شه. گفتم: میام.

همون طور که داشت می رفت بیرون با غیض گفت: همین الان!

شبنم رو بوسیدم و بهش قول دادم فردا شب بقیه قصه رو براش تعریف کنم. بعدم رفتم طبقه بالا. منصور تکیه داده بود و داشت سیگار می کشید. کاری که سال ها بود توی خونه انجام نمی داد. خاکستر سیگارش رو توی لیوان آب می ریخت. کفرم در اومد. رفتم براش زیرسیگاری آوردم. بدون توجه به من دوباره خاکستر سیگارش رو ریخت توی لیوان. سعی کردم توجهی نکنم. لباسم رو عوض کردم و کنارش دراز کشیدم. گفت: به حرفام فکر کردی؟

گفتم: چه فکری؟ تو باید به حرفات فکر کنی نه من.

خندید: ببین چه زبونی درآورده. خودم بهت رو دادم که الان تو روم ایستادی.

جوابش رو ندادم. گفت: ستاره من وقتی اومدم با تو حرف زدم فکرام رو کرده بودم. دیگه نمی تونم با تو زندگی کنم. مگه قراره چقدر عمر کنم؟ چند سالی رو که از زندگیم مونده می خوام برم دنبال چیزی که دوست دارم. می خوام اون طوری که همیشه آرزوش رو داشتم زندگی کنم!

بغض گلوم رو گرفت ولی قورتش دادم. این بار نمی خواستم جلوی منصور از خودم ضعف نشون بدم. با سردترین لحنی که ازم برمی اومد گفتم: یه جوری حرف می زنی که انگار کسی به این زندگی مجبورت کرده بود. حالام اون قدر مرد باش که پای تصمیمی که گرفتی بایستی.

با مشت کوبید روی بالشم: ستاره کفر منو درنیار. نخواه دست روت بلند کنم. مثل آدم دارم باهات حرف می زنم انتظار دارم مثل آدمم جوابم رو بدی.

قلبم داشت از ترس منفجر می شد. کتک خوردن یادم رفته بود. فکر نمی کردم دیگه تحمل مشت و لگدهای منصور رو داشته باشم. با این حال از جام تکون نخوردم و زل زدم به سقف.

چند دقیقه ای گذشت. با لحن مسخره ای گفت: منتظری فرشته ای که گوشه سقف نشسته بهت بگه چه کار کنی؟ چرا جوابمو نمی دی؟ بگو چه تصمیمی گرفتی؟

آب دهنمو قورت دادم. سعی کردم بدون این که بفهمه یه کمی بیشتر ازش فاصله بگیرم تا اگه خواست کتکم بزنه بتونم زودتر فرار کنم: تو دیگه برای من اهمیتی نداری منصور. هزار بار اومدی گفتی ستاره منو ببخش دیگه دنبال فریبا نمی رم، دیگه کتکت نمی زنم، دیگه هزار تا کار دیگه نمی کنم ولی هیچ وقت سر حرفات نموندی. دیگه نه باورت می کنم نه دوستت دارم. ولی اجازه نمی دم خونه و زندگیی رو که با خون دل خودم و بچه هام سر و سامون گرفته دو دستی تقدیم فریبا کنی. ما این جا می مونیم. تو هر جا دوست داری با عشقت برو!

خندید. اون قدر بلند که یه لحظه فکر کردم زده به سرش. توی چشمای متعجبم زل زد و گفت: کی گفت قراره بچه ها رو بدم به تو؟ اونا بچه های منن، پیش منم می مونن. تو می تونی برگردی پیش مادرت. ماهیانه یه پولی برای خرجیت می فرستم. نگران نباش اونقدرام که تو فکر می کنی نامرد نیستم.

نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم: می خوای بچه هامم ازم بگیری؟ تو دیگه چه جور آدمی هستی؟ فکر می کنی می ذارم با اون زن بدکاره یه جا زندگی کنن؟

بالشش رو مرتب کرد و دراز کشید: اصلاً می دونی چیه؟ همون بهتر که بری پیش بچه ها بخوابی. وقتی گریه می کنی حالم بیشتر ازت به هم می خوره. درضمن یه بار دیگه در مورد فریبا این طوری حرف بزنی طوری می زنمت که تا یه ماه نتونی از جات بلند شی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()