زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - سی و چهارم

می دونستم اگه برم طبقه پایین بچه ها بیدار می شن برای همین توجهی به حرفش نکردم. پتو رو انداختم روی خودم، پشتم رو کردم بهش و سعی کردم با تمرکز به یه نقطه توی تاریکی جلوی گریه کردنم رو بگیرم. فکر کردم دل بیچاره من واقعاً پریشان و سردرگم شده. تا میاد منصورو دوست داشته باشه، اون شرایطی رو به وجود میاره که ازش بدم بیاد. تا ازش متنفر می شم یه کاری می کنه که کلاً یادم می ره برای چی ازش بدم می اومده! ولی این بار دیگه فرق داره. اگه روزی بیاد که حتی به خاطرم خودشو بکشه، دیگه باورش نمی کنم. دیگه حتی نمی تونم براش دلسوزی کنم چه برسه به این که دوستش داشته باشم.

می دونستم فریبا دیر یا زود منصورو ول می کنه و می ره دنبال یه احمق دیگه، مطمئن بودم منصور دوباره به پام می افته. ولی حتی اینم باعث نمی شد احساس دلشوره و عذاب نکنم. کاش می ذاشت بچه هامو نگه دارم، اون وقت همه چیزو رها می کردم و برمی گشتم اصفهان پیش مامانم. می تونستم توی یه تولیدی لباس کار کنم و خرجمون رو دربیارم. توی دلم به خدا التماس کردم: الان وقت یه معجزه ست. خواهش می کنم یه کاری کن بفهمم تنها نیستم. بفهمم کنارمی. بفهمم نمی ذاری بچه هام بی مادر بشن....

صبح که بیدار شدم اثری از منصور نبود. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. هوا گرگ و میش بود. فکر کردم حتماً طاقت نیاورده و رفته پیش فریبا. هر چی نباشه الان اون عشقشه و من آینه دقش!

عصر بود که بالاخره اومد خونه. بچه ها داشتند تلویزیون تماشا می کردن و من کنارشون نشسته بودم و دکمه های پیراهنی رو که تازه برای مریم دوخته بودم، وصل می کردم.

صدای پاهاش رو که شنیدم قلبم فرو ریخت. یه حسی بهم گفت منصور اومده کارو تموم کنه. نیومد توی اتاق. از همون بیرون داد کشید: ستاره بیا این جا ببینم.

بچه ها چهارتایی برگشتن و با نگرانی بهم نگاه کردن. سرمو آروم تکون دادم که یعنی چیز مهمی نیست. سریع از جا بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. قبل از این که درو پشت سرم ببندم بهشون سفارش کردم به هیچ عنوان از اتاق نیان بیرون تا خودم صداشون کنم.

منصور نشسته بود روی راه پله و داشت سیگار می کشید: امروز باید بری.

تکیه دادم به دیوار: کجا باید برم؟!

با غیظ برگشت نگاهم کرد: ببینم عقب افتاده ای چیزی هستی؟ دیشب مگه حرف نزدیم؟

-          تو حرف زدی منم جوابتو دادم. نمی ذارم بچه هام زیر دست فریبا باشن.

ته سیگارشو پرت کرد پایین پله ها: فریبا از فردا میاد این جا زندگی کنه. امروز صیغه ش کردم. دارم می رم بیرون. اگه شب که برمی گردم هنوز این جا بودی خونت پای خودته.

یه نفس عمیق کشیدم تا قدرت حرف زدن پیدا کنم: خیلی پستی. حالم ازت به هم می خوره. فکر می کردم فقط هوس بازی ولی الان به این نتیجه رسیدم که یه کثافت تمام عیاری... من بدون بچه هام هیچ جا نمی رم.

یه لحظه با تعجب بهم نگاه کرد و بعد خندید: مگه دست خودته؟

اون قدری می شناختمش که بدونم خنده ش پیش درآمد توفان خشمه. می دونستم یه بلایی سرم میاره ولی دیگه هیچی برام مهم نبود. دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. قطره اشکی که رو که بی خبر روی گونه م جاری شده بود با پشت دست پاک کردم و گفتم: باید از روی جنازه من رد بشی که بتونی فریبا رو بیاری توی این خونه.

اون قدر سریع اومد طرفم که نتونستم حتی یه قدم برم عقب. موهامو گرفت توی چنگش، لباش رو آورد کنار گوشم و گفت: باشه هرچی تو بگی.

بعدم از پله ها پرتم کرد پایین. سقوطم انگار ساعت ها طول کشید. احساس کردم با برخورد به هر پله یکی از استخونام شکست. بالاخره سرم خورد به لبه آخرین پله و از هوش رفتم. آخرین چیزی که قبل از بی هوش شدن دیدم ته سیگارش بود که کنار صورتم داشت دود می کرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ  توسط نازنین  نظرات ()