زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - سی و پنجم

تختم کنار پنجره ست. سرمو که بچرخونم می تونم قسمت کوچیکی از آسمون و دیوار ساختمان روبه روی بیمارستان رو ببینم. چیز زیادی برای تماشا نیست ولی توی این شرایط کمکم می کنه. یه هفته ای هست که اینجام. مامان تمام مدت این جا بوده ولی احساس می کنم دیگه کلافه شده. زیاد توی اتاق بند نمی شه و کمتر باهام حرف می زنه. دلیلش شاید این باشه که بهش گفتم از بچه هام دست نمی کشم حتی اگه منصور منو بکشه.

نمی دونم چه انتظاری داره ازم؟ اگه منصور پدر خوبی بود این قدر نگران نبودم. مطمئنم آینده بچه هامو تباه می کنه. اگه می خواد نگهشون داره برای راضی نگه داشتن فریباست. وگرنه از خداش بود که تنها باشه و بتونه بره دنبال عیاشی و خوشگذرونی. فریبا هم عاشق چشم و ابروی بچه ها نیست. فقط می خواد به تلافی سال هایی که از دست داده، منو عذاب بده. نمی تونم اجازه بدم بچه هام قربانی کینه ورزی یه زن دیوانه بشن.

در اتاق یهو باز می شه و منصور رو می بینم که میاد سمت تختم. بی اختیار خودم رو جمع می کنم و با ترس بهش خیره می شم. انگار فهمیده چون پوزخند زشتی رو گوشه لبش می بینم. مامان پشت سرش میاد. از صورتش معلومه که حسابی عصبانیه. سریع میاد و بین من و منصور می ایسته. صورت منصور رو نمی بینم ولی صداش رو می شنوم که می گه: وجیهه خانم برید کنار می خوام با ستاره حرف بزنم.

مامانم دستاشو می زنه به کمر: از همین جا هم می تونی حرفت رو بزنی.

عصبانیت رو توی صدای آهسته منصور تشخیص می دم: می خوام تنها باهاش حرف بزنم. لطفاً چند دقیقه تشریف ببرید بیرون!

مامان از جاش تکون نمی خوره: چیه می خوای اون پاشم بشکنی؟

منصور مامان رو کنار می زنه و کنارم می ایسته: اگه لازم باشه این کارم می کنم ولی نمی فهمم کجاش به شما مربوطه؟

هم من و هم منصور از جا می پریم. منصور از سیلیی که مامانم بهش می زنه، من از صحنه ای که فکر نمی کردم هیچ وقت ببینم! منصور لب تخت می شینه و رو به مامان می گه: ما رو تنها بذارید. من تا حالا دست روی دخترتون بلند نکردم از این به بعدم این کارو نمی کنم!! کله شقی خودش باعث افتادنش شد...

مامان حرفش رو قطع می کنه: اون دهن گشادت رو ببند منصور. حیوون تر از تو سراغ ندارم. فکر می کنی چون این احمق از بلاهایی که توی این سال ها سرش آوردی حرفی به من نزده، از جای دیگه هم خبر دار نشدم؟

بعد رو می کنه به من: ستاره مگه نگفتی منصور از پله ها پرتت کرد پایین؟

سرمو تکون می دم. تقریباً فریاد می کشه: سرتو تکون نده. حرف بزن. منصورت پرتت کرد یا نه؟

آب دهنمو قورت می دم و می گم: پرتم کرد.

منصور چشماش رو گرد می کنه و اول به مامانم و بعد به من نگاه می کنه: ستاره تو به من حمله نکردی؟ من فقط خواستم جلوت رو بگیرم که تعادلت رو از دست دادی و پرت شدی پایین!

نمی دونتم چطور می تونه با این بی شرمی جلوی روی خودم دروغ به این بزرگی رو سر هم کنه.

ضعیف شدم، پام درد می کنه و بدتر از همه دلم برای بچه هام تنگ شده. هیچ وقت بیشتر از یه روز ازشون دور نبودم. اشکم بی اختیار سرازیر می شه. مامان با عصبانیت می گه: به جای زر زر کردن حرف بزن!

با تعجب به مامانم نگاه می کنم. نمی تونم بفهمم این چه طرز حمایت کردنه؟ اونم که حرفای منصور رو تکرار می کنه. فکر کردم یه عمر هر جوری بود تونستم منصورو تحمل کنم ولی الان نمی تونم با هر دوشون کنار بیام. حتی برای یه لحظه. صورتمو می چرخونم سمت پنجره و می گم: خواهش می کنم تنهام بذارید. هر دو تون.

صدای مامان رو می شنوم که می گه: هر بلایی سرت آورده حقته. من احمق رو بگو که یه هفته ست خودمو آواره این خراب شده کردم که کنار تو باشم و خیر سرم ازت حمایت کنم....

از اتاق می ره بیرون و درو می زنه به هم. اما منصور از جاش تکون نمی خوره. چند دقیقه ای ساکته. می دونم بهم زل زده تا برگردم و نگاش کنم ولی من همون طوری به ابر کوچیکی که کنج آسمون جا خوش کرده بود زل می زنم. فکر کردم چقدر دورن سال هایی که با سعیده روی پشت بام دراز می کشیدیم و به شکلایی که ابرا می ساختن نگاه می کردیم.

با صدای منصور به خودم میام: ستاره به خاطر بلایی که سرت آوردم از خودم بدم میاد. درسته که قرار نیست دیگه با هم زندگی کنیم ولی نمی تونم ببینم این طوری درد می کشی. بعد از اون اتفاق حتی یه شبم نتونستم راحت بخوابم. کاش به حرفم گوش داده بودی و اون الم شنگه راه نمی افتاد.

مثل گربه که محض رضای خدا موش نمی گیره؛ منصورم اگه نقشه ای نداشته باشه سعی نمی کنه دل منو به دست بیاره. وانمود می کنم حرفاش رو نشنیدم. همون طوری زل می زنم به ابری که الان فقط یه قسمت کوچیکش رو می تونم ببینم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()