زندگی مخفی یک زن مجرد

سکوت ستاره - سی و ششم

 از لبه تخت بلند می شه و میاد بین من و پنجره می ایسته. نوری که از پشت سرش میاد مانع می شه بتونم چهره ش رو ببینم؛ فکر می کنم چی از این بهتر؟!

می گه: چطور تونستی ازم شکایت کنی؟ اصلاً انتظار چنین کاری رو نداشتم ازت.

جوابش رو نمی دم. می دونم اومده هرجوری هست ازم رضایت بگیره. تکیه می ده به لبه پنجره و همون طوری نگاهم می کنه: چرا جواب نمی دی ستاره؟ فقط می خوام بدونی این طوری شرایط رو برای خودت سخت تر می کنی. اگه شکایتت رو پس نگیری دیگه نمی ذارم چشمت به بچه ها بیفته. اینو بهت قول می دم. ولی اگه آدم وار بری و رضایت بدی می تونی هفته ای یه بار ببینیشون.

گلوم حسابی خشک شده. آب دهنمو به سختی فرو می دم و می گم: نمی تونی اجازه ندی. دوباره شکایت می کنم ازت!

می خنده. از اون خنده هایی که باعث می شه از شدت ترس مو به تنم راست بشه: تا آخر عمرت هر روز برو ازم شکایت کن. منم هر بار راهی پیدا می کنم که نتونی بچه ها رو ببینی. منو دست کم نگیر.

می دونم این کار ازش برمیاد ولی نمی تونم کوتاه بیام. می گم: هر کاری دوست داری بکن. شکایتمو پس نمی گیرم.

آه می کشه: باشه هر چی تو بگی!

میاد سمتم. پیشونیمو می بوسه و می گه: نمی خواستم بیشتر از این اذیتت کنم ولی خودت دنبال دردسر می گردی. امیدوارم حالت زودتر خوب بشه!

نمی دونم چه نقشه ای توی سرشه ولی من که دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. اگه قرار باشه کنار بچه هام نباشم، دیگه چیزی واسم مهم نیست.

چند دقیقه بعد از رفتن منصور مامان میاد توی اتاق. از قبل سرسنگین تره. یه لیوان آب می ده دستمو می گه: با دکترت حرف زدم. فردا مرخص می شی. می رم بلیط بگیرم برای اصفهان.

لیوان آب رو که تا نزدیک لبم بردم پایین میارم و می گم: اصفهان؟ بچه هام چی می شن؟

مامان بهم چشم غره می ره: با این پا چه کار می تونی بکنی؟ بذار خوب بشی بعدش کفش آهنی بپوش و بیفت دنبال حق و حقوقت! فکر کردی به همین سادگیه؟

دوباره بغض گلومو گرفت. قورتش می دم: مامان چه انتظاری داری از من؟ اگه بیام اصفهان دیوونه می شم. بذار همین جا بمونم. شما برگرد.

یکی از ابروهاشو می ده بالا: چشمم روشن. تنها این جا بمونی که چی بشه؟ حتی جایی رو نداری که بخوای شبا اون جا بمونی.

حق با اونه. قراره کجا بمونم؟ حتی اون قدری پول ندارم که بخوام توی یه مسافرخونه اتاق بگیرم. منصور حتماً الان از خوشحالی توی پوستش نمی گنجه. اونم می دونه مجبورم از این جا برم. باید یه راهی پیدا کنم.

مامان روی صندلی کنار تختم می شینه: ستاره می خوای چه کار کنی؟

مهربون شدنش بعد از چند روز بدخلقی یه کمی برام عجیبه: نمی دونم مامان. باید یه راهی پیدا کنم تا بچه ها رو از منصور بگیرم.

آه می کشه: فرض کنیم منصور خودش با کمال میل بچه ها رو بهت داد؛ چطوری می خوای از پس خرج و مخارجشون بربیای؟ صبح تا شبم که سوزن به پارچه بزنی نمی تونی ازشون نگهداری کنی. بعدشم چطوری می خوای هم کار کنی هم به تربیت بچه ها برسی؟ کی می تونه از پس پسرای شیطونت بربیاد؟

بهش نگاه می کنم: من فقط می خوام با اونا باشم، برای بقیه ش بعداً یه فکری می کنم.

تا میاد حرف بزنه در باز می شه و مریم میاد داخل. توی یه لحظه غم و شادی همزمان به قلبم هجوم میارن. تا حالا این قدر غمگین ندیده بودمش. سلام که می کنه بغض رو توی صداش تشخیص می دم. بغلش می کنم و می بوسمش. اشکش سرازیر می شه: مامان دلم برات تنگ شده بود.

دوباره می بوسمش: منم همین طور. خوبی عزیزم؟ بچه ها چطورن؟

سرشو می ذاره رو سینه م: خوبن. بیرون ایستادن. اجازه ندادن بیان داخل.

مامان می گه: من می رم ببینم خوبن یا نه. زود برمی گردم.

مریم روی صندلی کنار تخت می شینه. از نگاه کردن بهش سیر نمی شم. می گه: مامان اومدم بهت بگم از بابا طلاق بگیری و بری اصفهان.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ  توسط نازنین  نظرات ()